بخش ۴
هوش مصنوعی: در این متن، سپیدهدمی میتابد و جنگی میان دو لشکر در حال آغاز است. بارمان، جنگجوی ترک، به لشکر نوذر نزدیک میشود و از آنها میخواهد که برای جنگ آماده شوند. او با قباد، سالار لشکر توران، مواجه میشود و بر اساس صحبتهای او، متوجه میشود که باید شخصی ناشناخته برای نبرد انتخاب شود. قباد از بارمان میخواهد که در جنگ شرکت کند و بارمان با نیت پیروزی به میدان میرود.
در نبرد، بارمان قباد را شکست میدهد و قباد به زمین میافتد، در حالی که دو لشکر در میدان جنگ به شدت درگیر نبرد هستند. قارن، جنگجوی دیگر، به میدان میآید و نبردی شدید شروع میشود. جنگ تا شب ادامه مییابد و در نهایت با ورود شب، جنگجویان تصمیم به عقبنشینی میگیرند تا از کشتار بیشتر جلوگیری کنند. قارن، پس از این نبرد غمانگیز، از مرگ برادرش سخن میگوید و بر این نکته تأکید میکند که سرنوشت هر انسانی با مرگ پایان مییابد.
سپیده چو از کوه سر برکشیدطلایه به پیش دهستان رسید
هوش مصنوعی: وقتی سپیدهدم از بلندیهای کوه نمایان شد، نشانههای صبحگاهی به دهستان رسید.
میان دو لشکر دو فرسنگ بودهمه ساز و آرایش جنگ بود
هوش مصنوعی: در فاصله دو لشکر دو فرسنگ وجود داشت و همه چیز برای جنگ آماده و سازماندهی شده بود.
یکی ترک بد نام او بارمانهمی خفته را گفت بیدار مان
هوش مصنوعی: یک ترک بدنام به کسی که خوابش برده بود، گفت: "بیدار شو!"
بیامد سپه را همی بنگریدسراپردهٔ شاه نوذر بدید
هوش مصنوعی: سپه از دور به تماشا ایستاد و چشمش به چادر شاه نوذر افتاد.
بشد نزد سالار توران سپاهنشان داد ازان لشکر و بارگاه
هوش مصنوعی: سپاه به نزد سالار توران رفت و از لشکر و بارگاه خود نمایش و تقدیم کرد.
وزان پس به سالار بیدار گفتکه ما را هنر چند باید نهفت؟
هوش مصنوعی: سپس به رهبری آگاه گفت که ما چه تعداد مهارت باید پنهان کنیم؟
به دستوریِ شاه من شیرواربجویم ازان انجمن کارزار
هوش مصنوعی: من به خاطر فرمان شاه به دنبال جمعی از دلاوران میگردم تا در میدان جنگ حاضر شوم.
ببینند پیدا ز من دستبُردجز از من کسی را نخوانند گُرد
هوش مصنوعی: هیچکس جز من نمیتواند از من چیزی را بردارد و اگر کسی جرات بررسی وجود من را داشته باشد، آن را خواهد دید.
چنین گفت اغریرث هوشمندکه گر بارمان را رسد زین گزند
هوش مصنوعی: اغریرث هوشمند بیان میکند که اگر مشکلات و سختیها به ما برسد، باید با آنها مواجه شویم و از تواناییهایمان بهره ببریم.
دل مرزبانان شکسته شودبرین انجمن کار بسته شود
هوش مصنوعی: دل سربازان حاکم در این جمع به خاطر این کار آسیب میبیند و امور در اینجا مختل میشود.
یکی مرد بینام باید گزیدکه انگشت ازان پس نباید گزید
هوش مصنوعی: باید یکی را انتخاب کرد که معروف نیست، زیرا پس از او دیگر نباید به کسی اشاره کرد.
پرآژنگ شد روی پور پشنگز گفتار اغریرث آمدش ننگ
هوش مصنوعی: روی پور پشنگ به شدت زیبا و پرزرق و برق شده است، اما از صحبتهای اغریرث، شرم و ننگی بر او وارد شده است.
بروی دژم گفت با بارمانکه جوشن بپوش و به زه کن کمان
هوش مصنوعی: به دژم گفتند که زره بپوشد و کمان را به تیر آماده کند.
تو باشی بران انجمن سرفرازبه انگشت دندان نیاید به گاز
هوش مصنوعی: اگر تو در جمع دوستان حاضر باشی و با عزت و شایستگی در جمع بدرخشی، هیچ کس به تو و تواناییهایت، به سادگی و بیتوجهی نمینگرد.
بشد بارمان تا به دشت نبردسوی قارن کاوه آواز کرد
هوش مصنوعی: بار دیگر به دشت نبرد رفتند و کاوه با صدای بلند فریاد زد.
کزین لشکر نوذر نامدارکه داری که با من کند کارزار
هوش مصنوعی: این بیت به این معناست که از لشکر نامدار نوذر که با من در میدان نبرد میآید، چه کسی را میشناسی که میتواند با من جنگ کند؟
نگه کرد قارن به مردان مردازان انجمن تا که جوید نبرد
هوش مصنوعی: قارن به مردان حاضر در آن جمع نگاه کرد تا ببیند چه کسی آماده نبرد است.
کس از نامدارانش پاسخ ندادمگر پیرگشته دلاور قباد
هوش مصنوعی: هیچکس از کسان مشهور به او پاسخ نداد، جز پیرمرد دلیر قباد که پاسخ داد.
دژم گشت سالار بسیار هوشز گفت برادر برآمد به جوش
هوش مصنوعی: سالار باهوش به شدت ناراحت شد و از صحبتهای برادرش به شدت تحریک شد.
ز خشمش سرشک اندر آمد به چشماز آن لشکر گشن بد جای خشم
هوش مصنوعی: از شدت خشم او اشک در چشمانش ظاهر شد، به خاطر آن لشکر گرسنه که جایش را پر کرده بود.
ز چندان جوان مردم جنگجوییکی پیر جوید همی رزم اوی
هوش مصنوعی: از آنجا که جوانان مدافع و جنگجو زیادی وجود دارند، یک پیرمرد نیز به دنبال آن است که در نبردها شرکت کند و از مهارتهای او بهرهمند گردد.
دل قارن آزرده گشت از قبادمیان دلیران زبان برگشاد
هوش مصنوعی: دل آزرده و ناراحت شد، چون قباد در میان دلیران سخن گفت و حرف خود را بیان کرد.
که سال تو اکنون به جایی رسیدکه از جنگ دستت بباید کشید
هوش مصنوعی: سالی که به آن رسیدهای، زمان مناسبی است که باید از جنگ و جدال دست بکشی.
تویی مایهور کدخدای سپاههمی بر تو گردد همه رای شاه
هوش مصنوعی: تو محبوب و مورد احترام فرمانده قبیله هستی و همه نظرها به سوی تو معطوف میشود.
بخون گر شود لعل، مویی سپید؛شوند این دلیران همه ناامید
هوش مصنوعی: اگر لبخند او به گونهای باشد که به رنگ قرمز درآید و موهایش سفید شود، آنگاه تمامی این دلیران ناامید خواهند شد.
شکست اندرآید بدین رزمگاهپر از درد گردد دل نیکخواه
هوش مصنوعی: اگر در این میدان جنگ دچار شکست شویم، دل کسانی که نیکوخواه ما هستند پر از درد و اندوه خواهد شد.
نگه کن که با قارن رزم زن!چه گوید قباد اندران انجمن:
هوش مصنوعی: به آنچه که قارن در میدان نبرد انجام میدهد توجه کن! چه نظری دارد قباد در مورد آن جمع و اجتماع؟
«بدان ای برادر که تن مرگ راستسر رزم زن سودن ترگ راست
هوش مصنوعی: ای برادر، بدان که بدن مرده است، و در میدان جنگ، تنها باید بر دشمن حمله کرد و نه بر خود.
ز گاه خجسته منوچهر بازاز امروز بودم تن اندر گداز
هوش مصنوعی: از زمان خوشایند منوچهر، امروز دوباره احساس گرمی و سوزی در وجودم دارم.
کسی زنده بر آسمان نگذردشکارست و مرگش همی بشکرد
هوش مصنوعی: هیچکس نمیتواند به راحتی از آسمان عبور کند، چرا که او شکار شده و مرگ او در کمین است.
یکی را برآید به شمشیر هوشبدانگه که آید دو لشگر به جوش
هوش مصنوعی: فردی با هوش و شجاعت میتواند در زمانی که دو گروه در حال نبرد هستند، برتری پیدا کند.
تنش کرگس و شیر درنده راستسرش نیزه و تیغ برنده راست
هوش مصنوعی: تنش پر از قدرت و شجاعت است، و او در دستش نیزه و شمشیری برنده دارد.
یکی را به بستر برآید زمانهمی رفت باید ز بن بیگمان
هوش مصنوعی: زمانی که یکی به بستر میرود، میتواند نشاندهنده لحظهای باشد که باید از ریشه و بنیاد خود به حرکت درآید، بدون هیچگونه تردیدی.
اگر من روم زین جهان فراخبرادر به جایست با برز و شاخ
هوش مصنوعی: اگر من از این دنیا بروم، برادرم در جایی دیگر به جای من خواهد بود و به زندگی ادامه خواهد داد.
یکی دخمهٔ خسروانی کندپس از رفتنم مهربانی کند
هوش مصنوعی: پس از رفتن من، شخصی در پناهگاه شاهانه محبت و مهربانی نشان خواهد داد.
سرم را به کافور و مشک و گلابتنم را بدان جای جاوید خواب
هوش مصنوعی: سرم را با عطرها و خوشبوکنندهها میآرایم و بدنم را در مکانی آرام و همیشه دلپذیر قرار میدهم.
سپار ای برادر تو پدرود باشهمیشه خرد تار و تو پود باش»
هوش مصنوعی: ای برادر، همیشه به یاد داشته باش که خرد و دانایی مثل تار و پود زندگی هستند؛ همیشه با آنها زندگی کن و از آنها بهره ببر.
بگفت این و بگرفت نیزه به دستبه آوردگه رفت چون پیل مست
هوش مصنوعی: او این را گفت و نیزه را به دست گرفت و به سوی میدان نبرد رفت، مانند فیل مست.
چنین گفت با رزم زن بارمانکه آورد پیشم سرت را زمان
هوش مصنوعی: او به رزمزن بارمان گفت که زمان خوبی است که سرت را به نزد من بیاوری.
ببایست ماندن که خود روزگارهمی کرد با جان تو کارزار
هوش مصنوعی: باید بمانی، زیرا خود سرنوشت نیز با جان تو در حال نبرد است.
چنین گفت مر بارمان را قبادکه یکچند گیتی مرا داد داد
هوش مصنوعی: قباد به بارمان گفت که مدتی از زندگیام را در این دنیا سپری کردهام و در این مدت تجربیاتی را کسب کردهام.
به جایی توان مرد کاید زمانبیاید زمان یک زمان بیگمان
هوش مصنوعی: هرگاه زمان مناسب فرا برسد، مردانگی و توانایی انسان به میان میآید و در آن زمان، شک و تردیدی وجود نخواهد داشت.
بگفت و برانگیخت شبدیز رابداد آرمیدن دل تیز را
هوش مصنوعی: او گفت و شبدیز را به حرکت درآورد و به دل تیز (شجاع) آرامش داد.
ز شبگیر تا سایه گسترد هورهمی این برآن آن برین کرد زور
هوش مصنوعی: از dawn تا زمانی که سایهها گسترش مییابند، خورشید این سمت را به آن سمت میفرستد و بر این طرف قدرت میگذارد.
به فرجام پیروز شد بارمانبه میدان جنگ اندر آمد دمان
هوش مصنوعی: در نهایت، پیروزی نصیب ما شد و در میدان نبرد به سرعت وارد شدیم.
یکی خشت زد بر سرین قبادکه بند کمرگاه او برگشاد
بارمان با یک خشت به سر قباد (شخصیت داستان) ضربهای زد که باعث شد بند کمربند او باز شود.
ز اسپ اندر آمد نگونسار سرشد آن شیردل پیر سالار سر
هوش مصنوعی: از اسب پایین آمد و به زمین افتاد، آن شیر دل مسن و فرمانده برتر.
بشد بارمان نزد افراسیابشکفته دو رخسار با جاه و آب
هوش مصنوعی: به درگاه افراسیاب رفتیم و دو چهره زیبا و با عظمت را مشاهده کردیم.
یکی خلعتش داد کاندر جهانکس از کهتران نستد آن از مهان
هوش مصنوعی: یکی لباس باارزشی به او داد، زیرا در دنیا کسی از برتران به او نمیرسد.
چو او کشته شد قارن رزمجویسپه را بیاورد و بنهاد روی
هوش مصنوعی: وقتی او کشته شد، قارن، جنگجوی دلاور، سپاه را به میدان آورد و بر سر آن گذاشت.
دو لشکر به کردار دریای چینتو گفتی که شد جنب جنبان زمین
هوش مصنوعی: دو گروه به مانند دریای چین به نظر میرسند، گویی زمین در حال تکان خوردن است.
درخشیدن تیغ الماس گونشده لعل و آهار داده به خون
هوش مصنوعی: تیغی که از الماس نورانی و درخشان است، به رنگ لعل درآمده و به خون آغشته شده است.
به گرد اندرون همچو دریای آبکه شنگرف بارد برو آفتاب
هوش مصنوعی: درون تو مانند دریای آبی است که با نور خورشید درخشان میشود.
پر از نالهٔ کوس شد مغز میغپر از آب شنگرف شد جان تیغ
هوش مصنوعی: احساسات و اندوه بسیاری در وجود انسان جاری شده است، بهطوری که مانند مغز یک سنگینبار پر از آب و غم میشود و این درد به شدت به دل او نفوذ میکند.
به هر سو که قارن برافگند اسپهمی تافت آهن چو آذرگشسپ
هوش مصنوعی: هر کجا که اسب قارن خود را به جلو میبرد و میتازد، مانند آتش درخشان و پرشور به نظر میآید.
تو گفتی که الماس مرجان فشاندچه مرجان که در کین همی جان فشاند
هوش مصنوعی: تو گفتی که مروارید با ارزش است، اما من میگویم که مرجان هم در عوض، در زمان کینه میتواند جانش را نثار کند.
ز قارن چو افراسیاب آن بدیدبزد اسپ و لشکر سوی او کشید
هوش مصنوعی: وقتی قارن افراسیاب را دید، سوار بر اسبش شد و با لشکرش به سمت او حرکت کرد.
یکی رزم تا شب برآمد ز کوهبکردند و نامد دل از کین ستوه
هوش مصنوعی: یک مرد جنگجو تا شب از کوه پایین آمد و در حین نبرد، دلش از کینه و احساسی که داشت، خسته و ناامید نشد.
چو شب تیره شد قارن رزمخواهبیاورد سوی دهستان سپاه
هوش مصنوعی: زمانی که شب تاریک شد، قارن، جنگجوی شجاع، سپاه را به سوی دهستان هدایت کرد.
بر نوذر آمد به پرده سرایز خون برادر شده دل ز جای
هوش مصنوعی: نوذر که در پرده سرای قرار دارد، به خاطر خون برادرش دلی آشفته و نگران دارد.
ورا دید نوذر فروریخت آبازان مژهٔ سیرنادیده خواب
هوش مصنوعی: نوذر او را دید که از چشمانش، اشک سرازیر شده است، گویی خوابهای ناگفته و غمهایی در دل دارد.
چنین گفت کز مرگ سام سوارندیدم روان را چنین سوگوار
هوش مصنوعی: گفت که هیچگاه مرگ سام سوار را ندیدهام که اینگونه روحش غمگین و حزین باشد.
چو خورشید بادا روان قبادترا زین جهان جاودان بهر باد
هوش مصنوعی: چون خورشید در حرکت است، تو هم به سوی آسمان برو و از این دنیا به جاودانگی دست یاب.
کزین رزم وز مرگمان چاره نیستزمی را جز از گور گهواره نیست
هوش مصنوعی: از نبرد و مرگ ما راهی نیست، زمین برای ما جز از گور و زایش دوباره چیزی ندارد.
چنین گفت قارن که تا زادهامتن پرهنر مرگ را دادهام
هوش مصنوعی: قارن بیان میکند که از زمانی که به دنیا آمده، برای خود ارزشی بالا قائل بوده و به مرگ با شجاعت و تدبیر نگاه کرده است.
فریدون نهاد این کله بر سرمکه بر کین ایرج زمین بسپرم
هوش مصنوعی: فریدون تاجی بر سرم گذاشت که به خاطر انتقام ایرج، جانم را در این دنیا فدای زمین کنم.
هنوز آن کمربند نگشادهامهمان تیغ پولاد ننهادهام
هوش مصنوعی: من هنوز کمربند خود را باز نکردهام و هنوز آن تیغ پولادین را به کنار نگذاشتهام.
برادر شد آن مرد سنگ و خردسرانجام من هم برین بگذرد
هوش مصنوعی: آن مرد که سنگ-hearted شده بود، در نهایت به سرنوشتی رسید. من هم روزی به همین مسیر خواهم رفت.
انوشه بدی تو که امروز جنگبه تنگ اندر آورد پور پشنگ
هوش مصنوعی: امروز تو به قدری قدرت و مهارت داری که حتی فرزند پور پشنگ را در جنگ به زحمت انداختهای.
چو از لشکرش گشت لختی تباهاز آسودگان خواست چندی سپاه
هوش مصنوعی: وقتی لشکر او کمی درهم ریخت و از نیروی آسودهاش درخواست کمک کرد.
مرا دید با گَرزهٔ گاورویبیامد به نزدیک من جنگجوی
هوش مصنوعی: مرا با چوبی که از چرم گاو ساخته شده، جنگجوی نزدیکی آمد.
به رویش بران گونه اندر شدمکه با دیدگانش برابر شدم
هوش مصنوعی: به خاطر زیبایی او، به سویش رفتم و چنان شدم که انگار با چشمانش همسطح و همتراز شدهام.
یکی جادوی ساخت با من به جنگکه با چشم روشن نماند آب و رنگ
هوش مصنوعی: یک نفر جادوگری را به جان من فرستاد که با نگاه زیبا و درخشانش، همهی رنگ و جلای زندگی را از من بگیرد و مرا تحت تأثیر قرار دهد.
شب آمد جهان سر به سر تیره گشتمرا بازو از کوفتن خیره گشت
هوش مصنوعی: با آمدن شب، همه جا تاریک شد و من از شدت خستگی و تلاش، دستانم بیحالت و ناتوان شدند.
تو گفتی زمانه سرآید همیهوا زیر خاک اندر آید همی
هوش مصنوعی: تو فرمودی زمانی خواهد رسید که نفسها در زیر خاک خواهند بود.
ببایست برگشتن از رزمگاهکه گرد سپه بود و شب شد سیاه
هوش مصنوعی: باید از میدان جنگ بازگشت، زیرا گرد و غبار سربازان همه جا را گرفته و شب تاریکی فرا رسیده است.