غزل شمارهٔ ۴۸۶
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از لحظهای عاشقانه و خیالانگیز صحبت میکند که در آن معشوقش به او نزدیک میشود و او را در آغوش میگیرد. شاعر میگوید که به خاطر زیبایی معشوقش عقلش را از دست میدهد و در پی نوشیدنی از لب او، کنترل خود را کاملاً از دست میدهد. او احساس میکند که دیگر وجود ندارد و صرفاً یک نقاب یا سراب بوده است، در حالی که معشوقش حقیقتی واقعی است. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که باید این احساسات را در دل خود مخفی نگه دارد.
آمد خیالش دوشم در آغوشبگرفت تنگم رفتم من از هوش
هوش مصنوعی: خیال او به سراغم آمد و در آغوشم گرفت. این باعث شد که من از حالت خودم خارج شوم.
هشیار گشتم دیدم جمالیکز دیدنش عقل گشت مدهوش
هوش مصنوعی: بیدار شدم و دیدم چهرهای زیبا که از تماشایش عقل و فکر آدمی را مسحور میکند.
گفتم میم ده تا مست گردمگفتا که پیش آیی از لبم نوش
هوش مصنوعی: به او گفتم که میخواهم خوشخلق و سرمست شوم، او پاسخ داد که اگر میخواهی این حالت را تجربه کنی، باید نزد من بیایی و از لبانم نوشیدن را بچشی.
چون پیش رفتم تا گیرمش لبلب ناگرفته رفت از سرم هوش
هوش مصنوعی: وقتی که به او نزدیک شدم و خواستم او را بگیرم، ناگهان هوش و حواسم را از دست دادم.
زان پس دگر من خود را ندیدمتا آنکه گشتم از خود فراموش
هوش مصنوعی: پس از آن دیگر خودم را ندیدم تا زمانی که از خودم فراموش شدم.
گوئی که من خود هرگز نبودماو بوده تنها من بوده روپوش
هوش مصنوعی: به نظر میرسد که من هیچگاه وجود نداشتهام و او تنها کسی است که بوده است؛ من فقط مثل یک پوشش برای او بودهام.
بودم نقابی یا خود سرابیاو بوده هم دوش خود را در آغوش
هوش مصنوعی: من به شکل نقابی یا توهمی بودم، او نیز در آغوش خودش به سر میبرد.
نی مست بودم نی هست بودمبودم خیالی در خواب خرگوش
هوش مصنوعی: من در حالت مستی نبودم و در حالت وجود هم نبودم، تنها خیال و رویایی در خواب خرگوشی داشتم.
این قصه را فیض جائی نگوئیمیدار در دل میباش خاموش
هوش مصنوعی: این داستان را جایی نگو و در دل خود نگهدار، بهتر است که سکوت کنی.