بخش ۴۷ - سپردن موبد ویس را به دایه و آمدن رامین در باغ
هوش مصنوعی: در این متن، داستان شب دوشنبه و روز بهاری روایت میشود که شاه از سفر به گرگان و ساری بازمیگردد و دستور میدهد که خانهاش با حصار آهنین و درهای محکم محافظت شود. او کلید قفلها را به دایهاش میدهد و از او میخواهد تا در غیاب او خانه را محافظت کند. در این حین، رامین به باغ شاه میرود و از دوری ویس عزیزش غمگین است. احساسات عاشقانه او به شدت توصیف میشود و از غم جدایی و دوری مینالد. رامین در باغ به یاد ویس به زاری میپردازد و از درد عشق خود سخن میگوید. در ادامه، داستان در همتنیدگی احساسات و اتفاقات عاشقانهای خلاصه میشود که در آن عشق به زیبایی و ناامیدی در زندگی شخصیتها نمایان است. نهایتاً، متن به وصف شادی و اتحاد رامین و ویس پرداخته و به تضاد شادی با غم در زندگی اشاره دارد.
شب دوشنبه و روز بهاریکه شه باز آمد از گرگان و ساری
هوش مصنوعی: در شب دوشنبه و در روزی بهاری، شاه از شهرهای گرگان و ساری بازگشت.
سرای خویش را فرمود پرچینحصار آهنین و بند رویین
هوش مصنوعی: برای حفاظت از خانهاش، دیوار و حصاری از آهن و بندهایی محکم ایجاد کرد.
کلید رومی و قفل الانیز پولادی زده هندوستانی
هوش مصنوعی: کلید رومی و قفل الانی به نوعی از قفل و کلید اشاره دارند که از فلزات مختلف ساخته شدهاند. در اینجا به ترکیب هنر و صنعت از هندوستان اشاره شده که نشاندهنده دقت و زیبایی در طراحی ابزارها است. این بیت به نوعی نشانهای از فرهنگ و تاریخ این اقلام و قدرت هنر ساخت آنهاست.
هر آنجا کش دریچه بود و روزنبدو بر پنجره فرمود از آهن
هوش مصنوعی: هر جا که دریچه و روزنی وجود دارد، او دستور داده است که پنجرهها از آهن ساخته شوند.
چنان شد ز استواری خانهٔ شاهکجا در وی نبودی باد را راه
هوش مصنوعی: خانهٔ شاه به قدری مستحکم و با ثبات است که هیچ بادی نمیتواند به آن آسیب برساند و وارد آن شود.
ببست آنگاه درها را سراسرفراز بند مهرش بود از زر
هوش مصنوعی: در آن زمان درها را به طور کامل با مهر او بستند و این مهر از طلا ساخته شده بود.
کلید بندها مر دایه را دادبدو گفت ای فسونگر دیو استاد
هوش مصنوعی: کلیدبانان، دایه را به او دادند و گفتند: ای جادوگر و فسونگر، تو ماهر و توانا هستی.
بدیدم نا جوانمردیت بسیاربدین یک ره جوانمردی به جا آر
هوش مصنوعی: من دیدم که تو بیش از حد بَدَکاری و نا جوانمردی کردهای، حالا باید در این یک فرصت، جوانمردی کنی.
به زاول رفت خواهم چند گاهیدرنگ من بود کم بیش ماهی
هوش مصنوعی: مدتی قصد دارم که به زاول بروم و در آنجا کمی مکث کنم، که این زمان برای من کوتاه یا بلند مثل یک ماه خواهد بود.
نگه دار این سرایم تا من آیمکه بندش من ببستم من گشایم
هوش مصنوعی: این جمله به این معنی است که خواهش میکند که کسی یا چیزی نگهدارندهی این مکان باشد تا آن شخص دوباره برگردد و میگوید که او خود میتواند در زمان مناسب، آن را آزاد کند. به نوعی بیانگر امید و انتظار است برای برقراری دوباره ارتباط یا کنترل بر چیزی که اکنون تحت تاثیر قرار گرفته است.
کلید در ترا دادم به زنهاریکی این بار زنهارم نگه دار
هوش مصنوعی: من کلید در را به تو سپردم تا مراقب باشی، این بار از تو میخواهم که مراقب من هم باشی.
تو خود دانی که در زنهاردارینه بس فرخ بود زنهارخواری
هوش مصنوعی: خودت میدانی که در حفظ جانت، اینکه بخواهی زندگی را به خطر بیندازی، خوب نیست و بهتر است از خطر دوری کنی.
بدین بارت بخواهم آزمودناگر نیکی کنی نیکی نمودن
هوش مصنوعی: به این ترتیب میخواهم امتحان کنم، اگر کار خیری انجام دهی، خوبی را با خوبی پاسخ میدهم.
همی دانم که رنج خود فزایمکه چیزی آزموده آزمایم
هوش مصنوعی: میدانم که با تحمل درد و زحمت بیشتر، ممکن است چیزی را که امتحان کردهام، بهتر بشناسم یا تجربه کنم.
ولیکن من ترا زان برگزیدمکجا از زیرکان ایدون شنیدم
هوش مصنوعی: اما من تو را از میان دیگران انتخاب کردم، چون از افراد دانا چنین شنیدهام.
چو چیز خویش دزدان را سپاریازیشان بیش یابی استواری
هوش مصنوعی: اگر چیزی که به خودت تعلق دارد را به دزدان بسپاری، از آنها به تو قابل اعتمادتر نخواهی یافت.
چو شاه اندرز دایه کرد بسیارکلید خانه وی را داد ناچار
هوش مصنوعی: به هنگام سخنرانی شاه، دایه نصیحتهای زیادی به او کرد و در نتیجه، کلید خانهاش را به او داد بدون اینکه راهی به جز این داشته باشد.
به روز نیک و هنگام همایونز دروازه به شادی رفت بیرون
هوش مصنوعی: در یک روز خوب و زمان خوش، با شادی از دروازه خارج شد.
به لشکرگه فرود آمد یکی روزبه دل بر، گشته یاد ویس پیروز
هوش مصنوعی: روزی یک نفر به میدان جنگ آمد و در دلش، یاد ویس پیروز را مرور کرد.
غم دوری و تیمار جداییبرو بر، تلخ کرده پادشایی
هوش مصنوعی: درد و اندوه ناشی از فاصله و جدایی، بر من سنگینی میکند و زندگیام را تلخ کرده است.
به لشکرگاه رامین بود با شاهنهان از وی به شهر آمد شبانگاه
هوش مصنوعی: رامین به همراه شاه به میدان جنگ رفت، اما پنهانی از او جدا شد و در اوایل شب به شهر آمد.
شهنشه جست رامین را گه شامبدان تا می خورد با او دو سه جام
هوش مصنوعی: پادشاه به جستجوی رامین میرفت و شامگاه به آنجا میرسید تا با او چند جام شراب بنوشد.
چو گفتند او به شهر اندر شد اکنونبدانست او که آن چارهست و افسون
هوش مصنوعی: وقتی گفتند او به شهر وارد شد، اکنون متوجه شد که این راهحل و ترفند است.
شبانگه رفتن رامین ز لشکربر آنست تا ببیند روی دلبر
هوش مصنوعی: در شب، زمانی که رامین از لشکر جدا میشود، هدفش این است که چهره معشوقش را ببیند.
به باغ شاه شد رامین هم از راهدرش چون سنگ بسته بود بر ماه
هوش مصنوعی: رامین به باغ شاه رفت، اما در ورودی آن چون سنگی بسته شده بود و نمیتوانست به داخل برود.
غمیده دل همی گشت اندر آن باغز یاد ویس او را دل پر از داغ
هوش مصنوعی: دل غمزده در آن باغ در اندیشه ویس بود و یاد او باعث پر شدن دلش از درد و غم شده بود.
خروشان و نوان با یوبهٔ جفتز بی صبری و دلتنگی همی گفت
هوش مصنوعی: دو معشوق در حال قهر و بیتابی، با صدای بلند و پرجنبوجوش، از روی بیصبری و دلتنگی به بیان احساسات خود میپردازند.
نگارا تا مرا از تو بریدندحسودانم به کام دل رسیدند
هوش مصنوعی: عزیزم، وقتی که حسودان باعث جدایی ما شدند، آنها به خواستههای خود دست یافتند.
یکی بر طرف بام آی و مرا بینز غم دستی به دل دستی به بالین
هوش مصنوعی: کسی بر روی بام بیاید و مرا ببیند که از غم، دستی به دل و دستی به بالین دارم.
شب تاریک پنداری که دریاستکنار و قعر او هر دو نه پیداست
هوش مصنوعی: در شب تاریک، فکر میکنی که دریا وجود دارد، اما نه سطح آن مشخص است و نه عمقش دیده میشود.
منم غرقه درین دریای منکربدو در اشک من مرجان و گوهر
هوش مصنوعی: من در این دریای ناپسند غرق شدهام و در اشکهایم مانند مرجان و گوهر چیزهای با ارزش نهفته است.
اگر چه در میان بوستانمز اشک خویش در موج دمانم
هوش مصنوعی: اگرچه در میان باغ و گلها هستم، اما به خاطر غم و اندوه خود، اشکهایم همچون موجی در زدم روان است.
ز دیده آب دادم بوستان راز خون گلنار کردم گلستان را
هوش مصنوعی: من با اشک دیده، به باغ زیبایی ارزانی داشتهام و از خون دل، آن را به گلستانی تبدیل کردهام.
چه سود ار من همی گریم به زاریکه از حالم تو آگاهی نداری
هوش مصنوعی: چه فایدهای دارد که من به شدت گریه کنم و ناراحتی خود را نشان دهم، در حالی که تو از حال و روز من هیچ اطلاعی نداری؟
بر آرم زین دل سوزان یکی دمبسوزم این سرای و بند محکم
هوش مصنوعی: از دل سوزانم، وقتی نفسی بکشم، این خانه و بندهای محکم را به آتش میکشم.
ولیکن آن سرا را چون بسوزمکه در وی جای دارد دلفروزم
هوش مصنوعی: اما آن خانه را میسوزانم، زیرا در آن قلب من جای دارد.
اگر آتش رسد وی را به دامنپس آن سوزش رسد هم در دل من
هوش مصنوعی: اگر آتش به او برسد، پس آن درد و سوزش هم به دل من خواهد رسید.
ز دو چشمت همیشه دو کمانورنشستهستند جانم را برابر
هوش مصنوعی: دو چشمان تو مانند دو کمان هستند که همواره جان من را در برابر خود دارند.
کمان ابروت بر من کشیدهبه تیر غمزه جانم را خلیده
هوش مصنوعی: چشمهای زیبایت مانند کمانی است که با یک اشاره، به قلبم تیر میزند و روح مرا به درد میآورد.
اگر بختم ز پیش تو براندهستخیالت سال و مه با من بماندهست
هوش مصنوعی: اگر خوششانسی من از نزد تو دور شده باشد، خیالت در هر لحظه و زمان هنوز با من همراه است.
گهی خوابم همی از دیده راندگهی خونم همی بر رخ فشاند
هوش مصنوعی: گاهی خواب از چشمانم میرانده میشود و گاهی خون بر صورتم میریزد.
چرا خسپم توم در بر نخفتهچرا جان دارم از پیشت برفته
هوش مصنوعی: چرا در آغوش تو خوابم میآید، در حالی که قلبم هنوز از پیش تو پر از زندگی است؟
چو رامین یک زمان نالید بر دلز دیده سیل خون بارید بر گل
هوش مصنوعی: وقتی رامین momentarily فریاد زد، اشکهایی چون سیلاب از چشمانش بر گل چکید.
میان سوسن و شمشاد و نسرینز ناگه بر ربودش خواب نوشین
هوش مصنوعی: در میان گلها و چمنها، ناگهان خواب دلانگیزی او را فرا گرفت.
به خواب اندر شد آن بارنده نرگسکه با او بود ابر تند مفلس
هوش مصنوعی: در دل شب، نرگسی که با او ابر بیپول و بینوا بود، به خواب فرو رفت.
بیاسود آن دل پر درد و پر غمکه با او بود دوزخ باغ خرم
هوش مصنوعی: دل پر درد و غم که در کنار او بود، به آرامش رسید و آرام گرفت؛ زیرا او تجربه دوزخ را در دستان خود داشت.
دلش زیرا یکی ساعت بیاسودکه بوی باغ بودی دلبرش بود
هوش مصنوعی: دلش برای یک ساعت آسایش و استراحت تنگ شده بود، چرا که عطر و بوی بهار مانند باغی، یادآور معشوقش بود.
شه بی دل به باغ اندر غنودهنگارش روی مه پیکر شخوده
هوش مصنوعی: سلطان بیدل در باغی آرام دراز کشیده و تصویر زیبای او همچون ماه درخشان در حال مشاهده است.
چو دیوانه دوان گرد شبستانز نرگس آب ریزان بر گلستان
هوش مصنوعی: مثل دیوانهای که به دور باغ شبنشینی میچرخد، از نرگسهای آبی که بر روی گلها میریزد، به سمت گلستان میرود.
همی دانست کش رامین به باغستدلش را باغ بی او تفته داغست
هوش مصنوعی: راستش رامین میدانست که دلش در باغی است، اما بدون معشوقش، دلش همانند باغی داغ و سرشار از آتش است.
به زاری دایه را خواهش همی کردکه بر گیر از دلم ای دایه این درد
هوش مصنوعی: با اندوه از پرستار خواسته میشود که این درد را از دل من بگیرد.
هم از جانم هم از در بند بگشایشب تیره مرا خورشید بنمای
هوش مصنوعی: از جانم خستهام و در بند مشکلات گرفتار، شب تاریکی که بر من سایه افکنده را بگشا و خورشید روشنیبخش را به من نشان بده.
شب تاریک و بختم نیز تاریکز من تا دلربایم راه نزدیک
هوش مصنوعی: شب تاریک و سرنوشت من هم ناامید است. دلیل آن، این است که زیباییام به راحتی در دسترس نیست.
زبس درهای بسته سخت چون سنگتو گویی هست راهم شصت فرسنگ
هوش مصنوعی: در اینجا شاعر احساس میکند که با موانع زیادی روبرو است که به سختی قابل گذراندن هستند. در واقع، او حس میکند که این موانع به حدی سنگین و غیرقابل دسترسیاند که راهش به سوی مقصد بسیار دور و دشوار به نظر میرسد.
دریغا کاش بودی راه دشوارنبودی در میان این بند بسیار
هوش مصنوعی: ای کاش که راهی که باید برویم آنقدر سخت نبود و این همه موانع در پیش ما قرار نداشت.
بیا ای دایه بر جانم ببخشایکلید در بیاور بند بگشای
هوش مصنوعی: بیا ای پرورشدهنده، بر جانم رحم کن و کلید در را بیاور تا بندها را باز کنی.
مرا خود از بنه بدبخت زادندهزاران بند بر جانم نهادند
هوش مصنوعی: من از آغاز در بدبختی به دنیا آمدم و هزاران زنجیر بر جان من بستهاند.
بسست این بندهای عشق خویشمدری بسته چه باید نیز پیشم
هوش مصنوعی: این عشق من را به شدت وابسته کرده و حالا که این در بسته شده، نمیدانم باید چه کاری انجام دهم.
دلی بسته چو در بر وی ببستندتنی خسته دگر باره بخَستند
هوش مصنوعی: وقتی در قلب کسی را بستند و او را از خود دور کردند، بدن خسته و آسیبدیدهاش دوباره زخمهایش را احساس کرد.
نگارم تا دو زلفش برشکستهستبه مشکین سلسله جانم ببستهست
هوش مصنوعی: عشقم، تا زمانی که دو زلفش به هم ریخته است، جانم به زنجیر زیباییهایش بسته شده است.
چو از پیشم برفت آن روی زیباشبه چشمم در بماند آن تیر بالاش
هوش مصنوعی: وقتی آن چهرهی زیبا از دلم دور شد، تصویری از او با دلرباییاش در خاطرم باقی ماند.
ببین چشمم به سیمین تیر خستهببین جانم به مشکین بند بسته
هوش مصنوعی: نگاه کن که چشمانم چقدر خسته است و به چهرهای زیبا و نازنین مینگرد. ببین چگونه جانم به عشق و زیبایی تو وابسته و گره خورده است.
جوابش داد دایه گفت زین پسنبیند نا جوانمردی ز من کس
هوش مصنوعی: دایه به او گفت: از این پس نباید از من هیچ بینظمی یا بیرحمی را ببیند.
خداوندی چو شه زین در برفتهبه من چندین نصیحتها بگفته
هوش مصنوعی: خداوندی مانند پادشاه از این دنیا رفته و به من نصیحتهای زیادی آموخته است.
هم امشب بند او چون برگشایمچو خشم آورد با او چون برآیم
هوش مصنوعی: امشب، وقتی که از چنگ او آزاد شوم، اگر خشمگین شود، با او روبهرو خواهم شد.
اگر پیشم هزاران لشکر آیندنپندارم که با موبد برآیند
هوش مصنوعی: اگرچه هزاران نیرو و سپاه گرد هم آیند، هرگز تصور نمیکنم که توانایی مقابله با فرد دانا و درستکار را داشته باشند.
خود این جست او ز من زنهاردارینگویی چون کنم زنهارخواری
هوش مصنوعی: این جست و تلاش او برای دوری از من و حفاظت از خود، به من میگوید که تو چگونه میتوانی از دیگران دوری کنی و در عین حال از خودت حفاظت کنی.
به رامین ار تو صد چندین شتابیز من این ناجوانمردی نیابی
هوش مصنوعی: اگر تو هزار بار هم تلاش کنی و شتاب کنی، از من این بیرحمی و غیرتی نخواهی یافت.
نشسته شاه شاهان بر در شهرنرفته نیم فرسنگ از بر شهر
هوش مصنوعی: شاه بزرگ و قدرتمند بدون اینکه از شهر دور شود، بر در ورودی آن نشسته است.
چه دانی گرنه خود کرد آزمایشدگر کرد آزمایش را نمایش
هوش مصنوعی: نمیدانی که اگر خود را در امتحان قرار دهی، چه نتایجی ممکن است به دست بیانید و چه تجربیات تازهای دریافت کنید.
چنان دانم که او آنجا نپایدهم امشب وقت شبگیر او بیاید
هوش مصنوعی: من میدانم که او در آنجا نمیماند و امشب، زمان سپیدهدم خواهد آمد.
نباید کرد ما را این همه بدکه بد را بد جزا آید ز موبد
هوش مصنوعی: نباید با ما اینقدر بدرفتاری شود، زیرا بدیها باید با مجازات مناسب خود مواجه شوند.
چه خوبست این مثل مر بخردان رابدی یک روز پیش آید بدان را
هوش مصنوعی: چه خوب است که این مثل خردمندان یک روز پیش بیاید و به آن عمل شود.
چو دایه این سخنها گفت با ماهبه خشم دل ازو برگشت ناگاه
هوش مصنوعی: وقتی پرستار این حرفها را گفت، ناگهان ماه با خشم از او روی برگرداند.
بدو گفت ای صنم تو نیز بر خیزمکن شه را دگر اندر بدی تیز
هوش مصنوعی: به او گفتند که ای معشوق، تو هم بلند شو و نگذار که شاه در کار بدی تیزتر شود.
به تیمار این یکی شب صابری کنوزان پس تا توانی داوری کن
هوش مصنوعی: امشب را با صبوری تحمل کن و بعد از این تا جایی که میتوانی قضاوت و تصمیمگیری کن.
که من امشب همی ترسم ز موبدکه پیش آید ترا از وی یکی بد
هوش مصنوعی: من امشب نگرانم که مبادا موبد پیش تو بیاید و خبر بدی برایت بیاورد.
یکی امشب مرا فرمان کن ای ویسکه امشب کور گردد چشم ابلیس
هوش مصنوعی: امشب از تو میخواهم که مرا هدایت کنی، ای ویس، تا امشب چشمان ابلیس کور شود و نتواند ببیند.
بشد دایه نشد آن ماهپیکرهمی گفت و همی زد دست بر بر
هوش مصنوعی: او به دایه گفت و در حالی که دستش را به نشانه اشاره بالا میبرد، لبخند میزد و صحبت میکرد.
نه روزن دید و رخنه جایگاهینه بر بام سرایش دید راهی
هوش مصنوعی: او نه راهی برای ورود و نه شکاف و روزنی برای دیدن دارد و نه راهی برای رفتن بر بالای خانهاش پیدا میکند.
چو تاب مهر جانش را همی تافتز دانش خویشتن را چارهای یافت
هوش مصنوعی: زمانی که مردم با انرژی و محبت خود به او نور میبخشیدند، او به کمک دانش خود راه حلی پیدا کرد.
سرا پرده که بود از پیش ایوانیکی سر بر زمین دیگر به کیوان
هوش مصنوعی: در پشت پرده، یکی از زمین و دیگری از آسمان وجود دارد.
برو بسته طناب سخت بسیاریکایک ویس را درمان و تیمار
هوش مصنوعی: برو و هر کدام از مشکلها و سختیها را تنها شناسایی و حل کن، مانند آنکه ویس را به خوبی پرستاری کنی.
فگند از پای کفش آن کوه سیمینبدو بر رفت چون پرّنده شاهین
هوش مصنوعی: کفش آن کوه نقرهای به زمین افتاد و او همانند پرندهای تندپرواز به جلو حرکت کرد.
چو پران شد ز پرده جست بر بامربودش باد از سر لعل واشام
هوش مصنوعی: وقتی که پرنده از پرده بیرون پرواز کرد، باد آن را از روی لعل و گلویش به سمت بام برد.
برهنه سر برهنه پای ماندهگسسته عقد و درّش برفشانده
هوش مصنوعی: مردی بیسر و پا، بدون هیچ پوششی، به حالتی رها مانده و درختی که در این وضعیت فروریخته، برف را به خود جذب کرده است.
شکسته گوشوارش پاک در گوشابی زیور بمانده روی نیکوش
هوش مصنوعی: گوشوارهی او در گوشش باقی مانده و زیبایی چهرهاش را به خوبی نشان میدهد، حتی با وجود اینکه آن گوشواره شکسته است.
پس آنگه شد شتابان تا لب باغروانش پرشتاب و دل پر از داغ
هوش مصنوعی: پس آنگاه به سرعت بهسوی باغ رفت، در حالی که احساساتی پرشور و دلش پر از آتش اشتیاق بود.
قصب چادرش را در گوشهای بستدرو زد دست و از باره فرو جست
هوش مصنوعی: در گوشهای از چادرش را بست و سپس با دستانش به آن زد و از آن خارج شد.
گرفتش دامن اندر خشت پارهقبا شد بر تنش بر، پاره پاره
هوش مصنوعی: او دامنش را به پارههای خشت گرفت و قبا بر تنش به صورت پارهپاره درآمد.
اگرچه نرم و آسان بود جایشبه درد آمد ز جستن هر دو پایش
هوش مصنوعی: هرچند که نشستن در آنجا راحت و آسان بود، اما وقتی او تلاش کرد و دو پایش را حرکت داد، به درد آمد.
گسسته بند کستی بر میانشچو شلوارش دریده بر دو رانش
هوش مصنوعی: شلوار او مانند بند کمرش پاره شده و جدا گشته است.
نه جامه بر تنش مانده نه زیوردریده بود یا افتاده یکسر
هوش مصنوعی: او نه لباس به تن دارد و نه زینتی بر تنش است؛ به طور کلی همه چیز را از دست داده است.
برهنه پای گرد باغ گردانبه هر مرزی دوان و دوست جویان
هوش مصنوعی: در باغ میگردی و بهدنبال دوست هستی، در حالی که برهنهپا و آزاد به سمت هر مرزی میروی.
هم از چشمش روان خون و هم از پایهمی گفتی ازین بخت نگون وای
هوش مصنوعی: چشمش پر از اشک و خون است و از پایش نیز میگفتی که از این بخت بد، در عذاب است. وای بر حالش!
کجا جویم نگار سعتری راکجا جویم بهار دلبری را
هوش مصنوعی: کجا باید به دنبال محبوبی بگردم که زیباییاش بینظیر باشد؟ کجا باید به دنبال فصل عشق و محبت بگردم؟
همان بهتر که بیهوده نپویمبه شب خورشید تابان را نجویم
هوش مصنوعی: بهتر است که بیدلیل و بیجهت به دنبال چیزی نباشیم، زیرا نمیتوانم در تاریکی شب، نور خورشید را پیدا کنم.
به حق دوستی ای باد شبگیربرای من زمانی رنج برگیر
هوش مصنوعی: ای باد شبانه، به خاطر دوستی، لطفاً مدتی از رنج و سختی من بکاه.
اگر با بیدلان هستی نکورایمنم بیدل یکی بر من ببخشای
هوش مصنوعی: اگر در جمع بیدلان هستی، من نیز از دلهای آگاه و مَحبّتورز هستم. یکی از این دلها را برای من ببخش.
که پایت گر جهانی برنورددچو نازک پای من خونین نگردد
هوش مصنوعی: اگر پای تو به جهان صدمه بزند، پای نازک من آسیب نخواهد دید.
نه راهی دور میبایدت رفتننه رنجی سخت ناخوش برگرفتن
هوش مصنوعی: نه نیازی به سفر طولانی داری و نه باید زحمتی سخت و طاقتفرسا متحمل شوی.
گذر کن بر دو نسرین شکفتهیکی پیدا یکی از من نهفته
هوش مصنوعی: بر سر دو گل نسرین عبور کن؛ یکی از آنها نمایان است و دیگری از دل من پنهان.
نگه کن تا کجا یابی کسی راکه رسوا کرد همچون من بسی را
هوش مصنوعی: به اطراف خود نگاهی بینداز و ببین آیا میتوانی کسی را پیدا کنی که مانند من، اینقدر دیگران را شرمسار و رسوا کرده باشد.
هزاران پردگی را پرده برداشتببرد و در میان راه بگذاشت
هوش مصنوعی: هزاران راز و رمز را فاش کرد و در میانه راه، آنها را رها کرد.
هزاران دل بخشم از جای بر کندبه هجران داد تا بر آتش افگند
هوش مصنوعی: اگر هزاران دل را تقسیم کنم، از جایی برمیخیزم و به خاطر دوری، فریاد میزنم تا با آن آتش ایجاد کنم.
ببین حال مرا در مهرکاریبدین سختی و رسوایی و زاری
هوش مصنوعی: وضعیت مرا ببین چگونه است، در حالی که به خاطر عشق و وابستگی به شدت رنج میبرم و دچار رسوایی و اندوه هستم.
به صد گونه بلا بی هوش و بی کامبه صد گونه جفا بی صبر و آرام
هوش مصنوعی: در میان انواع سختیها و مشکلات، با بیحوصلگی و بدون لذت زندگی میکنم و در برابر انواع بیمهریها، بدون صبر و آرامش به سر میبرم.
پیام من بدان روی نکو برکه خوبی انجمن دارد بدو بر
هوش مصنوعی: پیام من را به کسی برسان که چهرهای زیبا دارد، زیرا او با زیباییاش فضایی خوب و دلپذیر ایجاد میکند.
ازو مشک آر و بر گلنارم آلایز من عنبر بر و بر سنبلش سای
هوش مصنوعی: از او عطر مشک میسازم و بر گلهای نازک مینوازم، و از من بوی خوش عطر و سایهی گلی را میبینید.
بگو ای نوبهار بوستانیسزای خرمی و شادمانی
هوش مصنوعی: بگو ای بهار دلانگیز، تو سزاوار زیبایی و شادی در باغ هستی.
بگو ای آفتاب دلرباییبه خوبی یافته فرمان روایی
هوش مصنوعی: ای خورشید درخشان و دلربا، بگو که چطور به زیبایی و قدرتی چون فرمانروایی دست یافتهای؟
مرا آتش به جان اندر فگندهبه تاری شب به بام و در فگنده
هوش مصنوعی: آتش در وجود من زبانه میکشد و به تاریکی شب، هم در بالای سرم و هم در اطرافم پراکنده شده است.
نکرده با من بیدل مواسانجسته با من مسکین مدارا
هوش مصنوعی: با من که دلی شکستهام، همدردی نکرده و با این مسکین هم مهربانی نداشتهاست.
مرا بخت بد از گیتی براندهجهان در خواب و من بیخواب مانده
هوش مصنوعی: بخت بد من باعث شده که از دنیا دور باشم و در حالی که همه در خوابند، من بیدار و بیخواب ماندهام.
اگر من مردمم یا زین جهانمچرا هرگز نه همچون مردمانم
هوش مصنوعی: اگر من از دنیا رفتهام یا دیگر در این جهان نیستم، پس چرا مانند دیگران احساس نمیکنم؟
کنم از بیدلی و بخت فریادمگر مادر مرا بی بخت و دل زاد
هوش مصنوعی: در دل ناامیدی و بدشانسی خود فریاد میزنم، کاش مادر به من بچهای با دل خوش و بخت خوب میآورد.
مرا گفتی چرا ایدر نیاییمن اینک آمدهستم تو کجایی
هوش مصنوعی: تو از من پرسیدی چرا به اینجا نمیآیی، حالا من آمدهام و تو کجایی؟
چرا پیشم نیایی از که ترسیچرا بیمار هجران را نپرسی
هوش مصنوعی: چرا به سراغ من نمیآیی؟ از چه چیزی میترسی؟ چرا حال و روز گرفتاریم را نمیپرسیدی؟
گر از دیدار تو نومید گردمبه جان اندر بماند تیر دردم
هوش مصنوعی: اگر از ملاقات تو ناامید شوم، تیر درد در جانم باقی میماند.
به جای روی تو گر ماه بینمچنان دانم که تاری چاه بینم
هوش مصنوعی: اگر به جای چهرهی تو ماه را ببینم، میفهمم که در واقع در عمق تاریکی فرو رفتهام.
به جای زلف تو گر مشک بویمنماید مشک سارا خاک کویم
هوش مصنوعی: اگر به جای موهایت، عطر مشک از من بگیرد، من خاک سارا را بوسه میزنم.
به جای دو لبت گر نوش یابمبه جان تو که باشد زهر نابم
هوش مصنوعی: اگر به جای بوسههای دو لبت، جرعهای از می ناب تو را بیابم، چقدر خوشحال میشوم که این هم جان من را میگیرد.
مرا جانان توی نه مشک و عنبرمرا درمان توی نه نوش و شکر
هوش مصنوعی: عزیز من، تو برای من نه بوی خوش و گرانبهایی هستی، و نه درمان و دارو برای دردهایم. تو برای من، شیرینی و شادی را به ارمغان میآوری.
دلم را مار زلفینت گزیدهستخلیده جان من بر لب رسیدهست
هوش مصنوعی: دل من به خاطر زلفهای تو مثل مار گزیده شده و جانم به شدت در حال نزدیک شدن به لبهای توست.
بود تریاک جان من لبانتهمان خورشید بخت من رخانت
هوش مصنوعی: عشق تو برای من مانند تریاک است که جانم را میگیرد، لبهایت همانند خورشید، خوشبختی من را روشن میکنند و چهرهات منبع روشنی و سعادت من است.
بدا بخت منا امشب کجاییچرا ببریدی از من آشنایی
هوش مصنوعی: بایست بگویم که امشب روزگار من بد پیش میرود. کجایی؟ چرا ارتباط من با تو قطع شده است؟
ببخشاید به من بر، دوست و دشمنچرا هرگز نبخشایی تو بر من
هوش مصنوعی: مرا ببخش اگر اشتباهی کردم، چرا که نه تو به من رحم میکنی و نه دوستان و دشمنان من.
کجایی ای مه تابان کجاییچرا از باختر برمینیایی
هوش مصنوعی: کجایی ای روشنی بخش شب، چرا از سمت غروب نمیآیی؟
چو سیمین آینه سر برزن از کوهببین بر جان من صد گونه اندوه
هوش مصنوعی: چشمانداز زیبای کوه که مانند آینهای نقرهای است، در دل من حسهای مختلف غم و اندوه را به وجود میآورد.
جهان چون آهن زنگار خوردههوا با جان من زنهار خورده
هوش مصنوعی: دنیا مانند آهنی است که زنگ زده و در کنار من، جان من نیز در حال رنج و عذاب است.
دل من رفته و دلبر ز من دوردو عاشق هر دو بی دل مانده مهجور
هوش مصنوعی: دل من از دست رفته و معشوقم از من دور است، دو عاشق هر دو بدون دل مانده و به حال خود رها شدهاند.
به فر خویش ما را یاوری کنبه نور خویش ما را رهبری کن
هوش مصنوعی: به ما کمک کن تا با شکوه و جلال تو راه درست را پیدا کنیم و با روشنایی تو هدایت شویم.
تو ماهی وان نگارم نیز ماهستجهان بی رویتان بر من سیاهست
هوش مصنوعی: تو ماه هستی و معشوق من هم مانند ماه است. بدون چهرههای شما، جهان بر من تاریک و بینور است.
خدایا بر من مسکین ببخشایمرا دیدار آن دو ماه بنمای
هوش مصنوعی: خدایا، به من بیچاره رحم کن و اجازه بده تا آن دو ماه را ببینم.
یکی مه را فروغ و روشنایییکی مه را شکوه و پادشایی
هوش مصنوعی: یکی از مهها به نور و روشنایی معروف است، و دیگری به شکوه و عظمت خود شناخته میشود.
یکی را جای برج چرخ گردانیکی را جای تخت و زین و میدان
هوش مصنوعی: یک نفر را در جایگاه برج آسمانی قرار دادهاند و نفر دیگری را در موقعیت تخت و سوارکاری و میدان نبرد.
چو یک نیمه سپاه شب درآمدمه تابنده از خاور برآمد
هوش مصنوعی: وقتی نیمی از سپاه شب فرا رسید، ماه درخشان از سمت شرق طلوع کرد.
چو سیمین زورقی در ژرف دریاچو دست ابرنجنی در دست حورا
هوش مصنوعی: مانند قایق نقرهای در عمق دریا، مانند دستی نرم و لطیف در دست فرشته.
هوا را دوده از چهره فروشستچنانچون ویس را از جان و رو شست
هوش مصنوعی: هوا به شدت آلوده و تیره است، همانطور که ویس از جان و روح خود پاک شده است.
پدید آمد مرو را یار خفتهمیان گل به سان گل شکفته
هوش مصنوعی: دوست من همچون گل شکفتهای در میان گلها ظاهر شده است.
بنفشه زلف و نسرین روی رامینز نسرین و بنفشه کرده بالین
هوش مصنوعی: رنگ و بوی زیبایی و جوانی را در زلفهایش و چهرهاش مثل گلهای بنفشه و نسرین میبینم. این زیبایی همانند بالینی است که او روی آن خوابیده است.
مه از کوه آمد و ویس از شبستانبهاری باد مشکین از گلستان
هوش مصنوعی: ماه از سمت کوه به سمت آسمان آمد و ویس از فضای شبستان بهار بیرون آمد، بادی خوشبو و معطر از گلستان وزیدن گرفت.
ز بوی ویس رامین گشت بیداربه بالین دید سروی یاسمین بار
هوش مصنوعی: از عطر ویس رامین بیدار شد و در کنار خود دراز کشیده، درخت سرو و گل یاسمن را دید.
بجست از جای و اندر بر گرفتشپس آن دو زلف چون عنبر گرفتش
هوش مصنوعی: دختری از جایش برخاست و پس از آن، دو زلفش را به گونهای گرفت که مانند عنبر خوشبو و دلانگیز بود.
به هم آمیخته شد مشک و عنبردو هفته ماه شد پیوسته با خور
هوش مصنوعی: مشک و عنبر با هم ترکیب شدند و به عنوان دو زیبایی در کنار هم، ماه کامل را در کنار خورشید به تصویر کشیدند.
گهی از زلف او عنبر فشان کردگهی از لعل او شکر فشان کرد
هوش مصنوعی: گاهی از زلف او عطر خوشی بیرون میریزد و گاهی از لبان او شیرینی و طعمی دلپذیر جاری میشود.
لب هر دو به سان میم بر میمبر هر دو به سان سیم بر سیم
هوش مصنوعی: لبهای هر دو مانند حرف "میم" مشابه هم هستند و بر هر دو مانند حرف "سیم" شباهت دارند.
بپیچیدند بر هم دو سمن بویچو دو دیبا نهاده روی بر روی
هوش مصنوعی: دو درخت سمن با عطر خوش خود به هم پیچیدهاند، مانند دو پارچه دیبا که بر روی یکدیگر قرار گرفتهاند.
تو گفتی شیر و باده در هم آمیختو یا گلنار و سوسن بر هم آویخت
هوش مصنوعی: تو گفتی که شیر و شراب با هم ترکیب شدهاند یا اینکه گلنار و سوسن به هم تنیدهاند.
ز روی هر دوشان شب روز گشتهز شادی روزشان نوروز گشته
هوش مصنوعی: به خاطر شادی و خوشحالی آن دو، شب و روز سپری شده و روزشان به نوعی جشن و سرور تبدیل شده است.
هزار آوا ز شاخ گل سرایانهمه شب عشق ایشان را ستایان
هوش مصنوعی: هر شب، هزاران صدا از باغ گلها به گوش میرسد که همه در ستایش عشق آنهاست.
ز شادیشان همی خندید لالهبه دست اندرش یاقوتین پیاله
هوش مصنوعی: لاله به دلیل خوشحالیشان میخندد و در دستش یک پیالهی یاقوتی دارد.
گرفته گل ازیشان زیب و خوشیچنان چون تازه نرگس ناز و گشّی
هوش مصنوعی: گلی از آنها گرفته شده که زیبایی و خوشی آن همانند نرگس تازه و لطیف است.
چو راز دوستی با هم گشادندبه خوشی کام یکدیگر بدادند
هوش مصنوعی: وقتی که دوستان رازهایشان را با هم در میان گذاشتند، با شادی و خوشی به یکدیگر محبت کردند.
زمانه زشت روی خویش بنمودبه تیغ رنج کشت ناز بدرود
هوش مصنوعی: زمانه به ما چهره زشت خود را نشان داد و به وسیله درد و رنج، ما را وادار کرد که از لذتها وداع کنیم.
سحرگه کار ایشان را چنان کردکه باغش داغگاه هردوان کرد
هوش مصنوعی: صبح زود، کار آنها به گونهای شد که باغش به پاییگاه هردوان تبدیل گردید.
جهان را گوهر آمد زشت کاریچرا زو مهربانی گوش داری
هوش مصنوعی: چرا در دنیای پر از زشتیها، گوش به مهربانی و خوبیها دادهای؟ گویی دنیا در اصل از گوهر و ارزشها خالی شده و زشتکاریها در آن حاکماند.
به نزدش هیچ کس را نیست آزرمکه بی مهرست و بی قدرست و بی شرم
هوش مصنوعی: هیچکس در نزد او حس شرم و احترام ندارد، چرا که او نه مهر و محبت دارد، نه ارزش و اعتبار، و نه شرم و حیا.