بخش ۶ - شانزدهسالگی فریدون و آگاهی او از گذشته و سرنوشت پدرش
فریدون پس از فرود آمدن از کوه البرز به مادرش فرانک میرسد و از او درباره پدر و نیاکان خود میپرسد. مادرش به او میگوید که پدرش آبتین، مردی نیکو و خردمند بوده که از خاندان کیان و طهمورث به شمار میرود. او توضیح میدهد که ضحاک، جادوگر و بدنام، آبتین را کشتهاست و سپس در مورد روزهای سختی که برای حفظ جان فریدون گذراندهاست، میگوید. فریدون خشمگین میشود و تصمیم میگیرد که با ضحاک بجنگد و فرانک با اشاره به لشکر بزرگ ضحاک از فریدون میخواهد بداند که باید با دانایی اینکار را انجام دهد نه از روی غرور و خامی. فرانک برای او شادی و پیروزی را آرزو میکند.
چو بگذشت از آن بر فریدون دو هشتز البرز کوه اندر آمد به دشت
فریدون که شانزده ساله شد از کوه البرز، پایین و به دشت آمد.
بر مادر آمد پژوهید و گفتکه بگشای بر من نهان از نهفت
نزد مادر آمد و پرسش کرد و گفت: راز پنهان را بر من آشکار کن.
بگو مر مرا تا که بودم پدر؟کیم من؟ ز تخم کدامین گهر؟
به من بگو پدرم کیست و اصل و نسبم به کجا میرسد؟
چه گویم کیم بر سر انجمن؟یکی دانشی داستانم بزن
در میان مردم خودم را چطور معرفی کنم؟ داستان من را بگو.
فرانک بدو گفت کای نامجویبگویم تو را هر چه گفتی بگوی
فرانک بهاو گفت: ای جوینده نام و ای پهلوان، هرچه را پرسیدی بهتو میگویم.
تو بشناس کز مرز ایران زمینیکی مرد بد نام او آبتین
بدان که مردی به نام آبتین در ایرانزمین بود.
ز تخم کیان بود و بیدار بودخردمند و گرد و بیآزار بود
آبتین از نسل کیان بود و آدم خردمند و پهلوان و مهربانی بود.
ز طهمورث گرد بودش نژادپدر بر پدر بر همی داشت یاد
نسلش به طهمورث میرسید و شجرهنامهاش را از حفظ بود.
پدر بد تو را و مرا نیک شوینبد روز روشن مرا جز بدوی
آبتین پدر تو و شوهر خوب من بود طوری که روز من جز در کنار او روشن نبود.
چنان بد که ضحاک جادوپرستاز ایران به جان تو یازید دست
ضحاک جادوپرست در ایران قصد کشتن تو را داشت.
از او من نهانت همی داشتمچه مایه به بد روز بگذاشتم
من تو را از او مخفی کردم و روزگار بدی را پشت سر گذاشتم.
پدرت آن گرانمایه مرد جوانفدی کرده پیش تو روشن روان
پدرت آن مرد ارزشمند و جوانمرد جان خود را برای تو که پاک و روشنروان هستی، فدا کرد.
ابر کتف ضحاک جادو دو ماربرست و برآورد از ایران دمار
بر کتف ضحاک دو مار رویید که دمار از ایران درآورد.
سر بابت از مغز پرداختندهمان اژدها را خورش ساختند
مغز آبتین پدرت را به همان مارها دادند.
سرانجام رفتم سوی بیشهایکه کس را نه زآن بیشه اندیشهای
من نهایتاً به سمت بیشهای رفتم که کسی از وجود آن خبر نداشت.
یکی گاو دیدم چو خرم بهارسراپای نیرنگ و رنگ و نگار
در آنجا گاوی رنگارنگ دیدم.
نگهبان او، پای کرده بهکشنشسته به بیشه درون شاهفش
نگهبان آن بیشه بود و در آنجا آسودهخاطر و شاهانه نشسته بود.
بدو دادمت روزگاری درازهمی پروردیدت به بر بر به ناز
تو را برای زمانی طولانی به او سپردم و او تو را در ناز و نعمت بزرگ کرد.
ز پستان آن گاو طاووس رنگبرافراختی چون دلاور پلنگ
از شیر آن گاو رنگارنگ خوردی و رشد کردی و یک پهلوان جنگی شدی.
سرانجام زآن گاو و آن مرغزاریکایک خبر شد سوی شهریار
اما نهایتاً خبر آن گاو و آن مرتع را به ضحاک رساندند.
ز بیشه ببردم تو را ناگهانگریزنده ز ایوان و از خان و مان
من تو را فوراً از بیشه بردم و خانهٔ خودم را ترک کردم.
بیامد بکشت آن گرانمایه راچنان بیزبان مهربان دایه را
ضحاک آن گاو عزیز و بیزبان را که برای تو دایهای مهربان بود، کشت.
وز ایوان ما تا به خورشید خاکبرآورد و کرد آن بلندی مغاک
خانهٔ ما را هم ویران کرد.
فریدون چو بشنید بگشاد گوشز گفتار مادر برآمد به جوش
فریدون وقتی سخنان مادر را شنید عصبانی شد.
دلش گشت پردرد و سر پر ز کینبه ابرو ز خشم اندر آورد چین
دلش پردرد و افکارش پر از کینه شد و از خشم، چین بر ابرو آورد.
چنین داد پاسخ به مادر که شیرنگردد مگر ز آزمایش دلیر
به مادر گفت: که شیر، دلیر و جنگنجو نمیشود مگر در نبرد.
کنون کردنی کرد جادوپرستمرا برد باید به شمشیر دست
آن جادوپرست کار خود را کرد و امروز نوبت من است که بجنگم.
بپویم به فرمان یزدان پاکبرآرم ز ایوان ضحاک خاک
برای اطاعت از فرمان یزدان پاک میروم و کاخ ضحاک را ویران میکنم.
بدو گفت مادر که این رای نیستتو را با جهان سر به سر پای نیست
مادر بهاو گقت این کار عاقلانه نیست تو در تمام جهان هیچ نیرویی نداری.
جهاندار ضحاک با تاج و گاهمیان بسته فرمان او را سپاه
سپاه ضحاک با او همراه است و به وی گوش میکند.
چو خواهد ز هر کشوری صدهزارکمر بسته او را کند کارزار
اگر ضحاک بخواهد از هر کشوری صدهزار در خدمت او میجنگند.
جز این است آیین پیوند و کینجهان را به چشم جوانی مبین
آیین جنگ این نیست. دنیا را با چشم بیتجربگی و غرور مبین.
که هر کاو نبید جوانی چشیدبه گیتی جز از خویشتن را ندید
هر کس از شراب جوانی مست شود جز خودش چیز دیگری را نمیبیند و ...
بدان مستی اندر دهد سر ببادتو را روز جز شاد و خرم مباد
با آن مستی سرش را به باد میدهد. خدا کند که تو آن گونه نباشی و شاد و خرم باشی.