بخش ۸۱ - آمدن ویس دگر بار بر روزن و سخن گفتنش با رخش رامین
هوش مصنوعی: در این شعر، ویس پس از ورود به شبستان و نشستن، به علت سختیهای روزگار و ارتباط نامناسب با معشوق خود، به بیان ناامیدی و دلتنگی میپردازد. او از معشوقش میخواهد که بار و بار دوسی ناشایست را رها کند و از دردهای خود به دیگران بگوید. ویس به یاد تحملهایش و شبزندهداریها میافتد و به معشوقش یادآوری میکند که برای او نازکی و عشق مهم است، اما عشق باید با صداقت و درک همراه باشد. او در نهایت نسبت به رابطهشان دلسرد شده است و به معشوقش میگوید که دیگر نمیتواند منتظر محبت او بماند و باید از جدایی و تنهایی رنج برد، زیرا عشق و محبت واقعی نمیتواند با درد و خیانت همراه باشد. در اینجا، ویس به بیان احساسات عمیق و دردهایش پرداخته و به ناامیدی از معشوق و عشقش اشاره میکند.
چو ویس اندر شبستان رفت و بنشستزمانی بود و باز از جای برجست
هوش مصنوعی: وقتی ویس به اتاق خواب رفت و مدتی نشست، دوباره از جای خود بلند شد.
بگفت این و دگر ره شد به روزنز روزن تیغ زد خورشید روشن
هوش مصنوعی: گفتن این کلام و سپس به دنبال آن، روزن را گشود و نور خورشید از روزن به درون تابید.
دگر ره گفت با رخش ره انجامنهی رخشا همی بر چشم من گام
هوش مصنوعی: سپس آن اسب زیبا به من گفت که برای رسیدن به مقصد، باید گام برداری و من هم به چشمان تو نگاه میکنم.
مرا هستی چو فرزند دل افروزبه تو نپسندم این سختی بدین روز
هوش مصنوعی: من وجودم را مانند فرزندی که دل را شاد میکند، نمیپسندم که این سختی و دشواری را برای تو در این روزها مجبور باشم تحمل کنم.
چرا همراه بد جستی و بدخواهتو نشنیدی که همراهست و پس راه
هوش مصنوعی: چرا با کسی که دارای خصایل بد است، همراه شدی و از او دور نشدی، در حالی که میدانی او به دنبال آسیب رساندن به توست؟
اگر با تو نه این بد رای بودیترا بر چشم من بر، جای بودی
هوش مصنوعی: اگر تو اینگونه ناپسند و بدخواه نبودی، بر چشم من جا و مقام ویژهای داشتی.
کنون بر باد شد اومید و رنجتنه بارت هست زی ما نه سپنجت
هوش مصنوعی: حال که امیدت از بین رفته، به تو میگویم که نه بار وانت سنگین است و نه رنج و سختیای برایت باقی مانده است.
برو بار و سپنج از دیگران خواهدل گمگشته را از دلبران خواه
هوش مصنوعی: برو و آنچه از دیگران به دست میآوری را جمع کن، اما برای دل گمشدهات از محبوبان، محبت و دوستی بخواه.
برو راما تو نیز از مرو برگردپزشکی جوی و با او یاد کن درد
هوش مصنوعی: برو و از راهی که آمدهای برگرد و به دنبال پزشکی بگرد و با او دربارهی دردهایت صحبت کن.
بسا روزا که از تو بار جستمچو زنهاری ز تو زنهار جستم
هوش مصنوعی: بسیاری از روزها از تو یاری خواستم، مانند کسی که از دلسردی و ناامیدی به کمک تو پناه آورده است.
نه بر درگاه خویشم بار دادینه با زنهاریان زنهار دادی
هوش مصنوعی: نه از من خواستی چیزی به تو بدهم و نه برای نجات خود از دیگران کمک خواستی.
بسا شبها که تو خوش خفته بودینه چون من بی دل و آشفته بودی
هوش مصنوعی: بسیاری از شبها تو به آرامی خوابیده بودی، در حالی که من در دلشوره و بیقراری سپری میکردم.
تو خفته در میان خز و سنجابمن افتاده به راه اندر گِل و آب
هوش مصنوعی: تو در آرامش و راحتی خوابیدهای، در حالی که من در مسیر با مشکلات و سختیهایی از قبیل گل و آب دست و پنجه نرم میکنم.
کنون آن بد که کردی بازدیدیبلا را هم بلا انباز دیدی
هوش مصنوعی: اکنون که آن کار بدی را انجام دادی، دوباره مصیبت را میبینی که همنشین بلا شده است.
اگر تو نازکی ای شاخ سوسنهر آیینه نیی نازکتر از من
هوش مصنوعی: اگر تو به لطافت و زیبایی گل، شاخ سوسن باشی، هیچ وقت نمیتوانی از من نازکتر و ظریفتر باشی.
و گر بودم ترا یک روز درخورنگفتم جاودان تیمار من خور
هوش مصنوعی: اگر روزی برای تو شایسته میبودم، هرگز نمیگفتم که همیشه در فکر و یاد تو هستم.
ببر اومید دل چون من بریدمز نومیدی به آسانی رسیدم
هوش مصنوعی: امید دل را از دست بده، چون من به خاطر ناامیدی، به راحتی به آرامش رسیدم.
اگر اومید رنجوری نمایدز نومیدی بسی آسانی آید
هوش مصنوعی: اگر امید در دل انسان احساس ناامیدی را به وجود آورد، در این صورت میتوان از این ناامیدی به راحتی عبور کرد و به آرامش رسید.
من آن بودم که از اومیدواریهمی بردم به دریا بر، سماری
هوش مصنوعی: من کسی بودم که از امیدواری، به دریا میرفتم با یک کولهبار.
کنون از شورش دریا برستمدل از اومید بیهوده بشستم
هوش مصنوعی: حالا از نیروی طوفانی دریا نجات یافتم و دل خود را از آرزوهای بیفایده پاک کردم.
ز خرسندی گزیدم پارساییکه خرسندیست بهتر پادشایی
هوش مصنوعی: از خوشحالی، پارسایی را انتخاب کردم که بودن در شادی از داشتن پادشاهی بهتر است.
کنون کت نیست روزی از کهن یاربرو یاری که نو کردی نگه دار
هوش مصنوعی: اکنون دیگر روزگار قدیم یار من نیست، بنابراین از کسی کمک بگیر که با تو همراهی کند و به سوی آینده پیش برود.
کهن دینار و یاقوتست نامیو گرنه یار نو باشد گرامی
هوش مصنوعی: دولت و ثروت اگرچه قدیمی و باارزش هستند، اما در واقع، عشق و محبت جدید همیشه از آنها ارزشمندتر و گرامیتر است.
چو مهرم را بریدی از جفا سربریده سر نروید بار دیگر
هوش مصنوعی: وقتی عشق و محبت من را با ستم و بیتوجهی قطع کردی، دیگر هیچگاه سر و سامان نمیگیرم و نمیتوانم دوباره به زندگی برگردم.
اگر برروید از گورم گیازارگیازارم بود از تو دلازار
هوش مصنوعی: اگر از خاک من گیاه بروید، نشان از این است که عشق و احساسات من به تو همچنان زنده است و در دل من باقی خواهد ماند.
وگرچه نیکدان بودم به تدبیرندانستم که گردد مهر دل پیر
هوش مصنوعی: با وجود اینکه از مسائل به خوبی آگاه بودم، اما نتوانستم تدبیر کنم و درک کنم که عشق به دل پیر تبدیل میشود.
مجو از من دگر ره مهربانیکه ناید باز پیران را جوانی
هوش مصنوعی: دیگر از من انتظار محبت نداشته باش، چون جوانی دیگر برای پیران به وجود نمیآید.
همانم من که تو نامه نوشتیبه نامه نام من بردی به زشتی
هوش مصنوعی: من همان کسی هستم که تو به او نامه نوشتی و در آن نام من را به بدی ذکر کردی.
مرا از مهرت آمد زشت نامیکه جز با تو نکردم خویشکامی
هوش مصنوعی: به خاطر عشق تو، نام زشتی بر من نشانه رفته که هیچ لذتی جز در کنار تو احساس نکردم.
نکردم در جهان جز تو یکی یارتو نیز از بخت من بودی بدین زار
هوش مصنوعی: من در این دنیا هیچکس را جز تو دوست نداشتم و تو نیز به عنوان یار من، نتیجه شوم بخت من بودی.
توی چون مادری کش طالعی شوریکی فرزند بودش وان یکی کور
هوش مصنوعی: در دنیای ما، مثل مادری که سرنوشتش شاد است و فرزندی مهیج دارد، اما دیگری ناموفق و نابینا است.
به دیده کوری دختر نبیندهمی داماد بی آهو گزیند
هوش مصنوعی: دختر نابینا نمیتواند داماد را ببیند، بنابراین او هم نمیتواند از بین دامادهایی که حالتشان مانند آهو نیست، یک انتخاب کند.
دلم گر چون کمان در مهر دوتاستچو تیرست در جفا گفتار من راست
هوش مصنوعی: دل من مانند کمانی است که در محبت دو طرف کشیده شده، و سخنان من همانند تیرهایی است که در ناامیدی پرتاب میشوند.
دل تو چو نشانه شد بر آزارنشانهت را ز پیش تیر بردار
هوش مصنوعی: وقتی دل تو هدفی برای آسیب قرار گرفت، تیر هدفگیری را از جلو برکنار کن.
برو تا نشنوی گفتار دلگیرز تلخی چون کبست از زخم چون تیر
هوش مصنوعی: برای اینکه از صحبتهای دلشکسته و ناراحتکننده دور بمانی، باید بروی. مانند کبوتری که از زخم تیر رنج میبرد، تلخی را درک نکن.