بخش ۲ - ارمایل و گرمایل و رهانیدن قربانیان مارهای مغزخوار روییده بر دوش ضحاک
ضحاک برای سیر کردن مارهایی که در جای بوسهٔ ابلیس بر دوشش روییده بود دستور داده بود که هر شب دو مرد جوان را بکشند و از مغز آنها به مارها بدهند. دو مرد فرزانه به نام ارمایل و گرمایل تصمیم میگیرند که برای نجات این جوانان کاری بکنند. چیزی که به فکرشان میرسد آن است که به آشپزخانهٔ پادشاه برای آشپزی بروند و به این طریق آنها را نجات دهند. همین کار را میکنند و مسئول پخت غذای مارها میشوند و به این طریق هر شب یکی از دو جوانی که باید مغزشان خوراک مارها بشود را فراری میدهند و به او میگویند که در شهر و دیار آفتابی نشود. از مغز دیگری و مغز یک گوسفند برای مارها غذا میپزند و میبرند. زمانی که تعداد جوانان نجات یافته به دویست رسید برای آنها گوسفند و بز و میش بردند تا آنها به زندگی کوچنشینی و عشایری بپردازند. رسم ضحاک آنطور بود که هر وقت دلش میخواست یکی از مردان جنگی را به جنگ دیوان میفرستاد و میکشت و هر جا دختر زیبایی بود او را از آن خود میکرد.
چنان بد که هر شب دو مرد جوانچه کهتر چه از تخمهٔ پهلوان
هر شب دو جوان، چه از خانوادههای ضعیف و چه از نامداران، گرفته و به آشپزخانه شاه برده میشدند.
خورشگر ببردی به ایوان شاههمی ساختی راه درمان شاه
آشپز آن دو جوان را به دربار شاه می برد و از آن دو برای درمان درد شاه، غذایی میپخت.
بکشتی و مغزش بپرداختیمر آن اژدها را خورش ساختی
آشپز آن دو را میکشت و با مغزشان برای ضحاک خوراکی آماده میکرد.
دو پاکیزه از گوهر پادشادو مرد گرانمایه و پارسا
دو انسان پاک از نژاد پادشاهان و دو مرد ارزشمند و باتقوا ...
یکی نام ارمایل پاکدیندگر نام گرمایل پیشبین
... به نامهای ارمایل و گرمایل ...
چنان بد که بودند روزی به همسخن رفت هر گونه از بیش و کم
... روزی با هم از هر دری سخنی میگفتند.
ز بیدادگر شاه وز لشکرشو زان رسمهای بد اندر خورش
از ستم ضحاک و سپاهش و این رسم کشتن جوانان برای خوراک مارهایش حرف زدند.
یکی گفت ما را به خوالیگریبباید بر شاه رفت آوری
یکی از آنها گفت که ما باید برای آشپزی نزد شاه برویم.
و زان پس یکی چارهای ساختنز هر گونه اندیشه انداختن
و وقتی رفتیم آنجا برای این مشکل چارهای پیدا کنیم.
مگر زین دو تن را که ریزند خونیکی را توان آوریدن برون
شاید بتوانیم حداقل یکی از هر دو جوان را نجات دهیم.
برفتند و خوالیگری ساختندخورشها و اندازه بشناختند
رفتند و آشپزی یاد گرفتند.
خورش خانهٔ پادشاه جهانگرفت آن دو بیدار دل در نهان
تا توانستند وارد آشپزخانهٔ ضحاک شوند.
چو آمد به هنگام خون ریختنبه شیرین روان اندر آویختن
وقتی زمان کشتن آن جوانان میرسید ...
از آن روزبانان مردمکُشانگرفته دو مرد جوان را کشان
نگهبانان دربار دو مرد جوان را کشان کشان میبرند
زنان پیش خوالیگران تاختندز بالا به روی اندر انداختند
زنان جلوتر از خدمتکاران شتافتند
و از بالای جایگاه، بر چهرهی دشمنان چیزهایی فرو ریختند.
پر از درد خوالیگران را جگرپر از خون دو دیده پر از کینه سر
در حالی که ارمایل و گرمایل دلشان پر از درد و چشمشان پر اشک بود و عصبانی بودند.
همی بنگرید این بدان آن بدینز کردار بیداد شاه زمین
از ستم پادشاه به هم نگاه میکردند.
از آن دو یکی را بپرداختندجز این چارهای نیز نشناختند
چون چارهای نداشتند یکی از آن دو جوان را میکشتند.
برون کرد مغز سر گوسفندبیامیخت با مغز آن ارجمند
سپس مغز یک گوسفند را با مغز جوان کشته شده میآمیختند.
یکی را به جان داد زنهار و گفتنگر تا بیاری سر اندر نهفت
به آن که زنده مانده بود هشدار میداد که تو باید مخفی شوی.
نگر تا نباشی به آباد شهرتو را از جهان دشت و کوه است بهر
حواست باشد که در شهر دیده نشوی. جای تو دشت و کوه است.
به جای سرش زان سری بیبهاخورش ساختند از پی اژدها
به جای مغز آن که فراریش داده بودند از مغز گوسفند استفاده میکردند و برای مارهای ضحاک غذا درست میکردند.
از این گونه هر ماهیان سی جواناز ایشان همی یافتندی روان
به این ترتیب هر ماه ۳۰ جوان را نجات میدادند.
چو گرد آمدی مرد از ایشان دویستبر آن سان که نشناختندی که کیست
وقتی تعداد این جوانهای نجاتیافته به ۲۰۰ رسید آنطور که کسی آن دو نفر را نشناسد ...
خورشگر بدیشان بزی چند و میشسپردی و صحرا نهادند پیش
... برای آنها چند بز و گوسفند بردند و در صحرا به آنها دادند.
کنون کُرد از آن تخمه دارد نژادکه ز آباد ناید به دل برش یاد
چادرنشینان از نسل همان جوانهای نجاتیافته هستند که از زندگی در شهر خوششان نمیآید.
پس آیین ضحاک وارونهخویچنان بد که چون میبدش آرزوی
رسم ضحاک این بود که هر وقت دلش میخواست ...
ز مردان جنگی یکی خواستیبکشتی چو با دیو برخاستی
یکی از مردان جنگی را به جنگ دیو میفرستاد تا کشته شود.
کجا نامور دختری خوبرویبه پرده درون بود بیگفتگوی
هر جا هم دختری به زیبارویی و پاکدامنی معروف میشد ...
پرستنده کردیش بر پیش خویشنه بر رسم دین و نه بر رسم کیش
او را بدون رعایت قواعد ازدواج از آن خود میکرد.