بخش ۳ - کابوس ضحاک و پیشبینی موبدان برآمدن فریدون را
ضحاک در خواب میبیند که سه جنگجو یکی شاه و دو نفر دیگر از مردان جنگی به او حمله میکنند و با گرز گاوسر او را میکوبند. وحشتزده از خواب میپرد. ابتدا در پاسخ سؤال ارنواز (همسرش و از دختران جمشید) ماجرا را نمیگوید اما پس از آن که ارنواز میگوید که گفتن ماجرا به حل مشکل کمک میکند خواب را تعریف میکند. به فرمان او موبدان و خوابگزاران به دربار فراخوانده میشوند. تا سه روز از ترس هیچکدام چیزی نمیگویند. روز چهارم ضحاک آنها را تهدید به مرگ میکند. یکی از آنها به نام زیرک میگوید که فردی به نام فریدون که هنوز زاده نشده او را از تخت شاهی به زیر خواهد کشید. ضحاک میپرسد که او چه کینهای از من دارد؟ موبد پاسخ میدهد که تو پدرش را و گاوی را که او را شیر داده و بزرگ کرده میکشی. ضحاک پس از آن جستجو برای یافتن فریدون را آغاز میکند.
چو از روزگارش چهل سال ماندنگر تا به سر برش یزدان چه راند
ببین که چهل سال پیش از پایان حکومت ضحاک خداوند چه سرنوشتی برای او رقم زد.
در ایوان شاهی شبی دیر یازبه خواب اندرون بود با ارنواز
یک شب در کاخ پادشاهی به همراه ارنواز خوابیده بود.
چنان دید کز کاخ شاهنشهانسه جنگی پدید آمدی ناگهان
ضحاک آنگونه خواب دید که سه جنگجو در کاخ شاهیاش پدیدار شدند.
دو مهتر یکی کهتر اندر میانبه بالای سرو و به فرّ کیان
دو بزرگسال و یک جوان در میان آنها که به قد مانند سرو و به فر و شکوه مانند شاهان بود.
کمر بستن و رفتن شاهواربه چنگ اندرون گُرزهٔ گاوسار
رفتار جوانی مانند شاهان بود و در دستش گرزی گاوسار (با سری شبیه گاو) داشت.
دمان پیش ضحاک رفتی به جنگنهادی به گردن برش پالهنگ
فریادکنان به سمت ضحاک آمد و بر گردنش افسار انداخت.
همی تاختی تا دماوند کوهکشان و دوان از پس اندر گروه
تا کوه دماوند تاختند و او را با افسار بر گردن تا آنجا پشت سر خودشان میکشاندند.
بپیچید ضحاک بیدادگربدرّیدش از هول گفتی جگر
ضحاک از وحشت به خود پیچید جوری که انگار جگرش درآمده بود.
یکی بانگ بر زد به خواب اندرونکه لرزان شد آن خانهٔ صدستون
در خواب چنان فریادی زد که از آن کاخ صدستونش لرزید.
بجَستند خورشیدرویان ز جایاز آن غلغل نامور کدخدای
زیبارویان ساکن کاخ از آن سر و صدا از خواب پریدند.
چنین گفت ضحاک را ارنوازکه شاها چه بودت نگویی به راز
ارنواز به ضحاک گفت که ای شاه! تو را چه شده؟
که خفته به آرام در خان خویشبر این سان بترسیدی از جان خویش
که در خانهٔ خودت به آرامی خوابیدهای اما چنین وحشتزده شدی و بر جان خودت ترسیدی؟
زمین هفت کشور به فرمان تو استدد و دام و مردم به پیمان تو است
هفت کشور تحت فرمان توست و همهی حیوانات و انسانها به تو وفادارند.
به خورشیدرویان جهاندار گفتکه چونین شگفتی بشاید نهفت
ضحاک به ارنواز گفت که چنین رازی بهتر است که پنهان بماند.
که گر از من این داستان بشنویدشودتان دل از جان من ناامید
هوش مصنوعی: اگر شما این داستان را از من بشنوید، دلتان از زندگیام ناامید خواهد شد.
به شاه گرانمایه گفت ارنوازکه بر ما بباید گشادنت راز
ارنواز به شاه گفت که باید رازت را به ما بگویی.
توانیم کردن مگر چارهایکه بیچارهای نیست پتیارهای
ما میتوانیم راه حلی برای آن پیدا کنیم چون هیچ مشکلی نیست که راه حلی نداشته باشد.
سپهبد گشاد آن نهان از نهفتهمه خواب یک یک بدیشان بگفت
شاه خوابش را برای آنها تعریف کرد.
چنین گفت با نامور ماهرویکه مگذار این را ره چاره جوی
ارنواز به ضحاک گفت که این خواب را سرسری نگیر و دنبال حل مشکلت باش.
نگین زمانه سر تخت تو استجهان روشن از نامور بخت تو است
در این زمان دنیا از نور بخت و اقبال تو روشن است.
تو داری جهان زیر انگشتریدد و مردم و مرغ و دیو و پری
همهٔ دنیا زیر فرمان توست.
ز هر کشوری گِرد کن مهتراناز اخترشناسان و افسونگران
از هر سرزمینی عالمان و ستارشناسان و جادوگران را به دربار خود بخوان و ان ها راجمع اوری کن
سخن سربهسر موبدان را بگویپژوهش کن و راستی بازجوی
خواب خود را برای موبدان تعریف کن و دربارهٔ آن تحقیق کن و دنبال چاره باش.
نگه کن که هوش تو بر دست کیستز مردم شمار ار ز دیو و پریست
بنگر و ببین که مرگ تو به دست کیست؟ به دست کسی از شمار آدمیان است یا از دیوان و پریان؟
چو دانسته شد چاره ساز آن زمانبه خیره مترس از بد بدگمان
هوش مصنوعی: وقتی که راه حل مشکل را پیدا کردی، نگران نباش و از بدگمانی دیگران ترسی به دل راه نده.
شه پر منش را خوش آمد سخنکه آن سرو سیمین برافگند بن
شاه از این سخن خوشش آمد.
جهان از شب تیره چون پرّ زاغهمانگه سر از کوه بر زد چراغ
شب که مانند پر زاغ تاریک بود ناگهان چراغی (اشاره به خورشید) از پشت کوه در آمد و طلوع کرد.
تو گفتی که بر گنبد لاژوردبگسترد خورشید یاقوت زرد
انگار خورشید بر گنبد کبود یاقوت زرد ریخت.
سپهبد به هر جا که بد موبدیسخن دان و بیداردل بخردی
شاه از همه جا هر موبد سخندادن و بیداردلی بود ...
ز کشور به نزدیک خویش آوریدبگفت آن جگرخسته خوابی که دید
... به نزد خود آورد و آن خواب را برایش تعریف کرد.
نهانی سخن کردشان آشکارز نیک و بد و گردش روزگار
خوابش را برای آنها تعریف کرد.
که بر من زمانه کی آید بسرکه را باشد این تاج و تخت و کمر
از آنها پرسید که بر اساس این خواب چه بر سر من خواهد آمد و این تخت پادشاهی به چه کسی میرسد؟
گر این راز با من بباید گشادو گر سر به خواری بباید نهاد
باید راز این خواب را به من بگویید هر چند تعبیرش خوار شدن من باشد.
لب موبدان خشک و رخساره ترزبان پر ز گفتار با یکدگر
موبدان ترسیدند و لبهایشان خشک و چشمشان از اشک تر شد و با هم مشغول گفتگو شدند.
که گر بودنی باز گوییم راستبه جانست پیکار و جان بیبهاست
با هم میگفتند که اگر حقیقت ماجرا را بگوییم او ما را خواهد کشت.
و گر نشنود بودنیها درستبباید هم اکنون ز جان دست شست
اما اگر هم حقیقت را نگوییم او میفهمد و ما را میکشد.
سه روز اندر این کار شد روزگارسخن کس نیارست کرد آشکار
سه روز در این کار زمان سپری شد و هیچکس جرأت نکرد که موضوع را علنی کند.
به روز چهارم برآشفت شاهبر آن موبدان نماینده راه
در روز چهارم، شاه به شدت بر افروخته شد و بر موبدان خشم گرفت.
که گر زندهتان دار باید بسودو گر بودنیها بباید نمود
به آنها گفت دو راه بیشتر ندارید: یا باید زنده زنده بر دار شوید و یا مقدرات را فاش کنید.
همه موبدان سرفگنده نگونپر از هول دل، دیدگان پر ز خون
هوش مصنوعی: همه روحانیان با سرهای پایین و دلهای پر از ترس، چشمانشان پر از اشک و خون بود.
از آن نامداران بسیار هوشیکی بود بینادل و تیزگوش
یکی از آنها که بینادل و تیزگوش بود ...
خردمند و بیدار و زیرک به نامکز آن موبدان او زدی پیش گام
... و نام او زیرک بود از میان موبدان جلو آمد ...
دلش تنگتر گشت و ناباک شدگشاده زبان پیش ضحاک شد
... جرأتش زیاد شد و سر صحبتش پیش ضحاک باز شد.
بدو گفت پردخته کن سر ز بادکه جز مرگ را کس ز مادر نزاد
به او گفت که افسوس نخور که هیچکس نیست که سرانجامش مردن نباشد.
جهاندار پیش از تو بسیار بودکه تخت مهی را سزاوار بود
پیش از تو شاهان زیادی بودند که سزاوار تخت پادشاهی بودند.
فراوان غم و شادمانی شمردبرفت و جهان دیگری را سپرد
آن پادشاهان غم و شادیهای جهان را تجربه کردند و مردند و پادشاهی را به دیگران سپردند.
اگر بارهٔ آهنینی به پایسپهرت بساید نمانی به جای
به هیچ وجه راه فراری از مرگ نداری.
کسی را بود زین سپس تخت توبه خاک اندر آرد سر و بخت تو
کسی پس از تو صاحب تخت پادشاهی تو میشود که تو را به خاک میافکند.
کجا نام او آفریدون بودزمین را سپهری همایون بود
نام آن شخص فریدون است.
هنوز آن سپهبد ز مادر نزادنیامد گه پرسش و سرد باد
هوش مصنوعی: هنوز آن فرمانده بزرگ به دنیا نیامده است که زمان پرسش و خبرهای سرد فرا برسد.
چو او زاید از مادر پرهنربه سان درختی شود بارور
هوش مصنوعی: زمانی که او از مادر با هنر متولد میشود، مانند درختی بارور و پربار میشود.
به مردی رسد بر کشد سر به ماهکمر جوید و تاج و تخت و کلاه
وقتی فریدون مرد شود به دنبال تخت پادشاهی خواهد بود.
به بالا شود چون یکی سرو بُرزبه گردن برآرد ز پولاد گُرز
قد و قامتش بلند میشود و بر شانه گرز فولادی میاندازد.
زند بر سرت گُرزهٔ گاوساربگیردت زار و ببنددت خوار
بر سر تو گرز گاوسار میزند و تو را میگیرد و به خواری میبندد.
بدو گفت ضحاک ناپاک دینچرا بنددم از منش چیست کین
ضحاک از او پرسید: چرا فریدون مرا میبندد؟ چه کینهای از من به دل دارد؟
دلاور بدو گفت گر بخردیکسی بیبهانه نسازد بدی
هوش مصنوعی: جوانمرد به او گفت: اگر کسی عاقل و خردمند باشد، بدون دلیل به بدی نمیپردازد.
برآید به دست تو هوش پدرشاز آن درد گردد پر از کینه سرش
تو پدرش را میکشی به خاطر همین سرش پر از کینهٔ تو میشود.
یکی گاو برمایه خواهد بدنجهانجوی را دایه خواهد بدن
گاوی خواهد بود که مانند مادر فریدون خواهد بود.
تبه گردد آن هم به دست تو بربدین کین کِشد گُرزهٔ گاوسر
تو آن گاو را هم میکشی و فریدون از کینهٔ خونخواهی آن گاو، گرز گاوسار به دست میگیرد.
چو بشنید ضحاک بگشاد گوشز تخت اندر افتاد و زو رفت هوش
زمانی که ضحاک این را شنید، از تخت پایین افتاد و از هوش رفت.
گرانمایه از پیش تخت بلندبتابید روی از نهیب گزند
موبد از ترس آسیبی که ممکن است به او برسد از تخت رو برگرداند.
چو آمد دل نامور باز جایبه تخت کیان اندر آورد پای
زمانی که ضحاک حالش سر جایش آمد دوباره بر تخت نشست.
نشان فریدون به گرد جهانهمی باز جست آشکار و نهان
و پس از آن به شکل آشکار و نهان به دنبال یافتن فریدون بود.
نه آرام بودش نه خواب و نه خوردشده روز روشن بر او لاژورد
از آن پس او آرامش و خواب نداشت و روزش سیاه شد.