بخش ۱ - پادشاهی ضحاک تازی هزار سال بود
چون ضحاک بر تخت نشست، روزگارِ هزارسالهی
حکومتِ وحشت و بیداد آغاز شد. در این دورانِ طولانی و تاریک، آیینِ فرزانگان و
خردمندان به فراموشی سپرده شد و میدان برای دیوانگان و بدکاران باز گردید. ارزشها
واژگون شدند؛ هنر و فضیلت خوار و بیمقدار گشت و در مقابل، جادوگری و فریبکاری ارج
و قرب یافت. راستی و صداقت ناچار به پنهان شدن بود، در حالی که گزند و آسیب آشکارا
بر مردم میبارید و دستِ دیوصفتان بر مال و جانِ مردم دراز بود، چنانکه کسی جرئت
نداشت جز در خفا و پنهانی سخن از نیکی بگوید. در این میان، ستمِ ضحاک تنها گریبانِ مردم را
نگرفت، بلکه به خاندانِ جمشید نیز دست دراز کرد. دو بانوی پاکدامن و نجیب از
دودمانِ جمشید به نامهای «شهرناز» و «ارنواز» را که همچون تاجِ سرِ بانوان بودند،
کشانکشان و لرزان همچون بید از خانه بیرون آوردند و به ایوانِ آن پادشاهِ اژدهاپیکر
بردند و تسلیمِ او کردند. ضحاکِ ناپاک که خود جز کشتن و سوختن و غارت هنری نداشت،
آن دو گوهرِ پاک را نیز به آیینِ خود درآورد و به جایِ نیکی و پاکی، جادوگری و
بدخویی را به آنان آموخت تا سیاهیِ حکومتش همه جا را فرا گیرد.
چو ضحاک شد بر جهان شهریاربر او سالیان انجمن شد هزار
هنگامی که ضحاک پادشاه جهان شد، روزگار پادشاهی او هزار سال طول کشید.
سراسر زمانه بدو گشت بازبرآمد بر این روزگار دراز
در این مدت زمانه به کام او بود و این دوران طولانی شد.
نهان گشت کردار فرزانگانپراگنده شد کام دیوانگان
هوش مصنوعی: کردار عاقلانه و نیکوپیشگان پوشیده شد و خواستههای دیوانگان و نادانها گسترش یافت.
هنر خوار شد جادویی ارجمندنهان راستی آشکارا گزند
هنر و صنعتگری خوار شد و جادوگری ارزش پیدا کرد. راستی و درستی کم و ناپیدا شد و همهجا پر از آسیب و ناراستی شد.
شده بر بدی دست دیوان درازبه نیکی نرفتی سخن جز به راز
دست شیاطین و دیوها برای بدی کردن باز شد. از خوبی و درستی جز در خلوت سخن گفته نمیشد.
دو پاکیزه از خانهٔ جمّشیدبرون آوریدند لرزان چو بید
دو دختر پاک را لرزان و ترسان از خانهٔ جمشید بیرون کشیدند.
که جمشید را هر دو دختر بدندسر بانوان را چو افسر بدند
آنها دختران جمشید بودند که مانند تاج بر سر بانوان میدرخشیدند.
ز پوشیدهرویان یکی شهرنازدگر پاکدامن به نام ارنواز
یکی از آنها شهرناز و دیگری ارنواز نام داشت.
به ایوان ضحاک بردندشانبر آن اژدهافش سپردندشان
آنها را به کاخ ضحاک بردند و به او سپردند.
بپروردشان از ره جادوییبیاموختشان کژی و بدخویی
ضحاک آنها را به شیوهٔ جادوگری پرورش داد و به آنها کجرفتاری و بدخویی یاد داد.
ندانست جز کژی آموختنجز از کشتن و غارت و سوختن
ضحاک جز آموزش کجرفتاری و کشتن و سوزاندن و غارت چیزی بلد نبود.