بخش ۱۱ - در داستان ابو منصور
زمانی که تصمیمِ قطعی گرفتم و دست به قلم
بردم تا نگارشِ این نامهی باستان را آغاز کنم، بزرگی بلندمرتبه و گردنفراز به یاریام
شتافت. او جوانی بود از نژادِ پهلوانان، که با وجودِ سنِ کم، خردی پیر و روانی بیدار
داشت؛ مردی که شرم و حیا در چشمانش موج میزد و کلامش همواره نرم و سنجیده بود. او
با بزرگواری از من پرسید که برای انجامِ این کارِ بزرگ به چه چیزی نیاز داری؟ و
قول داد که با تمامِ توان و داراییاش مرا حمایت کند تا نیازمندِ هیچکس نباشم. در
سایهی حمایتِ او، چنان آسودهخاطر بودم و از گزندِ روزگار در امان ماندم که گویی
باغبانی دلسوز، میوهای لطیف را از باد و طوفان حفظ کرده باشد. به لطفِ آن نامدارِ نیکدل، من که در خاکِ غم
نشسته بودم، به اوجِ آسمان و ستارهی کیوان رسیدم. او چنان کریم و بخشنده بود که
طلا و نقره در چشمش با خاکِ سیاه تفاوتی نداشت و تمامِ جهانِ مادی در نظرش بیارزش
بود. اما دریغ که روزگارِ کجمدار به او وفا نکرد؛ آن جوانمردِ وفادار ناگهان
همچون سروی بلند که از میانِ چمنِ باغ ناپدید شود، از میانِ انجمنِ ما رفت و امروز
هیچ نشانی از زنده و مردهی او در دست نیست، گویی گرفتارِ نهنگان و دشمنانِ مردمکُش
شده است. دلم برای قامتِ زیبا و دلیریهایش میسوزد و وقتی به یادِ او میافتم،
وجودم از ناامیدی همچون بید میلرزد. با این حال، تنها یک پند از آن بزرگوار در
خاطرم مانده است که باید به آن عمل کنم؛ او به من سفارش کرد که اگر خواستی جهان را
به داد و راستی دعوت کنی و این کتاب را به پایان ببری، آن را به نامِ شهریار و
پادشاهِ جهان کن. پس من نیز به یادِ آن دوستِ گمگشته، دست به کار شدم و این نامه
را به نامِ پادشاهِ پیروزمند آغاز کردم.
بدین نامه چون دست کردم درازیکی مهتری بود گردنفراز
هنگامی که که دست به این نامه (شاهنامه) دراز کردم، یک مرد بزرگ و محترم (مهتر) و بلندمرتبهای در پیش روی من بود.
جوان بود و از گوهر پهلوانخردمند و بیدار و روشن روان
او جوانی بود که از نسل پهلوانان میآمد، خردمند، هوشیار و با روحی روشن و شاداب بود.
خداوند رای و خداوند شرمسخن گفتن خوب و آوای نرم
او صاحب اندیشه و تدبیر و دارای شرافت و حیا بود، و در سخن گفتن، خوب و با نرمی سخن میگفت.
مرا گفت کز من چه باید همیکه جانت سخن برگراید همی
او به من گفت: من چه کاری انجام دهم، تا شرایط سخن سرایی برای تو فراهم شود؟
به چیزی که باشد مرا دسترسبکوشم نیازت نیارم به کس
به هر چیزی که در دسترس من باشد، تلاش میکنم که نیازی را به کس دیگری نرسانم.
همی داشتم چون یکی تازه سیبکه از باد نامد به من بر نهیب
از من مانند یک سیب تازه نگهداری کرد طوری که باد روی من تأثیر نگذارد.
به کیوان رسیدم ز خاک نژنداز آن نیکدل نامدار ارجمند
از لطف آن شخص از خاک ناچیز به آسمان رسیدم.
به چشمش همان خاک و هم سیم و زرکریمی بدو یافته زیب و فر
بخشندگی او در حدی بود که برایش خاک با طلا و نقره فرقی نداشت. بخشندگی از او قدر و شکوه پیدا کرده بود.
سراسر جهان پیش او خوار بودجوانمرد بود و وفادار بود
در برابر او، سراسر جهان خوار و بیارزش بود، او جوانمرد و وفادار بود.
چنان نامور گم شد از انجمنچو در باغ سرو سهی از چمن
این شخصیت نامدار، در میان انجمن گم شد، مانند سرو بلندی که در باغ از چمن بیرون میزند.
نه ز او زنده بینم نه مرده نشانبه دست نهنگان مردم کشان
از او نه زندهای میبینم و نه نشانی از مرده، او به دست تمساحهای مردمخوار کشته شد.
دریغ آن کمربند و آن گِردگاهدریغ آن کِیی برز و بالای شاه
افسوس بر آن کمربند و آن گردنگاه (شخصیت بزرگ)، افسوس بر آن نیکی که برز و بالای شاه را میسازد.
گرفتار ز او دل شده ناامیدنوان لرز لرزان به کردار بید
از او دلتنگ و ناامید شدهام، و در حالت لرزانی مانند بید (درخت) قرار دارم.
یکی پند آن شاه یاد آوریمز کژی روان سوی داد آوریم
به یاد یکی از پندهای آن شاه میافتم، که از کژی (ناهنجاری) روان (اندیشه) به سوی انصاف و عدل بروم.
مرا گفت کاین نامهٔ شهریارگرت گفته آید به شاهان سپار
او به من گفت اگر شاهنامه را سرودی، به شاهان بسپار.
بدین نامه من دست بردم فرازبه نام شهنشاه گردنفراز
برای همین، این کتاب را با نام شاهِ شاهان سرافراز آغاز کردم.