بخش ۲ - مرداس تازی و فرزند ناخلفش ضحاک
چدر روزگارانِ دور، در دشتهای تازیان، مردی
بزرگوار و نیکسیرت به نام «مرداس» میزیست که هم پادشاه بود و هم پرهیزگار؛ مردی
که داد و دهشِ او زبانزدِ خاص و عام بود و گلههای بیشمار از اسب و گاو و بز و میش
داشت و شیرِ آنها را رایگان به نیازمندان میبخشید. این مردِ پاکسرشت پسری داشت
به نام «ضحاک» که بر خلافِ پدر، جوانی ناپاک، دلیر و سبکسر بود و از مهر و محبت بویی
نبرده بود. نامِ دیگرِ او «بیوراسپ» بود، چرا که ده هزار اسبِ تازی با زینهای زرین
داشت. ابلیسِ مکار که زمینه را برای نفوذ در دلِ این
جوانِ خام فراهم دید، روزی در هیبتِ خیرخواهی ظاهر شد و با وعدههای فریبنده، عقل
و هوشِ او را ربود. ابلیس گفت: «من رازی دارم که اگر سوگند بخوری آن را فاش نکنی و
به آن عمل کنی، تو را به اوجِ قدرت و پادشاهی میرسانم.» ضحاکِ جوان که تشنهی
قدرت بود، فریب خورد و سوگند یاد کرد که رازدار و مطیع باشد. آنگاه ابلیس پرده از
نیتِ شومِ خود برداشت و گفت: «چرا باید پدرِ پیرِ تو زنده بماند و بر تخت بنشیند،
در حالی که تو شایستهتری؟ اگر به حرفِ من گوش کنی، پدرت را از میان برمیداریم و
تو پادشاهِ جهان میشوی، اما اگر سرپیچی کنی، تا ابد خوار و زبون خواهی ماند.» ضحاک ابتدا ترسید و گفت که ریختنِ خونِ پدر
کارِ روایی نیست، اما ابلیس با حیلهگری او را ترساند که اگر پیمان بشکنی، بخت از
تو برمیگردد. سرانجام، پسرِ ناخلف تسلیم شد و پرسید چه باید کرد؟ ابلیس گفت:
«چارهی کار با من است.» مرداسِ پارسا باغی دلگشا داشت که هر شب برای عبادت و راز
و نیاز با خدا به آنجا میرفت. ابلیسِ پلید در مسیرِ عبورِ پادشاه چاهی عمیق کند و
رویِ آن را با خاشاک پوشاند. شبهنگام، مردِ خدا بیخبر از همهجا پا در باغ نهاد
و در چاه افتاد و جان سپرد. بدینسان، پدری که عمری فرزندش را با ناز و نعمت پرورده
بود و هرگز سخنی سرد به او نگفته بود، قربانیِ طمع و خیانتِ پسر شد. ضحاکِ بیدادگر با این حیله جایِ پدر را گرفت،
تاجِ شاهی بر سر نهاد و دورانِ سیاهِ حکومتِ خود را آغاز کرد، بیآنکه بداند چه
سرنوشتِ شومی در انتظارش است.
یکی مرد بود اندر آن روزگارز دشت سواران نیزه گذار
در آن روزگار، مردی از دشت سوارکاران نیزهانداز (عراق امروزی یا عربستان؟)
گرانمایه هم شاه و هم نیک مردز ترس جهاندار با باد سرد
آن مرد گرانقدر هم شاه بود و هم آدم خوبی بود. او خداترس بود (باد سرد کنایه از آه و دم سرد است، احتمالاً به تضرع مرداس به درگاه خداوند اشاره دارد).
که مرداس نام گرانمایه بودبه داد و دهش برترین پایه بود
نامش مرداس بود که به خاطر بخشندگی و کمک به دیگران، از جایگاه ویژهای برخوردار بود.
مر او را ز دوشیدنی چارپایز هر یک هزار آمدندی به جای
او از هریک از چارپایان دوشیدنی (گاو، گوسفند، بز و...) هزار راس داشت.
همان گاو دوشا به فرمانبریهمان تازی اسب گزیده مری
از گاوان فرمانبر شیرده و هم از اسبهای تازی و اصیل.
بز و میش بد شیرور همچنینبه دوشیزگان داده بد پاکدین
بز و گوسفندان پُر شیر که آن (نیکمرد) پاکدین به دوشیزگان داده بود.
به شیر آن کسی را که بودی نیازبدان خواسته دست بردی فراز
هر کس به شیر نیاز داشت با دست باز و بینیاز به اجازه او میتوانست بدوشد و بردارد.
پسر بد مر این پاکدل را یکیکش از مهر بهره نبود اندکی
این مرد پاکدل پسری داشت که در دلش مهر و محبت پدرش بهرهای نداشت.
جهانجوی را نام ضحّاک بوددلیر و سبکسار و ناپاک بود
نام آن جهانجو ضحاک بود؛ آدمی دلیر و گستاخ و ناپاک.
کجا بیور اسپش همی خواندندچنین نام بر پهلوی راندند
(کجا: که) که او را " بیوَر اسپ" میخواندند و در زبان پهلوی چنین نام نهادهاند
کجا بیور از پهلوانی شماربود بر زبان دری ده هزار
(کجا: که) بیوَر را واژه ای پهلوانی بدان که در زبان دَری به معنای دههزار است (پهلوانی: پهلوی)
ز اسپان تازی به زرین ستامورا بود بیور که بردند نام
چون او ده هزار اسب عربی با دهنهٔ طلایی داشت به او لقب بیور اسپ (= صاحب دههزار اسب) را داده بودند.
شب و روز بودی دو بهره به زینز روی بزرگی نه از روی کین
شب و روز، بر زین اسب بود؛ برای بزرگی (کمک به مردم) و نه برای جنگ با دشمنان.
چنان بد که ابلیس روزی پگاهبیامد به سان یکی نیکخواه
صبحگاهی ابلیس در ظاهر و شکل یک آدم نیکخواه آمد
دل مهتر از راه نیکی ببردجوان گوش گفتار او را سپرد
دل آن بزرگزاده را از نیکی گمراه کرد و جوان به او گوش داد.
بدو گفت پیمانت خواهم نخستپس آنگه سخن برگشایم درست
(ابلیس به او ) گفت اول از تو قول میخواهم آنگاه زبان میگشایم و برایت میگویم.
جوان نیکدل گشت فرمانش کردچنان چون بفرمود سوگند خورد
جوان ، خرسند و نیکدل شد و به او قول داد و سوگند خورد.
که راز تو با کس نگویم ز بنز تو بشنوم هر چه گویی سخن
که راز تو را به کسی نمیگویم از هرچه که بگویی.
بدو گفت جز تو کسی کدخدایچه باید همی با تو اندر سرای
(ابلیس به او ) گفت چرا باید در خانه تو، جز تو شخص دیگری بزرگ و مهتر باشد؟
چه باید پدر کش پسر چون تو بودیکی پندت از من بباید شنود
پسری مثل تو پدر را چه نیاز دارد؟ باید این پند را از من بشنوی.
زمانه برین خواجهٔ سالخوردهمی دیر ماند تو اندر نورد
عمر این خواجهٔ سالخورده طولانی است، تو تمامش کن.
بگیر این سر مایهور جاه اوتو را زیبد اندر جهان گاه او
این جایگاه با ارزش او را بگیر؛ زیرا شایسته داشتن جایگاه او هستی.
بر این گفتهٔ من چو داری وفاجهاندار باشی یکی پادشا
اگر این گفته مرا بشنوی و بپذیری جهاندار و پادشاهی یگانه خواهی بود.
چو ضحاک بشنید اندیشه کردز خون پدر شد دلش پر ز درد
ضحاک وقتی در مورد قتل پدرش شنید، دلش از درد پر شد.
به ابلیس گفت این سزاوار نیستدگر گوی کاین از در کار نیست
به ابلیس گفته شد که این کار شایسته نیست و چیز دیگری را بگوید، زیرا این کار درستی و از در درستی نیست.
بدو گفت گر بگذری زین سخنبتابی ز سوگند و پیمان من
به او گفت: اگر این سخن را نپذیری، سوگند و عهد من را شکستهای.
بماند به گردنت سوگند و بندشوی خوار و ماند پدرت ارجمند
دَین این سوگند بر گردن تو میماند و تو خوار و زبون میشوی و پدر تو ارجمند و بلندقدر میشود.
سر مرد تازی به دام آوریدچنان شد که فرمان او برگزید
سر مرد عرب را به دام حیله انداخت و چنان شد که فرمان او را انتخاب کرد.
بپرسید کاین چاره با من بگوینتابم ز رای تو من هیچ روی
پرسید که چه باید بکنم، هر چه بگویی را میپذیرم و از انجامش روی بر نمیگردانم.
بدو گفت من چاره سازم ترابه خورشید سر برفرازم ترا
به او گفت که من میتوانم مشکل تو را حل کنم و سر تو را در مرتبه و بلندی به جایگاه خورشید برسانم.
مر آن پادشا را در اندر سراییکی بوستان بود بس دلگشای
آن پادشاه (پدر) در خانهاش باغ و بوستانی داشت بسیار مفرح و دلگشا.
گرانمایه شبگیر برخاستیز بهر پرستش بیاراستی
آن مرد گرانمایه هر شب بیدار میشد و برای پرستش خود را آماده میکرد.
سر و تن بشستی نهفته به باغپرستنده با او ببردی چراغ
در آن باغ، سر و تن میشست و خدمتکاری برای او چراغ نگهمیداشت و میبرد.
بیاورد وارونه ابلیس بندیکی ژرف چاهی به ره بر بکند
عکس ابلیس (ضحاک)، طناب آورد و چاهی عمیق در راه کند. (منظور از ابلیس وارونه ضحاک است.)
پس ابلیس وارونه آن ژرف چاهبه خاشاک پوشید و بسترد راه
پس از آن، ابلیس وارونه آن چاه را با خاشاک پوشاند و راه را تمیز کرد (تا چاه دیده نشود)
سر تازیان مهتر نامجویشب آمد سوی باغ بنهاد روی
آن شاه تازی و آن مهتر نامجو، شب سوی باغ به حرکت افتاد.
به چاه اندر افتاد و بشکست پستشد آن نیکدل مرد یزدانپرست
در آن چاه افتاد و تن او بشکست و آن نیکخواه و خداپرست (سوی سرای باقی) رفت.
به هر نیک و بد شاه آزاد مردبه فرزند بر نازده باد سرد
آن شاه آزادمرد در هر نیک و بدی که از فرزند دیده بود سخن تندی نگفته و باد سردی ندمیده بود.
همی پروریدش به ناز و به رنجبدو بود شاد و بدو داد گنج
همیشه او را با ناز پرورید و برای او تلاش کرد و از بودنش شاد بود و هرچه از گنج داشت به او میداد.
چنان بدگهر شوخ فرزند اوبگشت از ره داد و پیوند او
آن فرزند بدذات و زشتکردار از راه و طریقه او دور شد.
به خون پدر گشت همداستانز دانا شنیدم من این داستان
به کشتن پدر شریک و همداستان (ابلیس) شد و این داستان را من اینگونه از دانایان شنیدهام.
که فرزند بد گر شود نرّه شیربه خون پدر هم نباشد دلیر
که اگر فرزند بد حتی نره شیر (و بسیار قوی و درنده) شود هرگز به قتل پدر نمییازد.
مگر در نهانش سخن دیگرستپژوهنده را راز با مادرست
همانا راز پنهانی در مورد مادر او وجود دارد (یعنی مادرش او را از شخص دیگری حامله شده است).
فرومایه ضحاک بیدادگربدین چاره بگرفت جای پدر
ضحاک ظالم و بیدادگر از این طریق جای پدر را گرفت.
به سر بر نهاد افسر تازیانبر ایشان ببخشید سود و زیان
تاج پادشاهی تازیان را بر سر نهاد و سود و زیان (خراج) را به آنها بخشید (تا او را به شاهی قبول کنند)