بخش ۱۰ - آزاد شدن دختران جمشید از بند ضحاک به دست فریدون
فریدون با شکستن طلسم ضحاک و شکست دادن دیوها کاخ ضحاک را فتح میکند. اما ضحاک آنجا نیست. دختران جمشید را آزاد میکند. ارنواز دختر جمشید به او میگوید که ضحاک برای فتح به هندوستان رفته و به زودی باز میگردد.
طلسمی که ضحاک سازیده بودسرش به آسمان بر فرازیده بود
طلسمی که ضحاک ایجاد کرده بود و آن طلسم سر به آسمان کشیدهبود و مرتفع بود.
فریدون ز بالا فرود آوریدکه آن جز به نام جهاندار دید
... فریدون آن طلسم را پایین آورد چون آن را به نام چیزی جز خدا دید.
و زآن جادوان کاندر ایوان بدندهمه نامور نرّه دیوان بدند
موجودات جادویی که در کاخ ضحاک بودند و همه از دیوها و شیاطین مشهور بودند ...
سرانشان به گُرز گران کرد پستنشست از بر گاه جادوپرست
... فریدون سر آن دیوان را با گرز کوبید و بر تخت پادشاهی ضحاک (جادوپرست) نشست.
نهاد از بر تخت ضحاک پایکلاه کئی جست و بگرفت جای
بالای تخت ضحاک رفت و تاج پادشاهی را بر سر گذاشت و بر تخت نشست.
برون آورید از شبستان اویبتان سیهموی و خورشیدروی
فریدون از شبستان ضحاک، زیبارویان را بیرون آورد.
بفرمود شستن سرانشان نخستروانشان از آن تیرگیها بشست
دستور داد تا آنها را شستند و پاک کردند و دلشان را شاد و از غم و تیرگی پاککردند.
ره داور پاک بنمودشانز آلودگی پس بپالودشان
آنها را به راه خدا راهنمایی کرد و از آلودگیها پاکشان کرد.
که پروردهٔ بتپرستان بدندسرآسیمه بر سان مستان بدند
زیرا آن زیبارویان را بتپرستان پرورش داده بودند؛ مثل آدم مست، بیعقل و پریشان بودند.
پس آن دختران جهاندار جمبه نرگس گل سرخ را داده نم
سپس آن دو دختر جمشید (ارنواز و شهرناز) که بسیار زیبا بودند ... (از شادی) گریستند
گشادند بر آفریدون سخنکه تو باش تا هست گیتی کهن
شروع به سخن گفتن با فریدون کردند (و به او شادباش و خوشامد گفتند) که تا جهان هست، تو نیز مانا باشی.
چه اختر بد این از تو ای نیکبخت؟چه باری؟ ز شاخ کدامین درخت؟
چه ستارهٔ بلندی داری ای نیکبخت، اصل و نسبت از کجاست؟
که ایدون به بالین شیر آمدیستمکاره مرد دلیر آمدی
که اینطوری به خوابگاه شیر ترسناک آمدی و انقدر دلیر و نترس هستی؟
چه مایه جهان گشت بر ما به بدز کردار این جادوی بیخرد
چقدر به خاطر کارهای این جادوگر بیخرد دنیا برای ما به سختی و بدی گذشت.
ندیدیم کس کاین چنین زهره داشتبدین پایگه از هنر بهره داشت
که ما کسی را ندیدیم که انقدر شجاع باشد و این اندازه قابلیت داشته باشد ...
کش اندیشهٔ گاه او آمدیو گرش آرزو جاه او آمدی
... که زمانی که در سرش آرزوی تاج و تخت بیفتد و تصمیم بگیرد جای ضحاک را بگیرد.
چنین داد پاسخ فریدون که تختنماند به کس جاودانه نه بخت
فریدون چنین پاسخ داد که تخت شاهی و خوشبختی برای هیچ کس جاودانه نیست.
منم پور آن نیکبخت آبتینکه بگرفت ضحاک ز ایران زمین
من پسر آبتین هستم که ضحاک او را از ایران گرفت ...
بکشتش به زاریّ و من کینه جوینهادم سوی تخت ضحاک روی
... او را کشت و من نیز به کین خواهی پدرم به رویارویی ضحاک آمدم.
همان گاو برمایه کهم دایه بودز پیکر تنش همچو پیرایه بود
همینطور او گاو «برمایه» را که برای من مانند مادر بود و بدنش نقشهای رنگارنگی داشت که گویی آذینبندی شده بود ...
ز خون چنان بیزبان چارپایچه آمد بر آن مرد ناپاکرای
از خون آن جانور بیگناه که آن مرد بداندیش کشت (ببینید) چه بر سر او آمد.
کمر بستهام لاجرم جنگجویاز ایران به کین اندر آورده روی
من دلاورانه برای گرفتن انتقام (پدرم و گاو برمایه) کمر بستهام و از ایران به اینجا آمدهام.
سرش را بدین گُرزهٔ گاو چهربکوبم، نه بخشایش آرم نه مهر
من میخواهم سر ضحاک را با این گرز گاوسار بکوبم و نه از او میگذرم و نه رحم و بخششی خواهم داشت.
چو بشنید از او این سخن ارنوازگشاده شدش بر دل پاک راز
وقتی ارنواز این سخن را از او شنید معما برایش حل شد.
بدو گفت شاه آفریدون توییکه ویران کنی تنبل و جادویی
به او گفت که تو فریدون هستی که قرار است جادوگری و پلیدی را نابود کنی.
کجا هوش ضحاک بر دست تستگشاد جهان بر کمربست تست
تو فریدون هستی که مرگ ضحاک به دست تو اتفاق میافتد و آزادی جهان بر عهدهٔ توست.
ز تخم کیان ما دو پوشیده پاکشده رام با او ز بیم هلاک
ما دو دختر از نسل کیان از ترس مرگ رام او شده بودیم.
همی جفتمان خواند او جفت مارچگونه توان بودن ای شهریار
ضحاک ماردوش ما را همسر خود میداند. حالا چه میشود ای پادشاه؟
فریدون چنین پاسخ آورد بازکه گر چرخ دادم دهد از فراز
فریدون گفت که اگر فلک حق مرا به من بدهد ...
ببرّم پی اژدها را ز خاکبشویم جهان را ز ناپاک پاک
... ضحاک را از روی زمین برمیدارم و جهان را از ناپاکی پاک میکنم.
بباید شما را کنون گفت راستکه آن بیبها اژدهافش کجاست
حالا شما باید به من بگویید که ضحاک کجاست؟
بر او خوبرویان گشادند رازمگر کاژدها را سر آید به گاز
آن زیبارویان پاسخ دادند تا مگر سر اژدها له گردد.
بگفتند کاو سوی هندوستانبشد تا کند بند جادوستان
گفتند که او به هندوستان رفته تا آنجا را به تصرف جادوستان خود درآورد و ...
ببرّد سر بیگناهان هزارهراسان شدهست از بد روزگار
.... و در آنجا سرهای هزاران بیگناه را ببرد. ضحاک از سرنوشت بدی که در پیش دارد هراسان است.
کجا گفته بودش یکی پیشبینکه پردختگی گردد از تو زمین
زیرا یک پیشگو به او گفته که او از روی زمین محو خواهد شد.
که آید که گیرد سر تخت توچگونه فرو پژمرد بخت تو
یکی خواهد آمد که بر تخت تو خواهد نشست و بخت تو تیره خواهد شد.
دلش زآن زده فال پر آتش استهمه زندگانی بر او ناخوش است
دل ضحاک به خاطر آن پیشگویی پر از اضطراب شده و زندگی بر او ناخوش شده است.
همی خون دام و دد و مرد و زنبریزد کند در یکی آبدن
او قصد دارد که خون انسانها و حیوانات زیادی را بریزد و داخل حوضی بریزد ...
مگر کاو سر و تن بشوید به خونشود فال اخترشناسان نگون
... و در آن حوض خون شنا کند تا فال و پیشگویی ستارهشناسان نادرست شود.
همان نیز از آن مارها بر دو کفتبه رنج دراز است مانده شگفت
ضحاک از دست مارهایی که بر کتفش روییده سالهاست که در رنج است.
از این کشور آید به دیگر شودز رنج دو مار سیه نغنود
از این کشور به آن کشور میرود اما از رنج آن مارها آرامش ندارد.
بیامد کنون گاه بازآمدنشکه جایی نباید فراوان بدنش
هوش مصنوعی: اکنون زمان برگشتن او فرا رسیده است، چرا که نمیتواند در جایی طولانی بماند.
گشاد آن نگار جگر خسته رازنهاده بدو گوش گردنفراز
ارنواز همه چیز را گفت و فریدون گردنفراز و سربلند حرفهایش را شنید.