بخش ۱۰ - بنیاد نهادنِ کتاب
پس از آنکه دل از آن شاعرِ ناکام برکندم، رو
به سویِ انجامِ کاری بزرگ آوردم و عزم کردم تا آن دفترِ ناتمام را به نیرویِ
گفتارِ خویش کامل کنم. اما در آغاز، هراسی در دلم بود و پیوسته با خود میاندیشیدم
که مبادا گردشِ بیرحمِ روزگار مهلتم ندهد و پیش از پایانِ کار، پیمانهی عمرم پر
شود و مجبور شوم این بارِ سنگین را نیمهکاره به دیگری بسپارم. از سوی دیگر، دستم
خالی بود و گنج و مالِ فراوانی نداشتم که پشتیبانم باشد و در آن روزگارِ پرآشوب که
جهان سراسر درگیرِ جنگ و تنگی بود، کسی خریدارِ رنجِ سخنوری نبود؛ به همین دلیل مدتی
دست نگه داشتم و این راز را در دل نهان کردم. با این حال میدانستم که در جهان هیچ گوهری
برتر از «سخنِ نیکو» نیست، چنانکه خداوندِ متعال نیز راهنماییِ بشر را از طریقِ
کلام و وحیِ پیامبر فرستاد. در میانهی این تردید و نگرانی، در شهرِ ما یاری دلسوز
و مهربان داشتم که همدمِ تنهاییهایم بود و چنان به من نزدیک بود که گویی روحمان
در یک بدن جای داشت. آن رفیقِ شفیق مرا دلداری داد و گفت: «اندیشهی
درستی در سر داری و قدم در راهِ نیکی گذاشتهای. من آن کتابِ پهلویِ شاهان را دارم
و نزدِ تو میآورم تا دمی از کار نایستی و نیاسایی؛ چرا که تو هنوز جوانی، زبانی
گشاده داری و هنرِ سخنوریِ پهلوانی در ذاتِ توست. پس این نامهی خسروان را بازگو
کن و نزدِ بزرگان برای خود آبرویی جاودانه بخر.» هنگامی که آن دوستِ وفادار، کتابِ
شاهان را نزدِ من آورد، گویی جانی دوباره گرفتم و روانِ تاریک و افسردهام چون
چراغی برافروخته شد.
دلِ روشنِ من چو برگشت از اویسوی تختِ شاهِ جهان کَرد روی
وقتی که من از دقیقی ناامید شدم به سمت شاه جهان (اشاره به پادشاه یا مرجع بزرگی) روی آوردم.
که این نامه را دَستِ پیش آوَرَمزِ دفتر به گفتارِ خویش آوَرَم
تصمیم گرفتم که این نامه (شاهنامه) را با دست خود بگیرم و آن را از دفتر (متن اصلی) به زبان و گفتار خود درآورم.
بِپُرسیدَم از هر کسی بیشُماربتَرسیدَم از گردشِ روزگار
از بسیاری از افراد درباره آن پرسوجو کردم، اما از تغییرات و ناپایداری روزگار بیم داشتم.
مَگر خود دِرَنگم نباشَد بَسیببایَد سِپُردَن به دیگر کَسی
زیرا ممکن بود فرصت زیادی برایم باقی نماند، و ناچار شوم کار را به کسی دیگر واگذار کنم.
و دیگر که گَنجَم وَفادار نیستهمین رَنج را کَس خریدار نیست
از طرفی، گنج و ثروت من هم وفادار نیست (احتمالاً تمام خواهد شد)، و کسی هم خریدار این زحمتی که من کشیدهام نیست.
بر این گونه یِک چَند بُگذاشتَمسخن را نَهُفته هَمی داشتَم
به همین دلیل، مدتی کار را متوقف کردم، و سخن (سرودن شاهنامه) را پنهان نگه داشتم.
سَراسَر زَمانه پُر از جَنگ بودبه جویندگان بَر جَهان تَنگ بود
در آن زمان، سراسر دنیا پر از جنگ و درگیری بود، و به جویندگان علم و فرهنگ، شرایط زندگی تنگ و دشوار شده بود.
زِ نیکو سُخن بِهْ چه اَندر جَهانبه نَزدِ سُخن سَنجِ فَرُّخ مَهان
چه چیزی بهتر از سخن نیکو در این جهان وجود دارد؟ بهویژه نزد کسانی که سنجیده و درست به سخن نگاه میکنند، یعنی بزرگانی که قدر سخن خوب را میدانند.
اگر نامَدی این سخن از خُداینَبی کِی بُدی نَزدِ ما رَهنُمای
اگر این سخن از طرف خدا نیامده بود، چگونه پیامبری به عنوان راهنما نزد ما بود؟
به شَهرَم یکی مِهربان دوست بودتو گفتی که با مَن به یِک پوست بود
در شهرم دوستی مهربان داشتم، که گویی با من یک دل و یک تن بود.
مَرا گُفت خوب آمَد این رای توبه نیکی گِراید هَمی پای تو
آن دوست به من گفت: این تصمیم و اندیشه تو بسیار خوب است، و گامهای تو به سوی نیکی حرکت میکند.
نِبِشته من این نامهٔ پَهلَویبه پیشِ تو آرَم مَگَر نَغنَوی
من این نامه (شاهنامه) را به زبان پهلوی نوشتهام، برای تو میآورم تا ببینی که برای این کار نمیتوانی آرام و قرار داشته باشی.
گشاده زَبان و جوانیت هَستسخن گفتنِ پَهلوانیت هَست
تو زبانی فصیح و باز داری و جوانی، و در سخن گفتن پهلوانی توانایی داری.
شو این نامهٔ خسروان باز گویبدین جوی نَزدِ مَهان آبروی
برو و این نامه شاهان (شاهنامه) را دوباره بگو و روایت کن، و با این کار، نزد بزرگان برای خود آبرویی کسب کن.
چو آوَرد این نامه نَزدیکِ مَنبَر اَفروخت این جانِ تاریکِ مَن
وقتی که این نامه (متن پهلوی) را نزد من آورد، جان تاریک و اندوهگین من روشن شد و به هیجان آمد.