بخش ۱۱ - خبر بردن کندرو ضحاک را از بساط فریدون
یکی از خردهمالکان به نام «کندرو» که گاهگاهی به دربار رفت و آمد داشت بعد از سقوط پایتخت ضحاک بیخبر از همهجا به آنجا می آید و بر تخت ضحاک فریدون را میبیند که دختران جمشید را در کنار دارد. او خود را به فریدون معرفی میکند. فریدون از او میخواهد که بساط عیش و نوش را برای او فراهم کند و او چنین میکند. پس از پایان نشاط فریدون او به نزد ضحاک میرود و از فریدون و برادران بزرگترش کیانوش و پرمایه خبر میدهد. ضحاک از ترس پیشگوییها حاشا میکند و به کندرو میگوید او مهمان من است. اما کندرو از رابطهٔ او با دختران جمشید سخن میگوید و ضحاک برآشفته میشود.
چو کشور ز ضحاک بودی تهییکی مایهور بد به سان رهی
همان زمان که ضحاک از کشور خارج شده بود ثروتمندی مانند من بود که ...
که او داشتی گنج و تخت و سرایشگفتی به دلسوزگی کدخدای
... گنج و تخت و کاخ داشت و دلسوز پادشاه بود ...
ورا کندرو خواندندی بنامبه کندی زدی پیش بیداد گام
نام کندرو بود و همیشه به آهستگی در کنار ضحاک قدم بر می داشت به گونه ای که از ضحاک گامی عقب تر بود
به کاخ اندر آمد دوان کندرودر ایوان یکی تاجور دید نو
روزی کندرو باعجله به کاخ آمد و در ایوان کاخ پادشاه جدیدی دید.
نشسته به آرام در پیشگاهچو سرو بلند از برش گرد ماه
در حالی که با آرامش در کنارش زیبارویان سروقامت نشسته بودند ...
ز یک دست سرو سهی شهرنازبه دست دگر ماهروی ارنواز
یک سمتش شهرناز بلندقامت و سمت دیگرش ارنواز ماهرو
همه شهر یکسر پر از لشکرشکمربستگان صف زده بر درش
تمام شهر را پر از سپاهیانش دید که کمربسته و گوش به فرمان آن پادشاه جدید هستند.
نه آسیمه گشت و نه پرسید رازنیایشکنان رفت و بردش نماز
کندرو آرامشش را حفظ کرد و چیزی نگفت و در برابر پادشاه جدید تعظیم کرد.
بر او آفرین کرد کای شهریارهمیشه بزی تا بود روزگار
به او درود فرستاد و گفت که ای شاه! عمرت زیاد باشد!
خجسته نشست تو با فرهیکه هستی سزاوار شاهنشهی
به تو بابت نشستن به تخت پادشاهی تبریک عرض میکنم چون سزاوار آن هستی.
جهان هفت کشور تو را بنده بادسرت برتر از ابر بارنده باد
هفت کشور تحت فرمان تو و بختت بلندتر از آسمان باد!
فریدونش فرمود تا رفت پیشبکرد آشکارا همه راز خویش
فریدون به او گفت که جلو بیاید. آمد و خودش را معرفی کرد و دربارهٔ شغل و پیشه و زندگیش همهچیز را توضیح داد.
بفرمود شاه دلاور بدویکه رو آلت تخت شاهی بجوی
شاه به او دستور داد که بساط بزم پادشاهی را فراهم کند.
نبیذ آر و رامشگران را بخوانبپیمای جام و بیارای خوان
هوش مصنوعی: مشروب تهیه کن و نوازندگان را دعوت کن، پیاله را پر کن و سفره را بیارای.
کسی کاو به رامش سزای من استبه دانش همان دلزدای من است
نوازندگانی را بیاور که استادی و شایستگی حضور در بزم من را داشته باشند و بتوانند من را سرگرم کند.
بیار انجمن کن بر تخت منچنان چون بود در خور بخت من
آنها را دور تخت من جمع کن آنچنان که شایستهٔ اقبال بلند من است.
چو بشنید از او این سخن کدخدایبکرد آنچه گفتش بدو رهنمای
کندرو وقتی فرمان فریدون را شنید آن را همانطور که او خواسته بود اجرا کرد.
می روشن آورد و رامشگرانهمان در خورش با گهر مهتران
شراب ناب و نوازندگان چیرهدست را مطابق خواستهٔ فریدون فراهم کرد.
فریدون غم افکند و رامش گزیدشبی کرد جشنی چنان چون سزید
فریدون غصه و غم را کنار گذاشت و به بزم مشغول شد و آن شب جشنی سزاوار برگزار کرد.
چو شد رام گیتی دوان کندروبرون آمد از پیش سالار نو
وقتی جشن تمام شد کندرو با عجله از پیش فریدون رفت.
نشست از بر بارهٔ راهجویسوی شاه ضحاک بنهاد روی
سوار اسب شد و به سوی ضحاک رفت.
بیآمد چو پیش سپهبد رسیدسراسر بگفت آنچه دید و شنید
رفت تا پیش ضحاک رسید و همهٔ چیزهایی را که دیده و شنیده بود، به طور کامل بیان کرد.
بدو گفت کای شاه گردنکشانبه برگشتن کارت آمد نشان
به ضحاک گفت که شاه شاهان! نشانههای سقوطت ظاهر شده است!
سه مرد سرافراز با لشکریفراز آمدند از دگر کشوری
هوش مصنوعی: سه مرد بزرگ و پرافتخار با سربازانی از کشوری دیگر به اینجا آمدند.
از آن سه یکی کهتر اندر میانبه بالای سرو و به چهر کیان
یکی از آن سه نفر از لحاظ سنی کوچکتر از آنهاست و او قد بلند و چهرهٔ پادشاهان را دارد.
به سال است کهتر فزونیش بیشاز آن مهتران او نهد پای پیش
اگر چه سن او کمتر است از بقیه برتر است و جلوتر از بقیه قدم برمیدارد.
یکی گُرز دارد چو یک لخت کوههمی تابد اندر میان گروه
گرزی دارد که به بزرگی یک صخره است و در میان جمع درخشان است.
به اسپ اندر آمد به ایوان شاهدو پرمایه با او همیدون براه
دو شخص پرابهت دیگر نیز با اسب به ایوان شاه آمدند.
بیآمد به تخت کئی بر نشستهمه بند و نیرنگ تو کرد پست
آن شخص آمد و به تخت تو نشست و طلسمهای تو را شکست.
هر آن کس که بود اندر ایوان توز مردان مرد و ز دیوان تو
هر کسی که در ایوان تو بود اعم از انسانها و دیوان ...
سر از پای یکسر فرو ریختشانهمه مغز با خون برآمیختشان
... همه را شکست داد و خونین و مالین کرد.
بدو گفت ضحاک شاید بدنکه مهمان بود شاد باید بدن
ضحاک به او گفت که باید همینطور هم باشد! او مهمان من است و من خواستهام او خوش باشد و شادی کند!
چنین داد پاسخ ورا پیشکارکه مهمان ابا گُرزهٔ گاوسار
کندرو گفت این چه مهمانی است که گرز گاوسار دارد؟ و ...
به مردی نشیند به آرام توز تاج و کمر بسترد نام تو
... و در خوابگاه تو میخوابد و از تاج و کمربند نشان تو را پاک میکند؟
به آیین خویش آورد ناسپاسچنین گر تو مهمان شناسی شناس
... و همه را به آیین خودش در میآورد؟ آیا تو به این مهمان میگویی؟
بدو گفت ضحاک چندین منالکه مهمان گستاخ بهتر به فال
ضحاک به او گفت: چرا اینقدر ناراحت هستی؟ مهمان هر چه گستاختر باشد من بیشتر خوشم میآید!
چنین داد پاسخ بدو کندروکه آری شنیدم تو پاسخ شنو
کندرو گفت باشد! اما این را هم بگو ...
گر این نامور هست مهمان توچه کارستش اندر شبستان تو
که اگر این پادشاه مهمان توست در حرمسرای تو چه کار دارد؟
که با دختران جهاندار جمنشیند زند رای بر بیش و کم
که با دختران جمشید مینشیند و گفتگو میکند و ...
به یک دست گیرد رخ شهرنازبه دیگر عقیق لب ارنواز
هوش مصنوعی: او با یک دست چهره زیبای شهرناز را میگیرد و با دست دیگر لب عقیق مانند ارنواز را.
شب تیرهگون خود بتر زین کندبه زیر سر از مشک بالین کند
... تازه شب که میشود از این هم بدتر میکند و آن خوشبویان را چون بالش به زیر سر میگذارد!
چو مشک آن دو گیسوی دو ماه توکه بودند همواره دلخواه تو
آن دو زن خوشبویی که همواره دلخواه تو بودهاند ...
بگیرد به برشان چو شد نیم مستبدین گونه مهمان نباید به دست
... آنها را وقتی نیمهمست میشود در آغوش میکشد. این چنین مهمانی مهمان خوبی نیست!
برآشفت ضحاک برسان کرگشنید آن سخن کآرزو کرد مرگ
ضحاک ناراحت و خشمگین شد و وقتی این سخن را شنید، آرزوی مرگ کرد.
به دشنام زشت و به آواز سختشگفتی بشورید با شور بخت
شروع به دشنامهای زشت دادن با صدای بلند کرد و شروع به شکایت از بخت و اقبال بد خودش کرد.
بدو گفت هرگز تو در خان مناز این پس نباشی نگهبان من
به کندرو گفت که تو دیگر از این پس پیشکار من نیستی!
چنین داد پاسخ ورا پیشکارکه ایدون گمانم من ای شهریار
پیشکار گفت که ای شاه! من هم همینطور فکر میکنم!
کز آن بخت هرگز نباشدت بهربه من چون دهی کدخدایی شهر
وقتی در جایگاه پادشاهی نباشی چطور میتوانی به من حکم پیشکاری بدهی؟!
چو بیبهره باشی ز گاه مهیمرا کارسازندگی چون دهی
وقتی جایگاه لازمه را نداشته باشی چطور میتوانی به من مقام خاصی بدهی؟!
چرا تو نسازی همی کار خویشکه هرگز نیامدت از این کار پیش
چرا این مشکل مهم را که مهمتر از آن وجود ندارد حل نمیکنی؟
ز تاج بزرگی چو موی از خمیربرون آمدی مهترا چاره گیر
تو از خیل بزرگان داری بیرون میافتی کاری بکن و چارهای بیندیش.
تو را دشمن آمد به گه برنشستیکی گُرزهٔ گاوپیکر به دست
دشمن تو آمده و جای تو را گرفته در حالی که گرزی گاوسار در دست دارد.
همه بند و نیرنگت از رنگ برددلارام بگرفت و گاهت سپرد
طلسمهایت را شکست و معشوقههایت را دزدید و پادشاهیت را پایان داد.