بخش ۴ - زاده شدن فریدون، کشته شدن پدرش و پرورش او با شیر گاو برمایه
فریدون به دنیا آمد، پدرش -آبتین- را ضحاک کشت و مادرش -فرانک- او را در نوزادی به نگهبان گاو برمایه -گاوی که مانند طاووس رنگارنگ بود و به لحاظ آفرینش متفاوتش مورد توجه ستارهشناسان و موبدان بود- سپرد تا امن بماند و با شیر آن گاو تغذیه شود.
برآمد برین روزگار درازکشید اژدهافش به تنگی فراز
روزگاری دراز گذشت و ضحاک به پایان دوران پادشاهیش نزدیک شد.
خجسته فریدون ز مادر بزادجهان را یکی دیگر آمد نهاد
فریدون متولد شد و اوضاع روزگار عوض شد.
ببالید برسان سرو سهیهمی تافت زو فر شاهنشهی
فریدون به جوانی بلندقامت تبدیل شد که از او فر شاهنشاهی هویدا بود.
جهانجوی با فر جمشید بودبه کردار تابنده خورشید بود
فریدون فر جمشید را داشت و مثل خورشید میدرخشید.
جهان را چو باران به بایستگیروان را چو دانش به شایستگی
فریدون از لحاظ نیاز دنیا به او مانند باران بود و از لحاظ شایستگی مانند دانش برای جان انسانها بود.
بسر بر همی گشت گردان سپهرشده رام با آفریدون به مهر
اوضاع روزگار هم عوض شده بود و با فریدون مهربان شده بود.
همان گاو کش نام برمایه بودز گاوان ورا برترین پایه بود
آن گاوی که نامش برمایه بود و برترین گاو بود ...
ز مادر جدا شد چو طاووس نربهر موی بر تازه رنگی دگر
... متولد شد. آن گاو مانند طاووس نر رنگارنگ بود.
شده انجمن بر سرش بخردانستارهشناسان و هم موبدان
بر سر گاو برمایه خردمندان و ستارهشناسان و موبدان جمع شدند.
که کس در جهان گاو چونان ندیدنه از پیرسر کاردانان شنید
چون هیچ کس در دنیا مثل آن گاو را ندیده بود و کهنسالان خردمند هم چنان چیزی ندیده بودند.
زمین کرده ضحاک پر گفت و گویبه گرد جهان هم بدین جست و جوی
ضحاک در دنیا در اثر جستجو برای فریدون ناآرامی ایجاد کرده بود.
فریدون که بودش پدر آبتینشده تنگ بر آبتین بر زمین
نام پدر فریدون آبتین بود و روزگارش خوب نبود.
گریزان و از خویشتن گشته سیربرآویخت ناگاه بر کام شیر
آبتین فراری و به جان آمده با شیر (ضحاک و آدمهایش) درگیر شد.
از آن روزبانان ناپاک مردتنی چند روزی بدو باز خورد
روزی نگهبانان ناپاک ضحاک به او برخوردند.
گرفتند و بردند بسته چو یوزبرو بر سر آورد ضحاک روز
او را مانند پلنگ اسیر کردند و بردند و ضحاک عمرش را پایان داد.
خردمند مام فریدون چو دیدکه بر جفت او بر چنان بد رسید
وقتی مادر فریدون دید بر سر همسرش این بلا آمد ...
فرانک بدش نام و فرخنده بودبه مهر فریدون دل آگنده بود
-مادر فریدون نامش فرانک بود و دلش پر از محبت فریدون بود-
پر از داغ دل خستهٔ روزگارهمی رفت پویان بدان مرغزار
... دلخسته از روزگار و با دل داغدار رفت تا به آن مزرعهای رسید ...
کجا نامور گاو برمایه بودکه بایسته بر تنش پیرایه بود
... که گاو برمایه همان گاو زیبا و رنگارنگ رسید.
به پیش نگهبان آن مرغزارخروشید و بارید خون بر کنار
فرانک پیش نگهبان آن مزرعه نالید و گریست.
بدو گفت کاین کودک شیرخوارز من روزگاری بزنهار دار
به او گفت که از این کودک شیرخوار من محافظت کن.
پدروارش از مادر اندر پذیروزین گاو نغزش بپرور به شیر
مانند پدرش باش و از شیر این گاو به او بده.
و گر باره خواهی روانم تراستگروگان کنم جان بدان کت هواست
در مقابل هر چه بخواهی به تو میدهم.
پرستندهٔ بیشه و گاو نغزچنین داد پاسخ بدان پاک مغز
نگهبان گفت:
که چون بنده در پیش فرزند توبباشم پرستندهٔ پند تو
که من مانند بنده در برابر فرزند تو خواهم بود و خواستههای تو را اجابت میکنم.
سه سالش همی داد زان گاو شیرهشیوار بیدار زنهارگیر
نگهبان فریدون را سه سال با شیر گاو تغذیه کرد و مواظب او بود.