تناجی
فیض کاشانی

غزل شمارهٔ ۲۶۷

خوش بود عدم هستی ما را که خبر کرداین مایهٔ آشوب و بلا را که خبر کرد
خون شد دلم از یاد سرا پردهٔ فطرتز آسایش جان جور و جفا را که خبر کرد
این تن ز کجا راه بسر منزل جان برداین زنده بلا مرده بلا را که خبر کرد
آرامگه بی‌خبری بود بهشتیبیداری و هشیاری ما را که خبر کرد
در دایرهٔ کون بغیر از تو نگنجدمن چون بمیان آمد و ما را که خبر کرد
از کشور وحدت دو جهان چون بدر آمدتقدیر کجا بود قضا را که خبر کرد
روزی که الست تو بیار است جهان راهشیاری اصحاب بلا را که خبر کرد
عشق تو بهر بی‌سر و پا راه چسان یافتمعمار خرابات فنا را که خبر کرد
سودای سخن فیض چسان بر سرش افتاداین پرده در شرم و حیا را که خبر کرد