بخش ۱ - پادشاهی جمشید هفتصد سال بود
پس از طهمورث، فرزندِ گرانمایهاش «جمشید» که
کمربندِ پندهای پدر را محکم بسته بود، بر تختِ پادشاهی نشست و تاجِ زرین بر سر
نهاد. او با فرّ شاهنشاهیِ خود، بر دیو و مرغ و پری فرمان راند و جهانیان را به
اطاعتِ خود درآورد. جمشید در آغاز گفت: «من با فرّهِ ایزدی، هم شهریارِ جهانم و هم
پیشوایِ روحانی؛ پس دستِ بدکاران را کوتاه خواهم کرد و روانِ مردمان را به سویِ
روشنایی هدایت میکنم.» پادشاهِ جوان پنجاه سال رنج برد تا ابزارِ
جنگی همچون زره و کلاهخود و جوشن از آهنِ نرم بسازد. سپس پنجاه سالِ دیگر اندیشه
کرد تا جامههایی از ابریشم و کتان و خز برای مردم فراهم کند و هنرِ ریسیدن و
بافتن و دوختن را به آنان بیاموزد. چون این کارها سامان یافت، جمشید با تدبیری
هوشمندانه، مردم را به چهار گروه تقسیم کرد تا هر کس جایگاهِ خود را بشناسد: گروهِ
نخست «کاتوزیان» یا پرستندگانِ خدا که در کوهها به نیایش میپرداختند؛ گروهِ دوم
«نیساریان» یا همان جنگاوران و شیرمردان که نگهبانِ تخت و تاج بودند؛ گروهِ سوم
«بسودی» یا کشاورزان که با کشت و کارِ خود، روزیِ مردم را فراهم میکردند و آزادهترینِ
مردمان بودند، چرا که سرزنشِ کسی را نمیشنیدند و نانِ بازوی خود را میخوردند. و گروهِ چهارم «اهتوخوشی» یا پیشهوران و
صنعتگران که با دستِ خود کار میکردند و اندیشهای خلاق داشتند. جمشید پنجاه سالِ
دیگر نیز کوشید و به دیوان دستور داد تا خاک و آب را درهم آمیزند و خشت بسازند؛
سپس با سنگ و گچ، کاخها و ایوانهای بلند و گرمابهها بنا کرد تا مردم در آسایش
باشند. او همچنین با دانشِ خود، گوهرهای گرانبها چون یاقوت و زر و سیم را از دلِ
سنگِ خارا بیرون کشید و بوهای خوش مانند مشک و عنبر و گلاب را پدید آورد. پزشکی و
درمانِ دردها را به مردم آموخت و رازِ تندرستی را آشکار کرد. سپس کشتی ساخت و بر
آبها سفر کرد تا سرزمینهای دوردست را ببیند. چون تمامِ کارهای بزرگ به انجام رسید، جمشید
تختی مرصع ساخت و دیوان آن را بر دوش گرفتند و به آسمان بردند. او همچون خورشیدی
تابان در میانِ هوا بر آن تخت نشست و جهانیان که از شکوهِ او خیره شده بودند، گوهر
بر سرش افشاندند و آن روز را «روزِ نو» خواندند. بزرگان به شادی پرداختند و جشن گرفتند و این
آیینِ فرخنده از آن زمان به یادگار ماند. سیصد سال بر این منوال گذشت و مرگ و بیماری
از جهان رخت بربست؛ دیوان در بند بودند و مردم در آسایش و نعمت غرق شده بودند. اما
ناگهان، جمشیدِ یزدانشناس که غرق در قدرت شده بود، خود را گم کرد و ناسپاس شد. او
بزرگانِ لشکر را فراخواند و با غرور گفت: «جز من کسی را در جهان پادشاه نمیدانم؛
تمامِ هنرها و آبادانیها از من است و خور و خواب و آرامشِ شما به دستِ من است. پس
چرا مرا پرستش نمیکنید؟» موبدان از ترس سر به زیر انداختند و دم بر نیاوردند. اما
همینکه این سخنِ کفرآمیز از دهانش خارج شد، فرّهِ ایزدی از او روی برگرداند و
بختِ درخشانش تیره شد. منیّت و غرور، کارِ او را ساخت و جهان پر از هرج و مرج و
گفتگو شد، تا آنجا که ترس و هراس در دلِ پادشاهِ قدرتمند رخنه کرد و روزگارش رو به
زوال نهاد.
گرانمایه جمشید فرزند اوکمر بست یکدل پر از پند او
فرزند طهمورث جمشید با توشهای از نصیحتهای او آمادهٔ پادشاهی شد.
برآمد بر آن تخت فرّخ پدربه رسم کیان بر سرش تاج زر
پس از طهمورث به رسم کیان (پادشاهان و بزرگان) جمشید فرزند او جانشین او شد.
کمر بست با فرّ شاهنشهیجهان گشت سرتاسر او را رهی
کمر شاهی بر میان بربست و تمام دنیا مطیع او گشت. (رهی: فرمانبر ، بنده)
زمانه بر آسود از داوریبه فرمان او دیو و مرغ و پری
در آن زمانه نیازی به میانجیگری و قضاوت نبود و دیوان و پرندگان و پریان فرمانبر او بودند.
جهان را فزوده بدو آبرویفروزان شده تخت شاهی بدوی
آبروی جهان و شکوه تخت شاهنشاهی به خاطر شکوه جمشید بیشتر شده بود.
منم گفت با فرّهٔ ایزدیهمم شهریاری همم موبدی
جمشید گفت من فرهٔ ایزدی دارم، هم پادشاه و هم رهبر روحانی هستم.
بدان را ز بد دست کوته کنمروان را سوی روشنی ره کنم
بدها را از بدی بازمیدارم و روان شما را به سوی روشنایی رهنمون میشوم.
نخست آلت جنگ را دست برددر نام جستن به گردان سپرد
ابتدا به سراغ ابزارهای جنگی رفت و به جنگاوران امکان نام جستن از طریق آن را داد.
به فرّ کیی نرم کرد آهناچو خود و زره کرد و چون جوشنا
با فر شاهنشاهی آهن را نرم کرد و از آن کلاهخود و زره ساخت.
چو خفتان و تیغ و چو برگستوانهمه کرد پیدا به روشن روان
از آهن زره و شمشیر را به همان روش ساخت.
بدین اندرون سال پنجاه رنجببرد و از این چند بنهاد گنج
پنجاه سال درگیر ابداع و اختراع ابزارهای جنگی از آهن بود.
دگر پنجه اندیشهٔ جامه کردکه پوشند هنگام ننگ و نبرد
پنجاه سال بعدی را روی لباسی کار کرد که در خانه و میدان جنگ بپوشند.
ز کتّان و ابریشم و موی قزقصب کرد پر مایه دیبا و خز
از کتان و ابریشم و خز پارچههای گرانبها تولید کرد.
بیاموختشان رشتن و تافتنبه تار اندرون پود را بافتن
به مردم نخریسی و پارچهبافی را یاد داد.
چو شد بافته شستن و دوختنگرفتند از او یکسر آموختن
مردم شستن و دوختن لباس را هم از جمشید آموختند.
چو این کرده شد ساز دیگر نهادزمانه بدو شاد و او نیز شاد
بعد از این کار سراغ کار دیگری رفت و زمانه نیز از کارهای او راضی بود و او خودش هم راضی بود.
ز هر انجمن پیشهور گرد کردبدین اندرون نیز پنجاه خورد
پنجاه سال را هم صرف ایجاد گروههای صنفی کرد.
گروهی که کاتوزیان خوانیاشبه رسم پرستندگان دانیاش
گروهی که آنها را «کاتوزیان» مینامیم و کارشان عبادت بود ...
جدا کردشان از میان گروهپرستنده را جایگه کرد کوه
... اینها را از بقیه جدا کرد و منزلشان را میان کوهها قرار داد ...
بدان تا پرستش بود کارشاننوان پیش روشن جهاندارشان
... تا بتوانند آنجا عبادت کنند و در پیشگاه خدایشان گریه و زاری کنند.
صفی بر دگر دست بنشاندندهمی نام نیساریان خواندند
گروه دیگری را جدا کرد که آنها را «نیساریان» مینامند.
کجا شیر مردان جنگ آورندفروزندهٔ لشکر و کشورند
که شیرمردان جنگجو هستند و روشنی بخش کشور و لشکر اند.
کز ایشان بود تخت شاهی به جایو ز ایشان بود نام مردی به پای
تخت شاهی از جنگاوران (نیساریان) برپاست و مردانگی به واسطه وجود آنان برجای است.
بسودی سه دیگر گره را شناسکجا نیست از کس بر ایشان سپاس
گروه دیگری «بسودی» نام داشتند که کسی قدر آنها را نمیداند.
بکارند و ورزند و خود بدروندبه گاه خورش سرزنش نشنوند
کار گروه بسودی کشاورزی هستند و غذایشان را خودشان میکارند و درو میکنند.
ز فرمان تنآزاده و ژندهپوشز آواز پیغاره آسوده گوش
آنها نیاز نیست به فرمان کسی گوش بدهند و طعنه و سرزنش بشنوند.
تن آزاد و آباد گیتی بر اویبر آسوده از داور و گفتگوی
کشاورزان آزادهاند و جهان را آباد میکنند و نیاز به تأیید کسی ندارند.
چه گفت آن سخنگوی آزاده مردکه آزاده را کاهلی بنده کرد
آزادمردی میگوید که آزاده زمانی آزادیش را از دست میدهد که تنبلی کند.
چهارم که خوانند اهتوخوشیهمان دستورزان ابا سرکشی
گروه چهارم «اهتو خوشی» نام دارند که با توان بدنی کارهای دستی میکنند (صنعتگران).
کجا کارشان همگنان پیشه بودروانشان همیشه پر اندیشه بود
که کارشان انجام کارهای بقیه بود و فکرشان همیشه مشغول بود.
بدین اندرون سال پنجاه نیزبخورد و بورزید و بخشید چیز
پنجاه سال هم به این کار مشغول بود و در طول آن کار کرد و خورد و بخشش کرد.
از این هر یکی را یکی پایگاهسزاوار بگزید و بنمود راه
از هر کدام از این گروهها یک نفر را به عنوان رهبر برگزید و او را راهنمایی کرد.
که تا هر کس اندازهٔ خویش راببیند بداند کم و بیش را
تا هر کسی اندازهٔ خودش را بداند و از کم و بیش کارش آگاه باشد.
بفرمود پس دیو ناپاک رابه آب اندر آمیختن خاک را
سپس به دیوان فرمان داد که آب را با خاک بیامیزند.
هر آنچ از گل آمد چو بشناختندسبک خشت را کالبد ساختند
تا به این ترتیب فهمیدند که چطور میتوانند خشت درست کنند.
به سنگ و به گچ دیو دیوار کردنخست از بَرَش هندسی کار کرد
با سنگ و گچ دیوار درست کرد.
چو گرمابه و کاخهای بلندچو ایوان که باشد پناه از گزند
بناهایی مثل حمام و کاخهای بلند و ایوانهایی که به عنوان سرپناه استفاده میشد ساختند.
ز خارا گهر جست یک روزگارهمی کرد از او روشنی خواستار
او از درون سنگ سخت سنگهای قیمتی را جدا کرد.
به چنگ آمدش چند گونه گهرچو یاقوت و بیجاده و سیم و زر
سنگهای قیمتی مانند یاقوت و بیجاده و طلا و نقره را کشف و استخراج کرد.
ز خارا به افسون برون آوریدشد آراسته بندها را کلید
این سنگهای قیمتی را با لطایفالحیل از سنگ سخت استخراج کرد.
دگر بویهای خوش آورد بازکه دارند مردم به بویش نیاز
سپس به سراغ کشف عطرها رفت.
چو بان و چو کافور و چون مشک نابچو عود و چو عنبر چو روشن گلاب
عطرهایی مثل بان و کافور و مشک و عود و عنبر و گلاب را کشف کرد.
پزشکی و درمان هر دردمنددر تندرستی و راه گزند
سپس به سراغ پزشکی و درمان رفت.
همان رازها کرد نیز آشکارجهان را نیامد چنو خواستار
رازهای پزشکی را هم کشف کرد، کسی مثل او سراغ این رازها نرفت.
گذر کرد از آن پس به کشتی بر آبز کشور به کشور گرفتی شتاب
سپس کشتیرانی را ابداع کرد و با این کار او سرعت جابجایی بین کشورها افزایش یافت.
چنین سال پنجه برنجید نیزندید از هنر بر خرد بسته چیز
چندین سال دیگر هم تلاش کرد و صنعتی نبود که با عقل و خرد کشف و ابداع نشود.
همه کردنیها چو آمد به جایز جای مهی برتر آورد پای
همهٔ این کارها که انجام شد تصمیم گرفت از جایگاه بزرگی بالاتر برود.
به فرّ کیانی یکی تخت ساختچه مایه بدو گوهر اندر نشاخت
با فر کیانی یک تخت ساخت و در آن انواع جواهرات را به کار برد.
که چون خواستی دیو برداشتیز هامون به گردون برافراشتی
که هر وقت میخواست دیوها این تخت را بلند میکردند و از زمین به آسمان میبردند.
چو خورشید تابان میان هوانشسته بر او شاه فرمانروا
تخت او در آسمان مانند خورشیدی بود که پادشاه بر روی آن نشسته باشد.
جهان انجمن شد بر آن تخت اوشگفتی فرومانده از بخت او
همهٔ جهان گرد آمدند تا تخت او را ببینند و همه شگفتزده شدند.
به جمشید بر گوهر افشاندندمر آن روز را روز نو خواندند
مردم جواهرات خود را به جمشید هدیه کردند و آن روز را نوروز نامیدند.
سر سال نو هرمز فرودینبر آسوده از رنج روی زمین
ابتدای سال را روز اول (روز هرمز) فروردین ماه و زمانی که زمین از زحمت زمستان آسوده میشود قرار دادند.
بزرگان به شادی بیاراستندمی و جام و رامشگران خواستند
بزرگان برای شادی آماده شدند و شراب و جام و نوازندگان را فراخواندند.
چنین جشن فرخ از آن روزگاربه ما ماند از آن خسروان یادگار
جشن نوروز از پادشاهانی مانند جمشید و آن روزگاران به یادگار مانده است.
چنین سال سیصد همی رفت کارندیدند مرگ اندر آن روزگار
سیصد سال دیگر به همین منوال گذشت. در آن روزگار مرگ وجود نداشت.
ز رنج و ز بدشان نبد آگهیمیان بسته دیوان به سان رهی
کسی رنج و بدی را نمیشناخت و دیوان خدمتکار آنها بودند.
به فرمان مردم نهاده دو گوشز رامش جهان پر ز آوای نوش
دیوان گوش به فرمان مردم بودند و دنیا پر از آواز موسیقی و بانگ نوشانوش بود.
چنین تا بر آمد بر این روزگارندیدند جز خوبی از کردگار
در این روزگاران هیچکسی جز خوبی نصیبش نمیشد.
جهان سربهسر گشت او را رهینشسته جهاندار با فرّهی
همهٔ دنیا دنبالهرو جمشید بودند که با فر پادشاهی بر تخت نشسته بود.
یکایک به تخت مهی بنگریدبه گیتی جز از خویشتن را ندید
جمشید در تخت پادشاهی همهٔ بزرگان را دید و کسی را به شکوه خودش نیافت.
منی کرد آن شاه یزدان شناسز یزدان بپیچید و شد ناسپاس
جمشید مغرور شد و از فرمان خداوند سرپیچی کرد.
گرانمایگان را ز لشگر بخواندچه مایه سخن پیش ایشان براند
بزرگان را فرا خواند و برای آنها سخنرانی کرد.
چنین گفت با سالخورده مهانکه جز خویشتن را ندانم جهان
با بزرگان گفت که در جهان کسی مثل من وجود ندارد.
هنر در جهان از من آمد پدیدچو من نامور تخت شاهی ندید
من در دنیا صنعتگری را ایجاد کردم و هیچکس مثل من بر تخت شاهی ننشسته است.
جهان را به خوبی من آراستمچنان است گیتی کجا خواستم
جهان را به خوبی آراستم و هر چیزی در گیتی به همان شکلی است که من میخواهم.
خور و خواب و آرامتان از من استهمان کوشش و کامتان از من است
خواب و خوراک و کار و آرامش و کامیابی شما را من فراهم کردهام.
بزرگی و دیهیم شاهی مراستکه گوید که جز من کسی پادشاست
بزرگی و تاج پادشاهی مخصوص من است. چه کسی ادعا میکند که به جز من پادشاهی هست؟
همه موبدان سرفگنده نگونچرا کس نیارست گفتن نه چون
موبدان سر به زیر افکنده بودند و هیچکس نمیتوانست چیزی بگوید.
چو این گفته شد فرّ یزدان از اویبگشت و جهان شد پر از گفتوگوی
اینها را که گفت فر پادشاهی از او گرفته شد و دنیا پر از آشوب شد.
منی چون بپیوست با کردگارشکست اندر آورد و برگشت کار
وقتی جمشید مغرور شد و خدا را نادیده گرفت شکست خورد و کارش برگشت.
چه گفت آن سخنگوی با فرّ و هوشچو خسرو شوی بندگی را بکوش
سخنگوی هوشمندی میگوید که وقتی شاه شدی بیشتر عبادت کن.
به یزدان هر آن کس که شد ناسپاسبه دلش اندر آید ز هر سو هراس
هر کسی که ناشکری کند دچار اضطراب میشود.
به جمشید بر تیرهگون گشت روزهمی کاست آن فرّ گیتیفروز
اوضاع جمشید خراب شد و فر پادشاهی او رو به افول رفت.