غزل شمارهٔ ۹۰۰
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق و وابستگی شدید شاعر به معشوقش است. شاعر به معشوق میگوید که او همیشه در دلش جای دارد و تمامی وجودش تحت تأثیر اوست. او از معشوق میپرسد که چرا درباره احساسات و حال وی سوال میکند، در حالی که همه چیز او را به معشوقش مرتبط میداند. همچنین، شاعر به تفاوتهای خوب و بد اشاره میکند و بیان میکند که عشقش به معشوق به گونهای عمیق و ناب است که هیچ چیز از او جدا نمیتواند باشد. در نهایت، شاعر به ارتباط ناگسستنی و پیوند عمیق میان خود و معشوقش تأکید میکند.
پیدای توام ز من چه پرسیشیدای توام ز من چه پرسی
هوش مصنوعی: من از وجود تو پیدایم و از تو چه میپرسی؟ من دیوانهوار مجذوب تو هستم و از تو چه سؤال میکنی؟
در دل پیوسته جای داریمأوای توام ز من چه پرسی
هوش مصنوعی: تو همیشه در دل من هستی. چرا از من میپرسی که جایت کجاست؟
از سر تا پای صنعت تو استانشای توام ز من چه پرسی
هوش مصنوعی: کل وجود من از هنر و صنعت تو شکل گرفته است، پس از من چه توقعی داری؟
سر همه مو بموی دانیرسوای توام ز من چه پرسی
هوش مصنوعی: من به خاطر عشق تو به شدت دچار مشکل شدهام و دیگر نیاز نیست از من بپرسی که چه حالی دارم.
گفتی که چه گفتی و چه کردیمثوای توام ز من چه پرسی
هوش مصنوعی: تو پرسیدی چه گفتی و چه کردی، اما با من چه نیازی به پرسش داری؟
گفتی که بدی تو یا نکوئیکالای توام ز من چه پرسی
هوش مصنوعی: تو گفتی که آیا من بد هستم یا خوب، اما من چه نیازی به دانستن کیفیت تو دارم؟
آنرا شنوی که خود دمیدیمن نای توام ز من چه پرسی
هوش مصنوعی: آنچه را که خودت به وجود آوردی، بشنو. من صدایت هستم، چرا از من سوال میکنی؟
جانم صدف و تو گوهر آندریای توام ز من چه پرسی
هوش مصنوعی: من روح من مانند صدف است و تو گوهر گرانبهایی هستی، من از دریای وجود تو هستم، پس چرا از من میپرسی؟
بر تو پنهانم آشکار استصحرای توام ز من چه پرسی
هوش مصنوعی: من برای تو کاملاً آشکار و روشن هستم، اما تو از من چه میپرسید؟ من در دنیای خودت و در دنیای تو به طور کامل حضور دارم.
فردا چه دهم حساب امروزفردای توام ز من چه پرسی
هوش مصنوعی: فردا در مورد امروز تو، من چه فایدهای میتوانم داشته باشم و تو چرا از من سوال میکنی؟
از من ناید جز آنچه خواهیبر رای توام ز من چه پرسی
هوش مصنوعی: من چیزی جز آنچه تو بخواهی نمیآورم، پس از من چه چیزی میپرسی؟
اوصاف تو راست فیض مظهرسیمای توام ز من چه پرسی
هوش مصنوعی: تو که ویژگیها و صفاتت بینظیر است، دیگر از من چه میپرسید؟ من تنها جلوهای از زیباییهای تو هستم.