بخش ۹ - داستانِ دقیقی شاعر
هنگامی که داستانهای کهنِ شاهان در میانِ
مردم رواج یافت و دلهای خردمندان و راستکرداران را شیفتهی خود کرد، جوانی خوشسخن
و بااستعداد، با زبانی گشاده و طبعی روان پا به میدان گذاشت. او با شور و اشتیاق
وعده داد که این نامهی منثور را به رشتهی نظم درآورد و جامهی شعر بر تنِ این
حکایتها بپوشاند؛ وعدهای که موجی از شادی و امید در دلِ انجمنِ ادبدوستان برانگیخت.
اما دریغ که این جوانِ هنرمند، گرفتارِ خویی تند و سرشتی ناآرام بود که همواره در
درونش با نیکی پیکار میکرد. سرانجام، همین تندیِ مزاج کار دستش داد و پیش از آنکه
بتواند این بنایِ عظیم را به پایان ببرد، ناگهان مرگ بر او تاخت و کلاهخودِ تیرهی
نیستی را بر سرش نهاد. بخت از او برگشت و جانِ شیرینش را در اوجِ جوانی به دستِ یکی
از غلامان از دست داد، بیآنکه حتی یک روزِ شاد و بیدغدغه را تجربه کرده باشد. بدینسان،
او رفت و دفترِ شاهنامه ناتمام ماند و بختِ بیدارش به خوابِ ابدی فرو رفت؛ پس شایسته
است که دست به دعا برداریم تا خداوندِ مهربان از لغزشهای او درگذرد و بر مقامش در
روزِ رستاخیز بیفزاید.
چو از دفتر این داستانها بَسیهمیخواند خواننده بَر هر کسی
هنگامی که از این کتاب یا دفتر، داستانهای بسیاری کسی که داستانگو است، برای دیگران میخواند.
جهان دل نهاده بدین داستانهمان بِخْرَدان نیز و هَم راستان
همه مردم، چه خردمندان و چه نیکوکاران، به این داستان توجه و علاقهمندی خاصی نشان میدادند.
جوانی بیامد گُشاده زبانسُخن گفتنِ خوب و طبعِ روان
جوانی با زبانی فصیح و پرتوان آمد که در گفتار مهارت داشت و طبع روانی در سرودن شعر داشت.
به شعر آرَم این نامه را گفت مَناز او شادمان شُد دلِ انجمن
آن جوان گفت: «من این کتاب را به شعر درمیآورم» و این سخن باعث شادی دل حاضران در مجلس شد.
جوانیش را خوی بَد یار بوداَبا بَد همیشه به پیکار بود
اما آن جوان خوی بدی داشت که همواره با او همراه بود، و همیشه با بدی و نادرستی در کشمکش و ستیز بود.
بر او تاختن کَرد ناگاه مرگنهادش به سَر بر یکی تیره تَرگ
ناگهان مرگ به او حمله کرد، و کلاهخودی سیاه و تاریک (نماد مرگ) بر سر او گذاشت.
بِدان خوی بَد جانِ شیرین بِدادنَبُد از جوانیش یک روز شاد
به خاطر همان خوی بد، جان شیرینش را از دست داد، و در طول جوانیاش حتی یک روز خوش نداشت.
یکایک از او بخت برگَشته شدبه دستِ یکی بنده بر کُشته شد
کمکم بخت و اقبال از او روی برگرداند، و در نهایت به دست یک برده کشته شد.
بِرَفت او و این نامه ناگفته ماندچُنان بختِ بیدارِ او خُفته ماند
او از دنیا رفت و این نامه (داستان) ناتمام باقی ماند، و بخت بیدار او نیز به خواب رفت و خاموش شد.
الهی عَفو کُن گناهِ وُرابیَفزای دَر حَشْر جاهِ وُرا
خدایا، گناه او را ببخش، و در روز قیامت جایگاه و مقام او را افزایش بده.