بخش ۸۸ - پاسخ دادن رامین ویس را
هوش مصنوعی: رامین دلازار در این شعر از رنج و درد ناشی از جدایی و بیوفایی میگوید. او به معشوقش خطاب میکند که دیگر نمیتواند بیشتر از این مورد آزار قرار بگیرد. او به یاد میآورد که چقدر از طرف معشوقش درد دیده و ننگ کشیده است و از او میخواهد که دیگر به او تیر جفا نراند. رامین به روابط و دوستیها اشاره میکند و بر این باور است که رها کردن یار هیچ ارزشی ندارد. او از معشوقش میخواهد یادگاری از خود به او دهد و امید دارد که با عطر او جانش زنده شود. در نهایت، او به این نکته اشاره میکند که سرنوشت و آینده نامشخص است و هیچکس نمیداند که روز بعد چه پیش خواهد آمد.
به پاسخ گفت رامین دلازارمکن ماها مرا چندین میازار
هوش مصنوعی: رامین به او گفت: عزیز دل، مرا به این حال نیاور و اینقدر آزارم نده.
نه بس بود آنکه از پیشم براندینه بس آن تیر کم در دل نشاندی
هوش مصنوعی: نه تنها این که من را از جلوی خود دور کردی کافی نبود، بلکه نیشت هم که به دل من زدی کم بود.
نه بس چندین که آب من ببردینه بس چندین که ننگم برشمردی
هوش مصنوعی: نه تنها به خاطر اینکه آبرویم را بردی، بلکه به خاطر اینکه بارها و بارها به سرزنشم پرداختهای.
مزن تیر جفا بر من ازین بیشکه کردی سربه سر جان و دلم ریش
هوش مصنوعی: دیگر بر من جفا نکن و بیشتر از این نزن، زیرا که جان و دل مرا به طور کامل رنجاندی و زخم زدی.
چه رنج آید ازین بدتر به رویمکه تو گویی دریغست از تو کویم
هوش مصنوعی: چه درد و رنجی میتواند بدتر از این باشد که تو بگویی افسوس باید از تو دوری کنم.
چرا بخشایی از من رهگذاریکه این ایوان موبد نیست باری
هوش مصنوعی: چرا بخشی از وجودم در مسیری است که اینجا جایگاه موبد نیست، به هر حال.
سزد گر سنگدل خوانمت و دشمنکه راه شایگان بخشایی از من
هوش مصنوعی: اگر تو را سنگدل و دشمن بخوانم، سزاوار است، زیرا که از من راهی نمیگذاری که به بزرگواران بپیوندم.
گذار شهر و راه دشمن و دوستز یار خویش بخشودن نه نیکوست
هوش مصنوعی: عبارت به این معناست که عبور از شهر و مسیرهایی که متعلق به دشمن و دوست است، و همچنین تسلیم شدن به کسی که به او علاقه داریم، کار درستی نیست.
نه تو گفتی خداوندان فرهنگبمانند آشتی را جای در جنگ
هوش مصنوعی: نه تو به من گفتی که انسانهای بافرهنگ، در کنار جنگ و درگیری، باید همواره صلح و آشتی را حفظ کنند.
چرا تو آشتی در دل نداریمگر چون ما سرشت از گل نداری
هوش مصنوعی: چرا در دل تو صلح و آرامش نیست؟ مگر این که مانند ما، از گل و لطافت روح برخوردار نیستی؟
کنون گر تو نخواهی گشت خشنودوفا رفت از میان و بودنی بود
هوش مصنوعی: اگر تو اکنون نخواهی راضی باشی، دیگر وفا و دوستی از بین رفته و چیزی هم باقی نمانده است.
مرا زیدر بباید رفت ناچاربمانده بی دل و بی صبر و بی یار
هوش مصنوعی: باید از اینجا بروم، اما ناچار در اینجا ماندهام، بیدل، بیصبر و بییار.
ز دو زلفت مرا ده یادگاریز واشامه مرا ده غمگساری
هوش مصنوعی: از دو زلف تو برایم یادگاری بگذار و از بادهای که مینوشم به من آرامش بده.
یکی حلقه به من ده زان دو زنجیرکه گیرد جان برنا و دل پیر
هوش مصنوعی: برای من یک حلقه بیاور که از دو زنجیر ساخته شده است، چون این حلقه میتواند جان جوان را تسخیر کند و دل پیر را به تسخیر درآورد.
مگر جانم شود رسته به بویتچنان چون گشته تن خسته به کویت
هوش مصنوعی: آیا ممکن است جانم با بوی تو آزاد شود، همانطور که تن خسته و خسته به کوی تو میرسد؟
مگر چون جان من یابد رهاییترا هم دل بگیرد در جدایی
هوش مصنوعی: آیا در جدایی، دل تو هم مانند دل من که در آن تنهایی میکشد، رهایی پیدا نخواهد کرد؟
شنیدهستم که شب آبستن آیدنداند کس که فردا زو چه زاید
هوش مصنوعی: شنیدهام که شب، در انتظار چیزی است و هیچکس نمیداند که فردا از آن چه به دنیا خواهد آمد.