بخش ۳ - داستان رویش مار بر شانههای ضحاک
چون ابلیس دید که ضحاک در دامِ او گرفتار شده
و گوش به فرمان است، نقشهای تازه کشید. این بار خود را به شکلِ جوانی خوشسخن و
آشپزی ماهر درآورد و نزدِ ضحاک رفت و گفت: «ای پادشاه، من آشپزی هنرمندم و میخواهم
خوراکیهایی برایت بپزم که تا کنون نظیرش را ندیده باشی.» ضحاکِ شکمباره او را پذیرفت
و کلیدِ آشپزخانه را به او سپرد. در آن روزگار، غذای مردم بیشتر گیاهی بود و
کمتر گوشت میخوردند. اما ابلیس که قصد داشت خویِ درندگی و سنگدلی را در ضحاک بیدار
کند، شروع به پختنِ غذاهای گوشتیِ لذیذ کرد. روز نخست، زردهی تخممرغ به او داد؛
روز دوم کبک و قرقاول پخت؛ روز سوم مرغ و بره بریان کرد و روز چهارم با گوشتِ پشتِ
گوساله و زعفران و گلاب، سفرهای رنگین چید. ضحاک که شیفتهی طعمِ این غذاها شده
بود، آشپز را فراخواند و گفت: «هر آرزویی داری بگو تا برآورده کنم.» ابلیس که منتظرِ همین لحظه بود، با ظاهری
فروتنانه گفت: «من جز سلامتیِ شاه آرزویی ندارم، تنها خواستهام این است که اجازه
دهید به نشانهی ارادت، بوسهای بر شانههای شما بزنم.» ضحاکِ سادهلوح که از نیرنگِ
او بیخبر بود، اجازه داد. ابلیس جلو رفت، شانههای او را بوسید و ناگهان در زمین
فرو رفت و ناپدید شد. اما از جایِ بوسهی او، دو مارِ سیاه و هولناک بر دوشِ ضحاک
روییدند. ضحاکِ وحشتزده، دستور داد مارها را از ته
ببرند، اما بیفایده بود و آنها دوباره چون شاخهی درخت رشد میکردند. پزشکان از
درمانِ این درد عاجز ماندند تا آنکه ابلیس دوباره خود را به شکلِ پزشکی دانا
درآورد و نزدِ شاه آمد و گفت: «بریدنِ مارها سودی ندارد و تنها راهِ آرام کردنِ آنها
این است که هر روز مغزِ سرِ دو جوان را به آنها بدهی تا بخورند؛ شاید با این روش،
به مرور زمان بمیرند.» هدفِ واقعیِ ابلیس از این نقشهی شوم، چیزی جز نابودیِ نسلِ
انسان و خالی کردنِ زمین از آدمیان نبود.
چو ابلیس پیوسته دید آن سخنیکی بند بد را نو افگند بن
وقتی شیطان دید که نقشهٔ قبلیش با موفقیت به نتیجه رسید نقشهٔ پلیدانهٔ تازهای کشید.
بدو گفت گر سوی من تافتیز گیتی همه کام دل یافتی
به ضحاک گفت: اگر با من همراه باشی در جهان کامروا خواهی بود.
اگر همچنین نیز پیمان کنینپیچی ز گفتار و فرمان کنی
اگر همینطوری به من گوش کنی و نافرمانی نکنی، ...
جهان سربهسر پادشاهی تو راستدد و مردم و مرغ و ماهی تو راست
... پادشاهی همهٔ دنیا و همهٔ موجودات از آن تو خواهد بود.
چو این کرده شد ساز دیگر گرفتیکی چاره کرد از شگفتی شگفت
پس از آن نقشهٔ شگفتانگیز جدید کشید.
جوانی برآراست از خویشتنسخنگوی و بینا دل و رایزن
خود را به شکل جوانی خوشسخن درآورد.
همیدون به ضحاک بنهاد روینبودش به جز آفرین گفت و گوی
نزد ضحاک رفت و با چربزبانی با او مشغول گفتگو شد.
بدو گفت اگر شاه را در خورمیکی نامور پاک خوالیگرم
به او گفت اگر شایستهٔ دربار پادشاه باشم من آشپز خیلی خوبی هستم.
چو بشنید ضحاک بنواختشز بهر خورش جایگه ساختش
ضحاک که این را شنید از او استقبال کرد و دستور داد برایش آشپزخانهای در دربار آماده کنند.
کلید خورش خانهٔ پادشابدو داد دستور فرمانروا
سپس وزیر ضحاک کلید آشپزخانهٔ سلطنتی را به او داد.
فراوان نبود آن زمان پرورشکه کمتر بد از خوردنیها خورش
در آن زمان آشپزی هنوز ابتدایی بود و خوراکیها به خوبی شناخته شده نبودند.
ز هر گوشت از مرغ و از چارپایخورشگر بیاورد یک یک به جای
شیطان در لباس آشپز حیواناتی مثل مرغ و چهارپایان را آورد ...
به خونش بپرورد بر سان شیربدان تا کند پادشا را دلیر
... و به آنها خون خوراند تا پادشاه وقتی که از گوشت آنها میخورد نترس شود!
سخن هر چه گویدش فرمان کندبه فرمان او دل گروگان کند
و به خاطر همین نترسی به حرفهای او گوش بدهد و گوش به فرمان او بشود.
خورش زردهٔ خایه دادش نخستبدان داشتش یک زمان تندرست
اول به او زردهٔ تخم مرغ داد تا تندرست و سر حال بماند.
بخورد و بر او آفرین کرد سختمزه یافت خواندش ورا نیکبخت
ضحاک از غذاهای او خورد و از آنها تعریف کرد و گفت که او آدم آیندهداری است.
چنین گفت ابلیس نیرنگسازکه شادان زی ای شاه گردنفراز
شیطان به او گفت که پادشاه قدرتمند! شاد باش!
که فردات از آن گونه سازم خورشکز او باشدت سربهسر پرورش
چون فردا غذایی برایت درست میکنم که خیلی قوّت دارد.
برفت و همه شب سگالش گرفتکه فردا ز خوردن چه سازد شگفت
شیطان رفت و همهٔ شب در فکر این بود که فردا چه غذای شگفتانگیزی درست کند.
خورشها ز کبک و تذرو سپیدبسازید و آمد دلی پر امید
سپس او از گوشت کبک و تذرو غذایی درست کرد و با امید فراوان برای شاه آورد. (تذرو پرندهای است صحرایی و رنگارنگ شبیه خروس)
شه تازیان چون به نان دست بردسر کم خرد مهر او را سپرد
شاه همین که غذا را خورد دلباختهٔ آشپزی شیطان شد.
سیم روز خوان را به مرغ و برهبیاراستش گونه گون یکسره
روز سوم سر سفره مرغ و بره گذاشت و به شکلهای مختلف غذا را آراست.
به روز چهارم چو بنهاد خوانخورش ساخت از پشت گاو جوان
روز چهارم غذایی درست شده از پشت گوساله سر سفره گذاشت که ...
بدو اندرون زعفران و گلابهمان سالخورده می و مشک ناب
در آن زعفران و گلاب و شراب کهنه و مشک ناب ریخته بود.
چو ضحاک دست اندر آورد و خوردشگفت آمدش زان هشیوار مرد
وقتی ضحاک خورد از دستپخت خوب آشپز تعجب کرد.
بدو گفت بنگر که از آرزویچه خواهی بگو با من ای نیکخوی
به او گفت: هر آرزویی داری بگو تا برآورده کنم!
خورشگر بدو گفت کای پادشاهمیشه بزی شاد و فرمانروا
آشپز به پادشاه گفت: ای پادشاه، همیشه شاد و فرمانروا باشی.
مرا دل سراسر پر از مهر تو استهمه توشهٔ جانم از چهر تو است
دل من پر از مهر و محبت توست و غذا و توشهٔ جان من دیدن چهره توست.
یکی حاجتستم به نزدیک شاهو گرچه مرا نیست این پایگاه
من یک آرزو در مورد خود شاه دارم هر چند میدانم که در آن حد نیستم ...
که فرمان دهد تا سر کتف اویببوسم بدو بر نهم چشم و روی
... اما آرزو دارم که او اجازه بدهد تا سر شانههای او را ببوسم.
چو ضحاک بشنید گفتار اوینهانی ندانست بازار اوی
وقتی ضحاک صحبتهای او را شنید، متوجه نیت پنهانی او نشد.
بدو گفت دارم من این کام توبلندی بگیرد از این نام تو
ضحاک گفت من این آرزوی تو را برآورده میکنم تا برای همین مشهور شوی.
بفرمود تا دیو چون جفت اوهمی بوسه داد از بر سفت او
اجازه داد که شیطان مانند همسر شخص به او نزدیک شود و بر شانههای او بوسه بزند.
ببوسید و شد بر زمین ناپدیدکس اندر جهان این شگفتی ندید
بوسید و ناگهان ناپدید شد؛ هیچکس در دنیا تا امروز چنین شگفتی را ندیده است.
دو مار سیه از دو کتفش برستغمی گشت و از هر سویی چاره جست
دو مار سیاه از دو شانهٔ او رشد کرد و او به شدت نگران شد و به تکاپوی حل مشکلش افتاد.
سرانجام ببرید هر دو ز کفتسزد گر بمانی بدین در شگفت
سرانجام تصمیم گرفت که مارها را از شانههایش ببرد.
چو شاخ درخت آن دو مار سیاهبرآمد دگر باره از کتف شاه
اما دوباره دو مار سیاه مانند شاخهای درخت از کتف شاه رشد کردند.
پزشکان فرزانه گرد آمدندهمه یک به یک داستانها زدند
پزشکان دانا با هم جمع شدند و بحث و تبادل نظر کردند.
ز هر گونه نیرنگها ساختندمر آن درد را چاره نشناختند
هر ترفندی کردند تا آن بیماری را درمان کنند اما نتوانستند.
به سان پزشکی پس ابلیس تفتبه فرزانگی نزد ضحاک رفت
این بار شیطان در قالب یک پزشک دانا به نزد ضحاک رفت.
بدو گفت کاین بودنی کار بودبمان تا چه گردد نباید درود
به او گفت که این مارها ماندگارند. سرشان را قطع نکن تا ببینیم چه کار میشود کرد.
خورش ساز و آرامشان ده به خوردنباید جز این چارهای نیز کرد
چارهای وجود ندارد مگر این که به خوبی تغذیه بشوند تا آرامش پیدا کنند و تو را اذیت نکنند.
به جز مغز مردم مدهشان خورشمگر خود بمیرند از این پرورش
خوراکشان فقط باید مغز انسانها باشد بلکه با این غذا مارها بمیرند.
نگر تا که ابلیس از این گفتوگویچه کرد و چه خواست اندر این جستجوی
حواست باشد که شیطان چه قصدی از این سخن داشت و به دنبال چه چیزی بود.
مگر تا یکی چاره سازد نهانکه پردخته گردد ز مردم جهان
هدف پنهانیش این بود که دنیا را از وجود انسانها پاک و خالی کند.