غزل شمارهٔ ۴۸۷
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از جدایی و دلشکستگی خود سخن میگوید. او از معشوق خود که ترک قبا پوشیده، دل برده و در غم هجرانش به سر میبرد. با گذشت زمان، به سر کوی معشوق میرود و در تلاش است تا به وصال او برسد. اما معشوق به او میگوید که زمان آن هنوز نرسیده است و او باید صبر کند. شاعر در حسرت و درد دل خود میگوید و معشوق او را به خاطر خامیاش سرزنش میکند. در نهایت، وقتی او میخواهد صحبت دیگری کند، معشوق با اشاره به او میگوید که خاموش باشد. این شعر نشاندهنده احساس عمیق و درونی شاعر در مورد عشق و فراق است.
دل برد از من ترک قباپوشبسته کمر من در خیل هندوش
هوش مصنوعی: دل مرا شکست و رختی زیبا پوشید، کمر مرا در میان جمعیت دلانگیز خود فشرد.
از حد چو بگذشت ایام هجرشدر خفیه رفتم تا بر سر کوش
هوش مصنوعی: زمانی که مدت دوری او به پایان رسید، به طور مخفیانه به سراغ کوی او رفتم.
گفتم وصالت گفتا رخ دوستتا وقتش آید اکنون تو میکوش
هوش مصنوعی: گفتم برای رسیدن به تو چه کنم؟ او پاسخ داد: تا زمانی که چهره دوست نمایان شود، تلاش کن و کوشش کن.
گفتم نگاهی گفتا که زود استچندی بحسرت خون جگر نوش
هوش مصنوعی: گفتم که نگاهی به من بینداز، او پاسخ داد که هنوز زود است و بهتر است مدتی را به حسرت و اندوه خون دل سپری کنم.
گفتم که لطفی گفتا که خامیدر دیگ قهرم یکچند میجوش
هوش مصنوعی: گفتم که لطفی کن، او جواب داد که هنوز در حال خشم هستم و باید مدتی بگذرد تا آرام شوم.
گفتم که زلفت زد راه دینمگفتا چه دینی پر زهد مفروش
هوش مصنوعی: گفتم که موهای تو باعث شده که به سمتی از دین بروم، او در جواب گفت که چه دینی که پر از زهد و بیاعتنایی به دنیا باشد.
گفتم که خون شد دل در غمت گفتدر یاد ما کن دل را فراموش
هوش مصنوعی: گفتم که دل به خاطر غم تو بسیار رنج میکشد، او گفت: در یاد ما باش، اما دل را فراموش کن.
گفتم که هجرت بنیاد ما کندگفتا که ای فیض بیهوده مخروش
هوش مصنوعی: من گفتم که این هجرت بر اساس ما پایهگذاری میشود، اما او پاسخ داد: "ای فیض، برای چه بیهوده فریاد میزنی؟"
رفتم که دیگر حرفی بگویمبر لب زد انگشت یعنی که خاموش
هوش مصنوعی: رفتم تا چیزی بگویم، اما او با اشاره انگشتش گفت که سکوت کنم.