بخش ۱
زو پسری به نام گرشاسب داشت ، پس از مرگ زو، گرشاسب به تخت نشست و با باخبر شدن افراسیاب از مرگ زو ، افراسیاب دوباره به فکر جنگ و شکستن پیمان صلح افتاد...پدر افراسیاب، پشنگ ، نیز از دست افراسیاب به دلیل کشتن بردارش اغریرث ناراحت بود و افراسیاب را به حضور نمیپذیرفت... و با کشته شدن اغریرث همچنان در سر کینه ایرانیان را می پروراند...از این رو با اینکه دل خوشی از افراسیاب نداشت به او پیام داد که بار دیگر به ایران لشکرکشی کن افراسیاب نیز چنین کرد...با رسیدن خبر لشکرکشی افراسیاب، ایران باری دیگر غرق در اشوب و ولوله شده بود... چندی از بزرگان به زابل پیش زال رفتند و به او گفتند که چه نشسته ای؟ روزگاری که سام پدر تو سردار ایران بود کسی جرات هیچ کاری نمیکرد ولی تو...زال گفت من هم روزگار جنگاوری خود را داشتم ولی دیگر پیر شده ام و تاب و توان جنگیدن را ندارم باید با رستم پسرم صحبت کنم ببینم ایا حاضر است سردار سپاه شود پس از صحبت با رستم، رستم که جوانی دلیر و رشید بود به پدر قول مساعد داد که از این پس جای او را در راس لشکریان گرفته و به جنگ با دشمنان ایران خواهد رفت و انها را با گرز گرانش و در زیر سم اسبانش لگد کوب خواهد کرد....
پسر بود زو را یکی خویش کامپدر کرده بودیش گرشاسپ نام
هوش مصنوعی: یک پسر از او داشت که به نام گرشاسپ شناخته میشد و پدرش او را به خوبی بزرگ کرده بود.
بیامد نشست از بر تخت و گاهبه سر بر نهاد آن کیانی کلاه
هوش مصنوعی: او آمد و بر تخت نشسته، سپس کلاهی که نماد قدرت و شاهی بود بر سر نهاد.
چو بنشست بر تخت و گاه پدرجهان را همی داشت با زیب و فر
هوش مصنوعی: وقتی که او بر تخت سلطنت نشسته و مقام پدرش را بر عالم نگاه میداشت، با زیبایی و جلوهای خاص اداره میکرد.
چنین تا برآمد برین روزگاردرخت بلا کینه آورد بار
هوش مصنوعی: در این روزگار، چطور که زمان سپری میشود، درختی که بار بلا و مشکلات را به دوش میکشد، به کینه و حسادت دچار میشود.
به ترکان خبر شد که زو درگذشتبران سان که بد تخت بیکار گشت
هوش مصنوعی: خبر به ترکان رسید که شخصی از دنیا رفته است، به گونهای که مانند تختی خالی و بدون کار شده است.
بیامد به خوار ری افراسیابببخشید گیتی و بگذاشت آب
هوش مصنوعی: افراسیاب به خوار ری آمد و دنیا را به او بخشید و آب را ترک کرد.
نیاورد یک تن درود پشنگسرش پر ز کین بود و دل پر ز جنگ
هوش مصنوعی: هیچ کسی برای پشنگ سلامی نیاورد، زیرا او از کینه پر شده بود و دلش پر از جنگ و نبرد بود.
دلش خود ز تخت و کله گشته بودبه تیمار اغریرث آغشته بود
هوش مصنوعی: دلش از نگرانی و آشفتگی به هم ریخته بود و به عواطف و محبتهای اغریرث (شخصی خاص) وابسته شده بود.
بدو روی ننمود هرگز پشنگشد آن تیغ روشن پر از تیره زنگ
هوش مصنوعی: هیچگاه روی خود را به پشنگ (جوانمرد) نشان نداد و آن تیغ روشن که پر از زنگ تیره بود، نیز تغییر نکرد.
فرستاده رفتی به نزدیک اویبدو سال و مه هیچ ننمود روی
هوش مصنوعی: پیامبری به سوی او فرستادی، اما او هیچگاه در طی دو سال و چند ماه، روی خود را به او نشان نداد.
همی گفت اگر تخت را سر بدیچو اغریرثش یار درخور بدی
هوش مصنوعی: او میگفت اگر پادشاهی خود را به خطر بیندازی، مانند اغریرث که راهی برای نیکی پیدا کرده بود، یاری شایسته خواهی یافت.
تو خون برادر بریزی همیز پرورده مرغی گریزی همی
هوش مصنوعی: اگر برادر خود را بکشی، در واقع به همان اندازه میگریزی که از یک پرندهای که خودت بزرگ کردهای، میگریزی.
مرا با تو تا جاودان کار نیستبه نزد منت راه دیدار نیست
هوش مصنوعی: من با تو تا ابد هیچ کار و رابطهای ندارم، زیرا برای دیدار با تو هیچ راهی وجود ندارد.
پرآواز شد گوش ازین آگهیکه بیکار شد تخت شاهنشهی
هوش مصنوعی: گوشها به این خبر پرصدا شدند که تخت شاهنشاهی بدون کار مانده است.
پیامی بیامد به کردار سنگبه افراسیاب از دلاور پشنگ
هوش مصنوعی: پیامی مانند سنگ سخت به افراسیاب رسید که از سوی دلاور پشنگ فرستاده شده بود.
که بگذار جیحون و برکش سپاهممان تا کسی برنشیند به گاه
هوش مصنوعی: بگذار که جیحون بگذرد و سپاه را بلند نکن، تا کسی نتواند در این زمان برنشیند.
یکی لشکری ساخت افراسیابز دشت سپیجاب تا رود آب
هوش مصنوعی: افراسیاب، لشکری آماده کرد و از دشت سپیجاب تا river آب پیشروی کرد.
که گفتی زمین شد سپهر روانهمی بارد از تیغ هندی روان
هوش مصنوعی: گفتی که زمین به آسمان تبدیل شده و بارانی از شمشیرهای هندی میبارد.
یکایک به ایران رسید آگهیکه آمد خریدار تخت مهی
هوش مصنوعی: خبر به تک تک مردم ایران رسید که خریدار تخت مهی (شاه) آمده است.
سوی زابلستان نهادند رویجهان شد سراسر پر از گفتوگوی
هوش مصنوعی: به سمت زابلستان رفتند و همه جا پر از گفتگو و صحبت شد.
بگفتند با زال چندی درشتکه گیتی بس آسان گرفتی به مشت
هوش مصنوعی: گفتند که با زال کمی دشوار رفتار کردی و اینکه تو دنیا را خیلی آسان زیر فشار قرار دادی.
پس از سام تا تو شدی پهلواننبودیم یک روز روشن روان
هوش مصنوعی: از زمان سام تا تو به عنوان پهلوان معروف شدی، ما حتی یک روز هم در روشنایی و آگاهی نبودیم.
سپاهی ز جیحون بدین سو کشیدکه شد آفتاب از جهان ناپدید
هوش مصنوعی: یک گروه از سپاه از سمت جیحون به این سو حرکت کردند، به طوری که آفتاب از دید جهان پنهان شد.
اگر چاره دانی مراین را بسازکه آمد سپهبد به تنگی فراز
هوش مصنوعی: اگر میتوانی، این وضعیت را درست کن، زیرا فرمانده به شدت در تنگنا قرار گرفته است.
چنین گفت پس نامور زال زرکه تا من ببستم به مردی کمر
هوش مصنوعی: زال زر، نامور و مشهور، گفت که وقتی من در کار مردانگی و شجاعت عزم کرده و کمر بستهام، دیگر هیچ چیز نمیتواند مانع از پیشرفت من شود.
سواری چو من پای بر زین نگاشتکسی تیغ و گرز مرا برنداشت
هوش مصنوعی: سواری مثل من که بر زین نشسته، کسی نه شمشیر و نه گرزی به دست نمیگیرد تا با من مبارزه کند.
به جایی که من پای بفشاردمعنان سواران شدی پاردم
به جایی که من پای بگذارم افسار اسب ها که به طرف من بود برعکس می شود و پاردم اسب هایشان به طرف من می چرخد .( همه فرار می کنند )
شب و روز در جنگ یکسان بدمز پیری همه ساله ترسان بدم
هوش مصنوعی: هر شب و روز در حال نبرد و مبارزه بودم و به خاطر پیری هر سال بیشتر از قبل نگران و ترسان بودم.
کنون چنبری گشت یال یلینتابد همی خنجر کابلی
اکنون گردن پهلوانی ( رستم ) چنان حلقه ای شده است که خنجر کابلی بر آن کارگر نیست
کنون گشت رستم چو سرو سهیبزیبد برو بر کلاه مهی
هوش مصنوعی: اکنون رستم به قدری خوش قامت و دلربا شده که مانند سرو بلند و زیبایی به نظر میرسد و بر روی سرش کلاهی ماهرانه و زیبا قرار دارد.
یکی اسپ جنگیش باید همیکزین تازی اسپان نشاید همی
هوش مصنوعی: یک اسب جنگی لازم است که از تازیها برتر باشد و نتوان از آنها استفاده کرد.
بجویم یکی بارهٔ پیلتنبخواهم ز هر سو که هست انجمن
هوش مصنوعی: میخواهم یک بار دیگر دلاوری را بیابم و از هر طرف که گروهی تجمع کرده باشد، درخواست میکنم.
بخوانم به رستم بر این داستانکه هستی برین کار همداستان
هوش مصنوعی: به رستم بگویم که دربارهی این ماجرا مراجعه کند، زیرا که در این کار همه با هم همنظریم.
که بر کینهٔ تخمهٔ زادشمببندی میان و نباشی دژم
هوش مصنوعی: اگر بخواهی بر کینه و حسدید خود غلبه کنی و در این مسیر بیتفاوت باشی، نمیتوانی از ناراحتی و دلخوری دوری کنی.
همه شهر ایران ز گفتار اویببودند شادان دل و تازه روی
هوش مصنوعی: تمامی شهرهای ایران به خاطر سخنان او شاد و سرزنده شدند.
ز هر سو هیونی تکاور بتاختسلیح سواران جنگی بساخت
هوش مصنوعی: از هر طرف صدای هیاهو و جنگ به گوش میرسد و سواران به شدت در حال مبارزه و نبرد هستند.
به رستم چنین گفت کای پیلتنبه بالا سرت برتر از انجمن
هوش مصنوعی: به رستم گفتند که ای پهلوان، سر تو از همه جمعیت بالاتر و برتر است.
یکی کار پیشست و رنجی درازکزو بگسلد خواب و آرام و ناز
هوش مصنوعی: مردم در زندگی خود یک وظیفه مهم دارند که با تلاش و کوشش میتوانند آرامش و خواب خوش را به دست آورند و از دغدغهها و نگرانیها رها شوند.
ترا نوز پورا گه رزم نیستچه سازم که هنگامهٔ بزم نیست
هوش مصنوعی: اگر تو در میدان جنگ توانایی نداری، چه کنم که در ایام شادمانی نیز جایی نداری؟
هنوز از لبت شیر بوید همیدلت ناز و شادی بجوید همی
هوش مصنوعی: بوی شیرینی از لبهای تو هنوز به مشام میرسد و دلت همواره به دنبال ناز و شادی است.
چگونه فرستم به دشت نبردترا پیش ترکان پر کین و درد
هوش مصنوعی: چطور میتوانم تو را به میدان نبرد بفرستم، در حالی که دشمنان پر از کینه و درد هستند؟
چه گویی چه سازی چه پاسخ دهیکه جفت تو بادا مهی و بهی
هوش مصنوعی: چه بگویی یا چه آهنگی بیفم، که شایستهی تو، ماه و ستارهاند.
چنین گفت رستم به دستان سامکه من نیستم مرد آرام و جام
هوش مصنوعی: رستم به دستان سام گفت که من فردی نیستم که آرام و بیتحرک باشم.
چنین یال و این چنگهای درازنه والا بود پروریدن به ناز
هوش مصنوعی: اینجا اشاره به این دارد که وجود یال و چنگهای بلند و زیبا، ناشی از پرورش و توجه خاصی نیست و ارزش والایی برای خود ندارد. به عبارتی دیگر، زیبایی ظاهری یک موضوع نمیتواند تضمینکنندهی ارزش و اهمیت آن باشد.
اگر دشت کین آید و رزم سختبود یار یزدان پیروزبخت
هوش مصنوعی: اگر در میدان نبرد جنگی دشوار و خطرناک به وجود بیاید، پیروزی از آن کسی است که همراه با یزدان و در مسیر حق قرار دارد.
ببینی که در جنگ من چون شومچو اندر پی ریزش خون شوم
هوش مصنوعی: اگر مشاهده کنی که در نبرد به چه حالتی در میآییم، وقتی که خونم بر زمین بریزد.
یکی ابر دارم به چنگ اندرونکه همرنگ آبست و بارانش خون
هوش مصنوعی: من ابر بزرگی دارم که در دستم است، این ابر رنگی شبیه آب دارد، اما باران آن از خون میبارد.
همی آتش افروزد از گوهرشهمی مغز پیلان بساید سرش
هوش مصنوعی: او با جواهرش آتش روشن میکند و مغز فیلها را به راحتی میساید.
یکی باره باید چو کوه بلندچنان چون من آرم به خم کمند
هوش مصنوعی: باری باید همچون کوهی بلند، مانند من در برابر این دام خُود را به سختی نگه دارم.
یکی گرز خواهم چو یک لخت کوهگرآیند پیشم ز توران گروه
هوش مصنوعی: میخواهم یک گرز بزرگ مانند کوه داشته باشم. اگر گروهی از توران (دشمنان) به جلو بیایند، من آمادگی مقابله با آنها را دارم.
سرانشان بکوبم بدان گرز برنیاید برم هیچ پرخاشخر
هوش مصنوعی: من با تمامی قدرت و نیروی خود، مخالفان و دشمنان را مورد حمله قرار میدهم و نمیگذارم که هیچگونه اعتراضی برآید.
که روی زمین را کنم بیسپاهکه خون بارد ابر اندر آوردگاه
هوش مصنوعی: میخواهم زمین را بینیرو و سپاه کنم تا باران خون مانند باران از آسمان بر زمین بریزد.