بخش ۴ - سقوط جمشید
چون جمشید از راهِ حق منحرف شد و به غرور و
خودپرستی گرفتار آمد، فرّهِ ایزدی از او روی برگرداند و روزگارِ درخشانش تیره و
تار شد. نارضایتی در میانِ مردم بالا گرفت و سپاهیان از هر سو سر به طغیان
برداشتند. ایرانیان که از ظلم و خودکامگیِ جمشید به ستوه آمده بودند، شنیدند که در
سرزمینِ تازیان، پادشاهی قدرتمند و اژدهاپیکر ظهور کرده است. پس بزرگانِ ایران رو
به سوی ضحاک نهادند و او را به پادشاهیِ ایرانزمین دعوت کردند، غافل از آنکه از
چاله به چاه میافتند. ضحاکِ ماردوش با سپاهی گران از تازیان و ایرانیان
به سوی تختِ جمشید تاخت و جهان را بر او تنگ کرد. جمشید که تابِ مقاومت نداشت، تاج
و تخت را رها کرد و متواری شد. صد سال تمام، هیچکس نشانی از جمشید در جهان ندید و
او همچون سایهای ناپدید شده بود. اما سرانجام در صدمین سال، در کرانهی دریای
چین، ضحاکِ ناپاک او را یافت و بیدرنگ دستگیر کرد. او که کینهای دیرینه از
خاندانِ شاهی داشت، دستور داد تا جمشید را با اره به دو نیم کنند و جهان را از
وجودش پاک سازند. بدینسان، پادشاهی که هفتصد سال با شکوه و جلال بر جهان فرمان
رانده بود و نیکی و بدیِ بسیار دیده بود، عاقبت چنین سرنوشتِ شومی یافت و زمانه
تمامِ هستیاش را چون کاهی در باد ربود. به راستی که این دنیای فریبنده ارزشِ دل بستن
ندارد؛ روزی تو را با شهد و شکر میپرورد و روزی دیگر جامِ زهر به کامت میریزد.
درست زمانی که گمان میکنی دنیا با تو مهربان شده و رازِ دلت را با او میگویی،
ناگهان بازیِ تازهای درمیآورد و قلبت را پر از درد و خون میکند. پس چه سود از
عمرِ طولانی، وقتی پایانش چنین تلخ است؟
از آن پس برآمد ز ایران خروشپدید آمد از هر سویی جنگ و جوش
پس از آن در ایران سر و صدا برخاست و همه جا درگیر شورش و جنگ شد.
سیه گشت رخشنده روز سپیدگسستند پیوند از جمّشید
روز سفید مردمان ایران سیاه شد و آنها از جمشید روگردان شدند.
بر او تیره شد فرّهٔ ایزدیبه کژی گرایید و نابخردی
فره ایزدی از او دور شد و به بیراهه رفت و دچار نادانی شد.
پدید آمد از هر سویی خسروییکی نامجویی ز هر پهلُوی
از هر جا کسانی بی آن که اصل و نسب پادشاهی داشته باشند مدعی پادشاهی شدند.
سپه کرده و جنگ را ساختهدل از مهر جمشید پرداخته
مدعیان سپاه درست میکردند و آمادهٔ جنگ میشدند و بر علیه جمشید شورش میکردند.
یکایک ز ایران برآمد سپاهسوی تازیان برگرفتند راه
کم کم عدهای از سپاهیان از ایران به سمت سرزمین عربها راه افتادند.
شنودند کانجا یکی مهتر استپر از هول شاه اژدها پیکر است
آنها شنیده بودند که آنجا پادشاهی پر ابهت و اژدها پیکر حاکم است.
سواران ایران همه شاهجوینهادند یکسر به ضحاک روی
سواران ایرانی به دنبال یک پادشاه جدید به ضحاک رو آوردند.
به شاهی بر او آفرین خواندندورا شاه ایران زمین خواندند
او را تحسین کردند و شاه ایران نامیدند.
کی اژدهافش بیامد چو بادبه ایران زمین تاج بر سر نهاد
پادشاه اژدهامانند به سرعت به ایران آمد و تاج پادشاهی را بر سر نهاد.
از ایران و از تازیان لشکریگزین کرد گرد از همه کشوری
ضحاک از ایرانیان و عربها لشکری پر از پهلوانان جمع کرد.
سوی تخت جمشید بنهاد رویچو انگشتری کرد گیتی بروی
سپس به سمت تخت جمشید حرکت کرد.
چو جمشید را بخت شد کندروبه تنگ اندر آمد جهاندار نو
جمشید که اوضاع را نامناسب دید و فهمید که با وجود پادشاه جدید جای او نیست ...
برفت و بدو داد تخت و کلاهبزرگی و دیهیم و گنج و سپاه
... فرار کرد و تاج و تخت و اموال و سپاهش را برای ضحاک گذاشت.
چو صد سالش اندر جهان کس ندیدبر او نام شاهی و او ناپدید
جمشید با وجود آن که اسماً هنوز پادشاه ایران بود صد سال مخفی بود و کسی او را ندید.
صدم سال روزی به دریای چینپدید آمد آن شاه ناپاک دین
پس از صد سال روزی جمشید آن پادشاه به تباهی رفته در دریای چین دیده شد.
نهان گشته بود از بد اژدهانیامد به فرجام هم ز او رها
هر چند جمشید صد سال از ترس ضحاک پنهان شده بود اما در نهایت هم از دست او خلاصی نیافت.
چو ضحاکش آورد ناگه به چنگیکایک ندادش زمانی درنگ
ضحاک که جمشید را به چنگ آورد، به او مهلت نداد.
به ارّهش سراسر به دو نیم کردجهان را از او پاک بیبیم کرد
ضحاک جمشید را با اره به دو نیم کرد و دنیا از ترس او خلاص کرد.
شد آن تخت شاهی و آن دستگاهزمانه ربودش چو بیجاده کاه
زمانه آن تخت پادشاهی و آن همه برو و بیا را از او ربود همچون که کهربا کاه را
از او بیش بر تخت شاهی که بودبر آن رنج بردن چه آمدش سود
چه کسی بیشتر از جمشید پادشاهی کرده بود؟ از آن همه تلاش چه سودی برد؟
گذشته بر او سالیان هفتصدپدید آوریده همه نیک و بد
در طول هفتصد سال کلی کار خوب و بد کرد.
چه باید همه زندگانی درازچو گیتی نخواهد گشادنت راز
عمر طولانی به چه دردمان میخورد وقتی دنیا رازش را برایمان باز نمیکند؟
همی پروراندت با شهد و نوشجز آواز نرمت نیاید به گوش
دنیا تو را با نعمتها و خوشیها میپروراند و با تو جز به مهربانی سخن نمیگوید.
یکایک چو گوئی که گسترد مهرنخواهد نمودن به بد نیز چهر
جهان طوری برای تو نعمت و خوشی میگسترد که فکر میکنی که هیچ وقت به تو چهرهٔ بدش را نشان نمیدهد.
بدو شاد باشی و نازی بدویهمان راز دل را گشایی بدوی
با خوشیهای دنیای خوشحال میشوی و به او مینازی و رازهای دلت را بازگو میکنی.
یکی نغز بازی برون آوردبه دلت اندرون درد و خون آورد
اما ناگهان دنیا شگفتزدهات میکند و دلت را پر از درد و خون میکند.
دلم سیر شد زین سرای سپنجخدایا مرا زود بِرْهان ز رنج
دلم از این دنیای زودگذر سیر شد. خدایا! مرا زودتر از رنج آن رهایی بده!