بخش ۱۲ - بند کردن فریدون، ضحاک را
ضحاک به تحریک کندرو (بخش قبل) به پایتختش برمیگردد تا فریدون را سرنگون کند. اما مردم شهر که از دست ستمهای ضحاک به جان آمدهاند به دفاع از فریدون به میدان میروند. ضحاک تصمیم میگیرد که مخفیانه به کاخ برود. آنجا شهرناز را میبیند که با فریدون عشق میبازد و از او بدگویی میکند. کنترل خودش را از دست میدهد و به سمت شهرناز حمله میکند. فریدون با گرز گاوسار بر سرش میکوبد. فرشتهٔ سروش در آخرین لحظه جلوی کشته شدن ضحاک را میگیرد و به فریدون میگوید که لحظهٔ مرگ او فعلاً نرسیده است. در نهایت فریدون ضحاک را به کوه دماوند میبرد و او را آنجا به بند میکشد.
جهاندار ضحاک از آن گفتگویبه جوش آمد و زود بنهاد روی
ضحاک به خاطر گفتگویی که با کندرو داشت عصبانی شد و آمادهٔ رفتن شد.
چو شب گردش روز پرگار زدفروزنده را مهره در قار زد
فردای آن شب ...
بفرمود تا برنهادند زینبر آن بادپایان باریک بین
... دستور داد که اسبان تندرو و باهوش را زین کنند و ...
بیامد دمان با سپاهی گرانهمه نره دیوان جنگاوران
با سپاهی بزرگ متشکل از نرهدیوان جنگی راه افتاد.
ز بیراه مر کاخ را بام و درگرفت و به کین اندر آورد سر
از بیراهه وارد کاخ شد و آن را اشغال کرد.
سپاه فریدون چو آگه شدندهمه سوی آن راه بیره شدند
سپاه فریدون تا فهمیدند همه به سمت آن بیراهه رفتند.
ز اسپان جنگی فرو ریختنددر آن جای تنگی برآویختند
از اسب فرود آمدند و در آن گذرگاه تنگ با سپاهیان ضحاک درآویختند.
همه بام و در مردم شهر بودکسی کش ز جنگاوری بهر بود
همهٔ پشتبامها و گذرگاههای شهر پر از مردمی شد که توان جنگیدن داشتند.
همه در هوای فریدون بدندکه از درد ضحاک پرخون بدند
همهٔ مردم به پشتیبانی فریدون درآمدند چون از ضحاک دلخون بودند.
ز دیوارها خشت وز بام سنگبه کوی اندرون تیغ و تیر و خدنگ
از دیوارها خشت و از بامها سنگ و از کوچهها تیر و شمشیر ...
ببارید چون ژاله ز ابر سیاهپئی را نبد بر زمین جایگاه
... مانند باران میریخت و هیچ پیی سالم نماند.
به شهر اندرون هر که برنا بدندچه پیران که در جنگ دانا بدند
در شهر، هر جوانی که وجود داشت و افراد پیرتر که در میدان جنگ با دانایی و تجربه بودند ...
سوی لشکر آفریدون شدندز نیرنگ ضحاک بیرون شدند
... آنها به سمت لشکر افریدون رفتند و از نیرنگهای ضحاک رهایی یافتند.
خروشی برآمد ز آتشکدهکه بر تخت اگر شاه باشد دده
صدایی از آتشکده بلند شد که حتی اگر شاهی بر تخت نشسته باشد یک کنیز باشد ...
همه پیر و برناش فرمان بریمیکایک ز گفتار او نگذریم
... همه مردم، چه پیر و چه جوان، باید از دستورات او پیروی میکنند و هیچکدام از سخنانش را نادیده نمیگیرند ...
نخواهیم بر گاه ضحاک رامر آن اژدهادوش ناپاک را
ما به دنبال حکومت ضحاک نیستیم و نمیخواهیم که تحت سلطهٔ چنین موجودی ناپاک و شیطانی باشیم.
سپاهی و شهری به کردار کوهسراسر به جنگ اندر آمد گروه
مردمان و نظامیان مثل یک کوه عظیم همگی به جنگ آمدند.
از آن شهر روشن یکی تیره گردبرآمد که خورشید شد لاجورد
شهر را گرد و خاک آنچنان فراگرفت که خورشید تیره شد.
پس آنگاه ضحاک شد چارهجویز لشکر سوی کاخ بنهاد روی
پس از آن، ضحاک برای پیدا کردن راهحل از میدان جنگ به سمت کاخ رفت.
به آهن سراسر بپوشید تنبدان تا نداند کسش ز انجمن
زرهی آهنی سرتاسر بدنش پوشید تا کسی او را نشناسد.
به چنگ اندرون شستیازی کمندبرآمد بر بام کاخ بلند
یک کمند شصت متری بر بالای کاخ انداخت و بالا رفت.
بدید آن سیه نرگس شهرنازپر از جادویی با فریدون به راز
در آنجا شهرناز را دید که با فریدون در حال معاشقه بود.
دو رخساره روز و دو زلفش چو شبگشاده به نفرین ضحاک لب
چهرهٔ زیبای سفیدش و موهای سیاهش را باز کرده و از ضحاک بدگویی میکند.
به مغز اندرش آتش رشک خاستبه ایوان کمند اندر افگند راست
در دل او حسادت شعلهور شد و کمند را به سمت ایوان کاخ انداخت.
نه از تخت یاد و نه جان ارجمندفرود آمد از بام کاخ بلند
نه حواسش به پادشاهی و نه به جان خودش بود و از بام کاخ پایین آمد.
به دست اندرش آبگون دشنه بودبه خون پریچهرگان تشنه بود
در دست او خنجری آبدیده بود و به خون شهرناز زیبارو تشنه بود.
ز بالا چو پی بر زمین برنهادبیآمد فریدون به کردار باد
وقتی ضحاک پایش به زمین رسید فریدون مثل باد خود را به او رساند.
بر آن گُرزهٔ گاوسر دست بردبزد بر سرش، ترگ بشکست خرد
گرز گاوسارش را بر سر ضحاک آنقدر محکم کوبید که کلاهخود ضحاک شکست و خرد شد.
بیآمد سروش خجسته دمانمزن گفت کاو را نیامد زمان
فرشتهٔ سروش به سرعت ظاهر شد و گفت که زمان مناسب برای مرگ او فرا نرسیده است.
همیدون شکسته ببندش چو سنگببر تا دو کوه آیدت پیش تنگ
هماکنون او را محکم ببند و به درهای عمیق میان کوهها ببر.
به کوه اندرون به بود بند اونیاید برش خویش و پیوند او
بهتر است او را به کوه ببری تا بستگانش دور و برش نباشند.
فریدون چو بشنید نآسود دیرکمندی بیاراست از چرم شیر
فریدون وقتی این را شنید معطل نکرد و بندی از چرم شیر آورد.
به تندی ببستش دو دست و میانکه نگشاید آن بند پیل ژیان
دستها و کمر ضحاک را به سرعت آنقدر محکم بست که فیل هم نمیتوانست آن را باز کند.
نشست از بر تخت زرین اوبیفگند ناخوب آیین او
بر تخت پادشاهی نشست و رسم زشت ضحاک را برانداخت.
بفرمود کردن به در بر خروشکه هر کس که دارید بیدار هوش
فرمان داد که جار بزنند که این کسانی که هشیار هستید ...
نباید که باشید با ساز جنگنه زین گونه جوید کسی نام و ننگ
... نباید دیگر درگیر جنگ باشید.
سپاهی نباید که با پیشهوربه یک روی جویند هر دو هنر
نباید سربازان با پیشهوران و مردم یه جنگ ادامه دهند( هرکسی به روش خود جنگ را ادامه دهد)
یکی کارورز و یکی گُرزدارسزاوار هر کس پدید است کار
یکی پیشهور و دیگری گرزدار (جنگجو) است و هرکس باید وظیفه خودش را انجام بدهد.
چو این کار آن جوید آن کار اینپرآشوب گردد سراسر زمین
وقتی مردم عادی دنبال کار سپاهیان باشند یا برعکس نظم دنیا به هم میریزد.
به بند اندر است آن که ناپاک بودجهان را ز کردار او باک بود
آن که ناپاک بود یعنی ضحاک هماکنون دستگیر شده است.
شما دیر مانید و خرم بویدبه رامش سوی ورزش خود شوید
شما خوش باشید و سراغ کارهای خودتان بروید.
شنیدند یکسر سخنهای شاهاز آن مرد پرهیز با دستگاه
مردم سخنان فریدون پرهیزگار را شنیدند.
وز آن پس همه نامداران شهرکسی کش بد از تاج وز گنج بهر
بعد از آن همهٔ مردان خوشنام شهر که یا از خاندان شاهی بودند یا پولدار بودند ...
برفتند با رامش و خواستههمه دل به فرمانش آراسته
... با هدایا و دل به فرمان فریدون داده پیش او رفتند.
فریدون فرزانه بنواختشانبر اندازه بر پایگه ساختشان
فریدون فرزانه به آنها محبت کرد و به اندازهای که شایسته بود به آنها لطف کرد.
همی پندشان داد و کرد آفرینهمی یاد کرد از جهانآفرین
او آنها را نصیحت و تحسین کرد و آنها را به یاد خدا انداخت.
همی گفت کاین جایگاه من استبه نیک اختر بومتان روشن است
او میگفت که این جایگاه من از اقبال شماست ....
که یزدان پاک از میان گروهبرانگیخت ما را ز البرز کوه
که خداوند پاک ما را از میان مردم برانگیخت و ما را از کوه البرز برانگیخت ...
بدان تا جهان از بد اژدهابه فرمان گُرز من آید رها
تا دنیا را از شر ضحاک به وسیلهٔ گرز من آزاد کنیم.
چو بخشایش آورد نیکیدهشبه نیکی بباید سپردن رهش
زمانی که خداوند بخشایش میکند باید با خوبی آنها را سپاسگزاری کرد.
منم کدخدای جهان سر به سرنشاید نشستن به یک جای بر
من کدخدای جهان هستم و شایسته نیست که یکجا بنشینم.
وگر نه من ایدر همی بودمیبسی با شما روز پیمودمی
اگر اینطور نبود من همینجا با شما میماندم.
مهان پیش او خاک دادند بوسز درگاه برخاست آوای کوس
بزرگان پیش او تعظیم کردند. از درگاه صدای طبل بلند شد.
دمادم برون رفت لشکر ز شهروز آن شهر نایافته هیچ بهر
سپاه فریدون از شهر خارج شد بدون این که غنیمتی از شهر بردارد.
ببردند ضحاک را بسته خواربه پشت هیونی برافگنده زار
ضحاک را پشت شتر بزرگی به خواری بستند و بردند.
همی راند از این گونه تا شیرخوانجهان را چو این بشنوی پیر خوان
ضحاک را از آنجا تا شیرخوان (نام جاییست) بردند. زمانی که تو اینها را میشنوی باید دنیا را پیر بدانی!
بسا روزگارا که بر کوه و دشتگذشتهست و بسیار خواهد گذشت
بر کوه و دشت روزگار درازی گذشته و باز هم خواهد گذشت.
بر آن گونه ضحاک را بسته سختسوی شیرخوان برد بیداربخت
فریدون بیداربخت ضحاک را بسته به سوی شیرخوان برد.
همی راند او را به کوه اندرونهمی خواست کآرد سرش را نگون
او را به سمت کوه راند. میخواست سر او را ببرد.
بیآمد هم آن گه خجسته سروشبه خوبی یکی راز گفتش به گوش
هوش مصنوعی: سروشی خوشخبر و خوشآواز آمد و به آرامی رازی را در گوشش گفت.
که این بسته را تا دماوند کوهببر همچنان تازیان بیگروه
فرشته به او گفت که ضحاک را بدون همراهان به کوه دماوند ببر.
مبر جز کسی را که نگزیردتبه هنگام سختی به بر گیردت
به جز کسی که مجبوری با خودت ببری کسی را نبر.
بیآورد ضحاک را چون نوندبه کوه دماوند کردش به بند
ضحاک را تند و تیز به کوه دماوند آوردند و او را در آنجا به بند کشیدند.
به کوه اندرون تنگ جایش گزیدنگه کرد غاری بنش ناپدید
در کوه، مکانی تنگ و محدود را در غاری که بسیار عمیق بود انتخاب کرد.
بیآورد مسمارهای گرانبه جایی که مغزش نبود اندران
میخهای سنگین و زیادی را آوردند.
فرو بست دستش بر آن کوه بازبدان تا بماند به سختی دراز
دست ضحاک را به کوه محکم بست تا او روزگار درازی آنجا بماند و سختی بکشد.
ببستش بر آن گونه آویختهوز او خون دل بر زمین ریخته
او را آویزان بست تا خونش بر زمین بریزد.
از او نام ضحاک چون خاک شدجهان از بد او همه پاک شد
فریدون نام ضحاک را پست کرد و دنیا از بدیهای او پاک شد.
گسسته شد از خویش و پیوند اوبمانده بدان گونه در بند او
ارتباط ضحاک و خویشان و نزدیکانش قطع شد و او همانطور در بند ماند.