غزل شمارهٔ ۹۰۵
هوش مصنوعی: غزل درباره عشق و زیبایی است که شاعر به والاترین معشوقش تعلق دارد. او با دعا و تضرع از معشوق میخواهد که در تنهاییها و غمها، تنها او باشد. شاعر از عشق و زیبایی معشوقش سخن میگوید و میگوید که در هیچ جا نمیتواند به غیر او نگاه کند. او به زلف و ابروهای معشوق اشاره میکند و میگوید که همهی این زیباییها جای او را پر میکند. شاعر به شدت تحت تاثیر معشوقش است و به او اعتراف میکند که در برابر زیبایی و جذابیتش تسلیم است. در نهایت، اشاره میکند که هیچ کس نمیتواند او را درک کند، جز معشوقش.
در حسن بتان دلبر ما بلکه تو باشیدر غمزه زنان هوشبر ما بلکه تو باشی
هوش مصنوعی: در زیبایی و جذابیت معشوقان ما، هیچکس به پای تو نمیرسد و در ناز و نرمی زنانه، هیچکس به هوش و ذکاوت تو نمیتواند برشد.
چشم از رخ خوبان نکنم جانب محراببر ابروشان عشوه نما بلکه تو باشی
هوش مصنوعی: هرگز نگاه خود را از چهره زیبای آنان برنمیگردانم و حتی به عبادتگاه نیز توجهی نمیکنم. فقط تو باید وجود داشته باشی تا آنان با ناز و عشوه به من نگاه کنند.
در زلف بتان کیست نهان رهزن دلهازیر شکن زلف دو تا بلکه تو باشی
هوش مصنوعی: در زلف معشوقان، کسی پنهان نیست که دلها را فریب دهد. زیر این زلفهای کج و خم تنها خودت وجود داری.
گستاخ بهر جا نتوانم نظر افکندپنهان ز نظرها همه جا بلکه تو باشی
هوش مصنوعی: من نمیتوانم به هر جایی نگاه کنم و پنهانی از دید دیگران دور بمانم، بلکه تنها وقتی که تو در کنارم هستی میتوانم این کار را انجام دهم.
از کس نکنم شکوه چرا گفت و چرا کرددارنده بر آن جور و جفا بلکه تو باشی
هوش مصنوعی: من از کسی شکایت نمیکنم که چرا چنین گفت یا چنین کرد، بلکه تو هستی که بر آن ظلم و ستم، توجیهی نداری.
بی پا و سر افتم بره بیسر و پایانپا و سر هر بیسر و پا بلکه تو باشی
هوش مصنوعی: بیپایی و بیسری من شبیه برهای است که نه پا دارد و نه سر، و من نیز همچون برهای بیپایان و بیسر هستم، اما تنها تو هستی که وجودت را در من زنده میکنی.
بر گفتهٔ فیض اهل دلی نکته نگیردگوینده پس پردهٔ ما بلکه تو باشی
هوش مصنوعی: اگر اهل دل به درستی گوش دهند، گوینده فقط به خودی خود نمیتواند مطالبش را به خوبی بیان کند، بلکه باید تو نیز در این فهم و درک شرکت کنی.