بخش ۷ - کاوهٔ آهنگر و درفش کاویانی و ساخته شدن گرز گاوسر
ضحاک که ذهنش درگیر فریدون است از بزرگان میخواهد که گواهی کنند او پادشاه خوبی بوده و کار بدی نکرده. در میانهٔ مجلس امضای استشهادنامه به نفع ضحاک مردی به نام کاوه فریاد برمیآورد و اعتراض میکند. ضحاک از او میپرسد که چه کسی بر او ستم کرده است؟ او میگوید که آهنگری بیآزار است که فرزندش را مردان ضحاک برای قربانی کردن و دادن مغز سرش به مارها گرفتهاند. ضحاک دستور میدهد که پسر کاوهٔ آهنگر را آزاد کنند. پس از آزادی فرزند از او میخواهد که استشهادنامه را امضا کند. کاوه متن آن را میخواند و رو به بزرگان فریاد برمیآورد و اعتراض میکند که شما میدانید این متن دروغ است، استشهادنامه را پاره میکند و به زیر پا میاندازد و به همراه فرزندش از مجلس خارج میشود. از ضحاک میپرسند که چطور گذاشتی کاوه بیآسیبی این حرفها را بزند و استشهادنامه را پاره کند؟ میگوید که وقتی کاوه سخن میگفت انگار بین من و دیواری از آهن گذاشته بودند و نتوانستم حرکتی بکنم. کاوه به بازار میرود، چرم آهنگری خود را بر چوبی میزند و مردم را بر علیه ضحاک میشوراند. او که میداند خانهٔ فریدون کجاست با همان چرم بر چوب زده به آنجا میرود. فریدون آن چرم را نماد و پرچم آزادیخواهی میکند و آن را بر روی پرچمی به رنگهای زرد و سرخ و بنفش نصب میکند. این پرچم بعدها به درفش کاویانی معروف میشود و هر پادشاهی به آن زیوری جهت تزئین اضافه میکند. فریدون که مردم را آمادهٔ شورش میبیند به مادرش اطلاع میدهد که میخواهد شورش بزرگش علیه ضحاک را علنی کند. او به دو برادر بزرگترش کیانوش و پرمایه میسپارد که آهنگران نامی را برای ساخت گرز گاوسر او بیاورند و این گرز مطابق طراحی او ساخته میشود.
چنان بُد که ضحاک را روز و شببه نام فریدون گشادی دو لب
ضحاک به قدری نگران شده بود که شب و روز فقط از فریدون حرف می زد.
بر آن برز بالا ز بیم نشیبشده ز آفریدون دلش پر نهیب
ضحاک بلند مقام از ترس شکست و از دست دادن شاهی دلش پر از ترس از فریدون شده بود.
چنان بُد که یک روز بر تخت عاجنهاده به سر بر ز پیروزه تاج
یک روز ضحاک که بر تخت خود نشسته بود و تاج فیروزه اش را بر سر گذاشته بود
ز هر کشوری مهتران را بخواستکه در پادشاهی کند پشت راست
از هر سرزمینی، بزرگان را فراخواند تا بتواند دوباره اوضاع پادشاهی را سر و سامان دهد.
از آن پس چنین گفت با موبدانکه ای پرهنر باگهر بخردان!
ضحاک به موبدان گفت که ای آگاهان خردمند.
مرا در نهانی یکی دشمنستکه بر بخردان این سخن روشن است
من یک دشمنی دارم که خردمندان از وجود او آگاه هستند.
به سال اندکی و به دانش بزرگگوی بدنژادی دلیر و سترگ
دشمن من جوان است و با دانش، دلیر است اما از نژاد با اصل و نسبی نیست.
اگر چه به سال اندک ای راستاندرین کار موبد زدش داستان
موبدان به او تذکر دادند که با وجود اینکه دشمن او کم سن و سال است، (باید خطر او را جدی گرفت.)
که دشمن اگر چه بود خوار و خُردنبایدت او را به پی بر سپرد
موبدان گفتند که اگرچه دشمن ضعیف و جوان است، نباید او را دست کم گرفت.
ندارم همی دشمن خُرد خواربترسم همی از بد روزگار
ضحاک گفت که دشمن را کوچک نخواهم شمرد ولی از بد روزگار می ترسم
همی زین فزون بایدم لشکریهم از مردم و هم ز دیو و پری
پس لشکری آماده خواهم کرد که شامل مردم و دیو و پری باشد.
یکی لشگری خواهم انگیختنابا دیو مردم برآمیختن
لشکری متشکل از انسانها و دیوها درست خواهم کرد.
بباید بدین بود همداستانکه من ناشکیبم بدین داستان
باید در مورد این موضوع همکاری کنیم زیرا من از اتفاقات بد هراس دارم.
یکی محضر اکنون بباید نوشتکه جز تخم نیکی سپهبد نکشت
باید یک متنی بنویسیم و شهادت دهیم که ضحاک تنها کار نیک می کند و پادشاهی عادلی است.
نگوید سخن جز همه راستینخواهد به داد اندرون کاستی
بنویسیم که ضحاک راستگو است و کارهای نیک و خیر انجام می دهد.
ز بیم سپهبد همه راستانبر آن کار گشتند همداستان
از ترس ضحاک، همگی شروع به نوشتن چنین استشهاد نامه ای کردند.
بر آن محضر اژدها ناگزیرگواهی نوشتند برنا و پیر
جوان و پیر از ترس ضحاک، گواهی به خوبی او دادند.
هم آنگه یکایک ز درگاه شاهبرآمد خروشیدن دادخواه
در همان زمان یک نفر وارد بارگاه شد و صدای دادخواهی اش بلند شد.
ستم دیده را پیش او خواندندبر نامدارانش بنشاندند
فرد دادخواه را نزد ضحاک فراخواندند و پیش بزرگان به او جای دادند.
بِدو گفت مهتر به روی دژمکه بر گوی تا از که دیدی ستم؟
ضحاک با چهره برآشفته از او پرسید، چه کسی به تو ستم کرده است؟
خروشید و زد دست بر سر ز شاهکه شاها منم کاوهٔ دادخواه
کاوه بر سر خود کوبید و فریاد زد که من کاوه ی دادخواه هستم.
یکی بیزیان مرد آهنگرمز شاه آتش آید همی بر سرم
من یک آهنگر بی نوا هستم که از سمت شاه ستم دیده ام.
تو شاهی و گر اژدها پیکریبباید بدین داستان داوری
کاوه گفت که ای ضحاک، اگر تو شاه هستی و مانند اژدها بزرگ هستی، باید این داستان من را داوری کنی.
که گر هفت کشور به شاهی تو راستچرا رنج و سختی همه بهر ماست؟
کاوه گفت: اگه تو شاه هفت کشور هستی، چرا تمام بدبختی آن برای ماست؟
شماریت با من بباید گرفتبدان تا جهان ماند اندر شگفت
کاوه گفت: من باید با تو حساب و کتابی داشته باشم تا همه از این داستان متعجب شوند.
مگر کز شمار تو آید پدیدکه نوبت ز گیتی به من چون رسید
کاوه گفت: که از حساب و کتاب تو شاید معلوم شود که چرا از بین همه نوبت من شده است؟
که مارانت را مغز فرزند منهمی داد باید ز هر انجمن
کاوه گفت: که چرا مغز فرزند من باید غذای مارهای تو بشود؟
سپهبد به گفتار او بنگریدشگفت آمدش کآن سخنها شنید
ضحاک سخنان او را شنید و از آن متعجب شد.
بِدو باز دادند فرزند اوبه خوبی بجستند پیوند او
فرزند کاوه را به او پس دادند و از او دلجویی کردند.
بفرمود پس کاوه را پادشاکه باشد بران محضر اندر گوا
ضحاک از کاوه خواست که پس او برای خوب بودن ضحاک گواهی دهد.
چو بر خواند کاوه همه محضرشسبک سوی پیران آن کشورش
وقتی که کاوه استشهادنامه را خواند، برآشفت و رو به بزرگان کشور کرد.
خروشید کای پای مردان دیوبریده دل از ترس گیهان خدیو
عصبانی شد و به بزرگان گفت که ای حامیان ضحاک که ترسی از آفریدگار ندارید.
همه سوی دوزخ نهادید رویسپردید دلها به گفتار اوی
کاوه به بزرگان گفت که همگی دل به حرف های ضحاک سپرده اید و راه دوزخ را پیش گرفته اید.
نباشم بدین محضر اندر گوانه هرگز براندیشم از پادشا
کاوه گفت من به این استشهاد گواهی نمی دهم و از پادشاه هم ترسی ندارم.
خروشید و برجست لرزان ز جایبدرّید و بسپرد محضر به پای
در حالی که از شدت عصبانیت میلرزید، بلند شد و گواهی نامه را پاره کرد و روی زمین انداخت.
گرانمایه فرزند او پیش اویز ایوان برون شد خروشان به کوی
کاوه به همراه فرزندش شتابان از دربار خارج شد.
مهان شاه را خواندند آفرینکه ای نامور شهریار زمین!
بزرگان از ضحاک پرسیدند که ای پادشاه شهیر
ز چرخ فلک بر سرت باد سردنیارد گذشتن به روز نبرد
حتی چرخ فلک نمیتواند در روز نبرد باعث ناامیدی تو شود.
چرا پیش تو کاوهٔ خامگویبه سان همالان کند سرخ روی
بزرگان از ضحاک پرسیدند که چرا در مقابل عصبانیت کاوه (ساکت ماندی و واکنش ندادی؟)
همه محضر ما و پیمان توبدرّد بپیچد ز فرمان تو
چطور استشهادنامهٔ ما و پیماننامهٔ تو را پاره کرد و سر از فرمان تو پیچید؟
کیِ نامور پاسخ آورد زودکه از من شگفتی بباید شنود
ضحاک پاسخ داد که من خودم هم متعجب هستم.
که چون کاوه آمد ز درگه پدیددو گوش من آواز او را شنید
ضحاک گفت که وقتی کاوه وارد شد و صدای او را شنیدم،
میان من و او ز ایوان درستتو گفتی یکی کوه آهن برست
انگار کوهی از آهن بین من و او رشد کرد.
ندانم چه شاید بدن زین سپسکه راز سپهری ندانست کس
ضحاک گفت که نمیدانم از این پس چه خواهد شد، زیرا که راز جهانی را هیچ کس نمی داند.
چو کاوه برون شد ز درگاه شاهبَرو انجمن گشت بازارگاه
وقتی کاوه از دربار خارج شد، مردمان گرد او جمع شدند و با او همراه شدند.
همی بر خروشید و فریاد خواندجهان را سراسر سوی داد خواند
کاوه به اعتراض فریاد زد و خواستار عدالت شد.
از آن چرم کآهنگران پشت پایبپوشند هنگام زخم درای
کاوه از چرمی که آهنگران برای محافظت در زمان چکش کاری روی پای خود می بندند،
همان کاوه آن بر سر نیزه کردهمانگه ز بازار برخاست گَرد
کاوه آن چرم را بر سر نیزه کرد و این جوش و خروش مردم را بیشتر کرد.
خروشان همی رفت نیزه به دستکه ای نامداران یزدانپرست!
کاوه با نیزه ش حرکت کرد و بانگ زد که این مردم خدا پرست.
کسی کاو هوای فریدون کنددل از بند ضحاک بیرون کند
کسی که خواهان امدن فریدون است، باید از اسارت ضحاک دست بکشد.
بپویید کاین مهتر آهرمن استجهان آفرین را به دل دشمن است
کاوه گفت بشتابید که این شاه اهرمین است و در دل با آفریدگار دشمن است.
بدان بیبها ناسزاوار پوستپدید آمد آوای دشمن ز دوست
آن چرم کم ارزش باعث شد که دوست و دشمن کاوه مشخص شود.
همی رفت پیش اندرون مرد گردجهانی بَرو انجمن شد نه خُرد
کاوهٔ قهرمان همینطور که جلو میرفت جمعیتی انبوهی همراهش میشد.
بدانست خود کافریدون کجاستسر اندر کشید و همی رفت راست
او میدانست که فریدون کجاست و به سمت آنجا رفت.
بیامد به درگاه سالار نوبدیدندش آن جا و برخاست غو
به خانه فریدون رفت و آنجا خروشی بلند شد.
چو آن پوست بر نیزه بر دید کِیبه نیکی یکی اختر افگند پی
وقتی آن پوست بر نیزه را دید رسم خوبی را پایهگذاری کرد.
بیاراست آن را به دیبای رومز گوهر بر و پیکر از زر بوم
آن را با پارچهٔ دیبای رومی و گوهر و طلا آراست.
بزد بر سر خویش چون گرد ماهیکی فال فرخ پیافکند شاه
بر سر آن گوهری مثل ماه زد و رسم خوبی به جا گذاشت.
فرو هشت ازو سرخ و زرد و بنفشهمی خواندش کاویانی درفش
پرچم سهرنگ سرخ و زرد و بنفشی از آن ساخت و آن را درفش کاویانی نامید.
از آن پس هر آن کس که بگرفت گاهبه شاهی به سر بر نهادی کلاه
پس از آن زمان، هر کسی که به مقام سلطنت میرسید و تاج بر سر میگذاشت ...
بر آن بیبها چرم آهنگرانبرآویختی نو به نو گوهران
گوهرهای دیگری به آن چرم در اصل کمارزش اضافه میکرد.
ز دیبای پرمایه و پرنیانبر آن گونه شد اختر کاویان
از پارچههای گرانبها درفش کاویانی طوری شد که ...
که اندر شب تیره خورشید بودجهان را ازو دل پر امید بود
در شبهای تاریک، نور خورشید امید را در دلها به وجود میآورد و جهان را روشن کرد.
بگشت اندرین نیز چندی جهانهمی بودنی داشت اندر نهان
مدتی گذشت و اتفاق خاصی نیفتاد.
فریدون چو گیتی بر آن گونه دیدجهان پیش ضحاک وارونه دید
فریدون وقتی اوضاع جهان را آن گونه و بر علیه ضحاک دید ...
سوی مادر آمد کمر بر میانبه سر بر نهاده کلاه کیان
... در حالی که تاج کیانی بر سر گذاشته بود پیش مادرش آمد.
که من رفتنیام سوی کارزارتو را جز نیایش مباد ایچ کار
به مادرش گفت که من عازم جنگ هستم و تو جز دعا برای من کاری نمیتوانی بکنی.
ز گیتی جهانآفرین را پرستازو دان بهر نیکی زور دست
از هر چه در جهان است خداوند را بپرست و بدان که توانایی انسانها برای نیکوکاری از خدا میآید.
فرو ریخت آب از مژه مادرشهمی خواند با خون دل داورش
مادرش گریهاش گرفت و با اندوه با خدا راز و نیاز کرد.
به یزدان همی گفت زنهار منسپردم تو را ای جهاندار من
به خدا گفت که من فرزند جهاندارم را به تو سپردم.
بگردان ز جانش بد جاودانبپرداز گیتی ز نابخردان
از او همواره بدیها را دور کن و دنیا از از نابخردان خالی کن.
فریدون سبک ساز رفتن گرفتسخن را ز هر کس نهفتن گرفت
فریدون به سرعت شروع به رفتن کرد و قصدش را از همگان پنهان کرد. (سبک: سریع)
برادر دو بودش دو فرخ همالازو هر دو آزاده مهتر به سال
فریدون دو برادر بزرگتر از خودش داشت.
یکی بود ازیشان کیانوش نامدگر نام پرمایهٔ شادکام
یکی از برادران فریدون کیانوش و دیگری پرمایهٔ شادکام نام داشت.
فریدون بریشان زبان برگشادکه خرم زیید ای دلیران و شاد
فریدون به برادرانش مژده داد که شاد باشند.
که گردون نگردد به جز بر بهیبه ما بازگردد کلاه مهی
زیرا اوضاع دنیا به خوبی و به نفع ما تغییر میکند.
بیارید داننده آهنگرانیکی گرز فرمود باید گران
آهنگران خبره را بیاورید تا یک گرز گران برای من بسازند.
چو بگشاد لب هر دو بشتافتندبه بازار آهنگران تاختند
همین که این را گفت برادران فریدون به بازار آهنگران رفتند.
هر آن کس کز آن پیشه بُد نامجویبه سوی فریدون نهادند روی
آهنگران نامی و معروف پیش فریدون آمدند.
جهانجوی پرگار بگرفت زودوزان گرز پیکر بٕدیشان نمود
فریدون نقش آن گرز را برایشان کشید.
نگاری نگارید بر خاک پیشهمیدون به سان سر گاومیش
بر روی خاک ( زمین) نقشی (نگاری) کشید ( نگارید) که همانند سر گاومیش بود
بر آن دست بردند آهنگرانچو شد ساخته کار گرز گران
آهنگران مشغول ساخت گرز شدند تا این که گرز آماده شد.
به پیش جهانجوی بردند گرزفروزان به کردار خورشید بُرز
گرز را که مانند خورشید درخشان بود پیش فریدون آوردند.
پسند آمدش کار پولادگرببخشیدشان جامه و سیم و زر
او از کار آهنگران خوشش آمد و به آنها لباس و نقره و طلا هدیه داد.
بسی کردشان نیز فرخ امیدبسی دادشان مهتری را نوید
علاوه بر آن به آنها وعدههای دیگری هم داد.
که گر اژدها را کنم زیر خاکبشویم شما را سر از گرد پاک
به آنها گفت که اگر ضحاک را شکست دهد به آنها آسودگی هدیه میدهد.