بخش ۸۷ - پاسخ دادن ویس رامین را
هوش مصنوعی: این متن شاعری به نام سمنبر ویس است که در آن به معشوق خود میگوید که به دلیل بیوفایی و گناهان خود گرفتار مشکلات و بلاها شده است. او اشاره میکند که زندگی بیوفا و خیانت به معشوق، انسان را به سرنوشت سختی دچار میسازد. وی به بیخانمانی و تنهایی معشوق در مرو اشاره کرده و یادآوری میکند که او هرگز خوشحالی و آرامش نخواهد یافت. سمنبر به شدت نگران وضعیت معشوقاش است و به او توصیه میکند که به جای بیهوده صحبت کردن و ناامید بودن، باید از زندگی لذت ببرد و به عشق جدیدش بپردازد. او از معشوق میخواهد که از او به خاطر بدرفتاریاش عذرخواهی کند و از زندگیاش عبور کند. در انتها، سمنبر به معشوق میگوید که او را آزاد کند تا بتواند به زندگی خود ادامه دهد.
سمنبر ویس گفت ای بی وفا رامگرفتار بلا گشتی سرانجام
هوش مصنوعی: ویس به سمنبر میگوید: ای بیوفا، تو که به دام بلا گرفتار شدی، آخر کار نتیجهاش این بود.
چنین باشد سرانجام گنهگارشود روزی به دام اندر گرفتار
هوش مصنوعی: چنین است که در پایان، خطاکار یک روز به دام میافتد و گرفتار میشود.
نبید خورده ناید باز جامتهمیدون مرغ جسته باز دامت
هوش مصنوعی: اگر از شراب بخوری، دیگر به سراغ جامی نمیروی؛ همانگونه که وقتی پرندهای از دام میپرد، به دام برگشت نمیکند.
به مرو اندر کنون بی خانهای توز چندین دوستان بیگانهای تو
هوش مصنوعی: در حال حاضر، تو در مرو زندگی میکنی و خانهای نداری. در بین این همه دوستان، تو هنوز احساس غریبی و بیگانگی میکنی.
نه هرگز یابی از من خوشی و کامنه اندر مرو یابی جای آرام
هوش مصنوعی: هرگز نخواهی یافت از من شادی و رضایت و در میان من هم جایی برای آرامش پیدا نخواهی کرد.
پس آن بهتر که بیهوده نگوییبه شوره در، گل و سوسن نجویی
هوش مصنوعی: بهتر است که بیهوده صحبت نکنی و در دل شورهزار به دنبال گل و سوسن نگردی.
چو از دست تو شد معشوق پیشینبه شادی با پسین معشوق بنشین
هوش مصنوعی: وقتی که عشق قبلیات از دستت رفته، بهتر است با معشوق جدیدت خوش باشی و از لحظات خوب کنونی بهرهمند شوی.
ترا چون گل دلارا می نشستهچرا باشی بدین سان دلشکسته
هوش مصنوعی: چرا باید دلت شکسته باشد، وقتی که تو همچون گلی زیبا و دلربا در دلها نشستهای؟
سرای موبد و ایوان موبدهمایون باد بر مهمان موبد
هوش مصنوعی: خانه و بارگاه موبد باعظمت باشد و مهمان موبد در آن مورد استقبال و احترام قرار گیرد.
چنان مهمان که با فرهنگ باشدنه چون تو جاودانی ننگ باشد
هوش مصنوعی: به مانند مهمانی که فرهنگی والا دارد بیاید، نه مانند تو که جاودانهای که مایه ننگ است.
مبادا در سرایش چون تو مهمانکه نز وی شرم داری نه ز یزدان
هوش مصنوعی: مراقب باش که مانند مهمانی که از تو شرم میکند، از خداوند هم شرم نکنی.
مرا از تو دریغ آید همی راهترا چون آورد در خانهٔ شاه
هوش مصنوعی: من از اینکه نتوانم به تو نزدیک شوم نگرانم، زیرا وقتی تو به خانهٔ شاه میروی، راه تو بر من بسته میشود.
تو ارزانی نیی اکنون به کویمچگونه باشی ارزانی به رویم
هوش مصنوعی: تو اکنون در حالتی نیستی که در حضور من ارزان باشی، پس چگونه میتوانی به کوی من بیایی و ارزان باشی؟
ترا هرچند کز خانه برانمهمی گویی من اینجا میهمانم
هوش مصنوعی: هرچند که من تو را از خانه بیرون کنم، تو همچنان میگویی من مهمان اینجا هستم.
توی رانده چو از ده روستاییکه آن ده را سگالد کدخدایی
هوش مصنوعی: چون کسی که از دهکدهی خود رانده شده، در حالی که آن دهکده را به عنوان کدخدا و رهبری برای خود میشناسد.
چو از خانه برفتی در زمستانندانستی که باشد برف و باران
هوش مصنوعی: زمانی که از خانه خارج شدی در فصل زمستان، نمیدانستی که آیا برف و بارانی در کار است یا نه.
چرا این راه را بازی گرفتینهیب عشق طنازی گرفتی
هوش مصنوعی: چرا این مسیر را برای بازی انتخاب کردی و در عوض، به چالشهای عشق و زیبایی توجه نکردی؟
نه مروت خانه بُد نه ویسه دمسازچرا کردی زمستان راه بی ساز
هوش مصنوعی: این بیت به نوعی از کملطفی و بیتوجهی به دیگران اشاره دارد. میتوان گفت که در گذشته، نه وفا و شرافتی وجود داشت و نه همدلی و نزدیکی. بنابراین، سؤال میکند چرا در فصل سرد زمستان بدون همراهی و کمک به دیگران، به تنهایی پیش رفتی؟
ترا نادان دل تو دشمن آمدچرا از تو ملامت بر من آمد
هوش مصنوعی: دل تو که نادان است، چرا به من دشمنی میکند و من را سرزنش میکند؟
چه نیکو گفت با جمشید دستوربه نادانان مه شیون باد و مه سور
هوش مصنوعی: نیکو برای جمشید بیان کرد که به نادانان بگوید که در زمان سختی و غم، به جای سوگواری و ایجاد ناراحتی، باید به شادی و سروری بپردازند.
چو نه سالار بودی نه سپهداردلم را روز و شب بودی نگهدار
هوش مصنوعی: اگر نه فرماندهای داشتی و نه کسی که در میدان جنگ رهبری کند، دل من روز و شب به تو توجه داشت و از تو محافظت میکرد.
کنون تا مهتر و سالار گشتیبه یکباره ز من بیزار گشتی
هوش مصنوعی: الان که به مقام و بزرگی رسیدی، ناگهان از من دور و بیزار شدهای.
علم بر در زدی از بی نیازیهمی کردی به من افسوس و بازی
هوش مصنوعی: علم به در خانهام آمد و از سر نیاز مرا غمگین و درگیر بازیهای خود کرد.
کنون از من همی جان بوز خواهیبه دی مه در، همی نوروز خواهی
هوش مصنوعی: اکنون که از من میخواهی جان تازهای بگیری، بیا به دشت در بهار، که در آن روزهای نوروزی به خوشی بگذرانیم.
چو کام و ناز باشد نه مراییچو باد و برف باشد زی من آیی
هوش مصنوعی: هرگاه خوشی و راحتی باشد، نه اندوهی وجود دارد. مانند باد و برفی که از من دور نمیشود و به آسانی میرسد.
امید از من ببر ای شیر مردانمرا آزاد کن از بهر یزدان
هوش مصنوعی: ای مردان دلیر، امید مرا از بین ببر و من را برای خاطر خدا آزاد کن.