بخش ۸
هوش مصنوعی: در این متن، داستانی حماسی از جنگ و نبرد بین یل اسفندیار و دشمنانش روایت میشود. پس از گذر از شب و نزدیک شدن به صبح، سپهدار با دیدن یک هیولای بزرگ در آب ترسیده و اقدام به نجات آن میکند. دشمن (گرگسار) در پاسخ به او میگوید که به هیچ دلیلی نمیتواند از آنجا فرار کند و به مرگ سپاه اشاره میکند.
سپس، سپهدار به گرگسار میگوید که اگر پیروز شود، او را روی دژ خواهد برد و بر او بدی نخواهد کرد. گرگسار تحت تأثیر این سخنان، عذرخواهی کرده و قول وفاداری میدهد. در ادامه، سپاه به سمت دژ میرود و در آنجا، جنگجویان به نوشیدن و استراحت میپردازند.
به روایت ادامه پیدا میکند که اسفندیار با دیدن دژی بزرگ و محکم به وضعیت سپاه دشمن و احوالات خود اندیشیده و احساس پشیمانی میکند. او متوجه میشود که درون دژ دشمن، جمعیت زیادی از سواران و جنگجویان وجود دارد و قدرت دشمن بسیار بالاست. سرانجام، درگیری جدیدی آغاز میشود و تنشها بین سپاه ایران و دشمنان تشدید میشود.
چو یک پاس بگذشت از تیره شببه پیش اندر آمد خروش جلب
هوش مصنوعی: زمانی که darkness شب به پایان میرسد و صبح نزدیک میشود، صدای شادمانی و سرور به گوش میرسد.
بخندید بر بارگی شاه نوز دم سپه رفت تا پیش رو
هوش مصنوعی: به شوق و سرخوشی نگاه کنید که شاه جدیدی از سپاه به جلو میرود و بر سرزندهای زندگی میکند.
سپهدار چون پیش لشکر کشیدیکی ژرف دریای بیبن بدید
هوش مصنوعی: وقتی فرمانده به جلو سپاه آمد، یکی از عمق دریا که هیچ پایه و بنایی ندارد را مشاهده کرد.
هیونی که بود اندران کاروانکجا پیش رو داشتی ساروان
هوش مصنوعی: کسی که در آن کاروان بود، کجا میتوانست پیش روی راهنمای کاروان قرار بگیرد؟
همی پیش رو غرقه گشت اندر آبسپهبد بزد چنگ هم در شتاب
هوش مصنوعی: سپهبد در حال غرق شدن در آب است و در عین حال، با شتاب دستش را به جلو دراز کرده است.
گرفتش دو ران بر کشیدش ز گلبترسید بدخواه ترک چگل
هوش مصنوعی: او دو پایش را گرفت و از میان گلها بلند کرد و نگران بود که دشمن او را ناراحت کند.
بفرمود تا گرگسار نژندشود داغ دل پیش بر پای بند
هوش مصنوعی: فرمان دادند تا گرگ که نماد غم و اندوه است، به خاطر درد دلش به زانو درآید و خضوع کند.
بدو گفت کای ریمن گرگسارگرفتار بر دست اسفندیار
هوش مصنوعی: به او گفتند، ای گرگی که در دام افتادهای، تو که به مانند ریمن به تله گرفته شدهای، حقیقتا در چنگال اسفندیار هستی.
نگفتی که ایدر نیابی تو آببسوزد ترا تابش آفتاب
هوش مصنوعی: نگفتی که اگر اینجا آب پیدا نکنی، تابش آفتاب تو را خواهد سوزاند.
چرا کردی ای بدتن از آب خاکسپه را همه کرده بودی هلاک
هوش مصنوعی: چرا ای بیخود، از آب و خاک کاری کردی که سپاهیان را همه نابود کردی؟
چنین داد پاسخ که مرگ سپاهمرا روشناییست چون هور و ماه
هوش مصنوعی: او در پاسخ گفت که مرگ برای او مانند نوری است که همچون خورشید و ماه بر سپاهش میتابد.
چه بینم همی از تو جز پایبندچه خواهم ترا جز بلا و گزند
هوش مصنوعی: از تو جز مشکلات و سختیها چیزی نمیبینم و جز درد و رنج، چیزی نمیخواهم.
سپهبد بخندید و بگشاد چشمفرو ماند زان ترک و بفزود خشم
هوش مصنوعی: فرمانده با لبخند به مسئله نگاه کرد و چشمانش را باز کرد، اما به خاطر آن ترک (شخص) در جا ماند و خشمش بیشتر شد.
بدو گفت کای کم خرد گرگسارچو پیروز گردم من از کارزار
هوش مصنوعی: به او گفتند، ای نادان، اگر من در نبرد پیروز شوم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟
به رویین دژت بر سپهبد کنممبادا که هرگز بتو بد کنم
هوش مصنوعی: من بر دژ محکم تو سپاه را قرار میدهم، تا هیچگاه به تو آسیبی نرساند.
همه پادشاهی سراسر تراستچو با ما کنی در سخن راه راست
هوش مصنوعی: تمامی سلطنت و قدرت به تو تعلق دارد، زمانی که با ما در گفتار، راستی و حقیقت را پیشه کنی.
نیازارم آن را که فرزند تستهم آن را که از دوده پیوند تست
هوش مصنوعی: من را آزار نده کسی که فرزند توست، و همچنین کسی که از نَسَبت به تو وابسته است.
چو بشنید گفتار او گرگسارپرامید شد جانش از شهریار
هوش مصنوعی: وقتی گرگسار این سخنان را شنید، پر از امید شد و زندگیاش به خاطر شاه تغییر کرد.
ز گفتار او ماند اندر شگفتزمین را ببوسید و پوزش گرفت
هوش مصنوعی: از سخنان او شگفتزده شدم و زمین را بوسید و از او عذرخواهی کرد.
بدو گفت شاه آنچ گفتی گذشتز گفتار خامت نگشت آب دشت
هوش مصنوعی: شاه به او گفت: آنچه را که گفتهای، گذشته است و از سخن ناپختهات، چارهای نیافتهای.
گذرگاه این آب دریا کجاستبباید نمودن به ما راه راست
هوش مصنوعی: مسیر حرکت این آب دریا کجاست؟ باید به ما نشان دهید که چگونه به سمت درست برویم.
بدو گفت با آهن از آبگیرنیابد گذر پر و پیکان تیر
هوش مصنوعی: به آن شخص گفتند که تیر و پیکان از مسیر آبگیر نمیتوانند عبور کنند و به آهن توجه کن که نمیتواند از آب عبور کند.
تهمتن فروماند اندر شگفتهماندر زمان بند او برگرفت
هوش مصنوعی: تهمتن در برابر حیرت و شگفتی قرار گرفت و در همان زمان، بند او را برداشت.
به دریای آب اندرون گرگساربیامد هیونی گرفته مهار
هوش مصنوعی: در اعماق دریا، یک حیوان وحشی و ترسناک به نام گرگسار ظاهر شد و به آرامی در حال حرکت است.
سپهبد بفرمود تا مشگ آببریزند در آب و در ماهتاب
هوش مصنوعی: سردار دستور داد تا در آب مشگ (بطری عطر) بریزند و آن را زیر نور ماه قرار دهند.
به دریا سبکبار شد بارگیسپاه اندر آمد به یکبارگی
هوش مصنوعی: با آرامش و بیوزن به دریا رفتند و ناگهان سپاه به یکباره به دریا وارد شد.
چو آمد به خشکی سپاه و بنهببد میسره راست با میمنه
هوش مصنوعی: زمانی که سپاه و تجهیزات به خشکی رسیدند، میسر به سمت راست و به همراه گروه راستگرا حرکت کردند.
به نزدیک رویین دژ آمد سپاهچنان شد که فرسنگ ده ماند راه
هوش مصنوعی: سپاه به نزدیکی دژ رویین رسید و به گونهای شد که دیگر ده فرسنگ فاصله داشتند.
سر جنگجویان به خوردن نشستپرستنده شد جام باده به دست
هوش مصنوعی: جنگجویان سرانجام به نوشیدن مشغول شدند و به نوعی به پرستش و احترام به لذتها پرداختند و جام باده را در دست گرفتند.
بفرمود تا جوشن و خود و گبرببردند با تیغ پیش هژبر
هوش مصنوعی: فرمان داد تا زره و خود و مردان گبر را با شمشیر به پیش هژبر ببرند.
گشاده بفرمود تا گرگساربیامد به پیش یل اسفندیار
هوش مصنوعی: فرمان صادر شد تا گرگسار، به پیش یل اسفندیار بیاید.
بدو گفت کاکنون گذشتی ز بدز تو خوبی و راست گفتن سزد
هوش مصنوعی: او به او گفت: حال که از بدیها گذشتی، شایسته است که خوبیها و راستگویی را در پیش بگیری.
چو از تن ببرم سر ارجاسپ رادرخشان کنم جان لهراسپ را
هوش مصنوعی: زمانی که سر ارجاسپ را از تنش جدا کنم، جان لهراسپ را درخشان و زنده میکنم.
چو کهرم که از خون فرشیدورددل لشکری کرد پر خون و درد
هوش مصنوعی: وقتی که من همچون حاکم سرزمینم به شدت ناراحت و خونین فعالیت کردم، لشکری با دلهای پر از خون و درد به وجود آمد.
دگر اندریمان که پیروز گشتبکشت از دلیران ما سی و هشت
هوش مصنوعی: در گذشته، فردی به نام اندریمان پیروز شد و در این پیروزی، سی و هشت دلیر از میان ما را کشت.
سرانشان ببرم به کین نیاپدید آرم از هر دری کیمیا
هوش مصنوعی: من ریشهی مشکلات و دشمنیها را از بین میبرم و از هر راهی که بتوانم، چیزی ارزشمند و گرانبها خلق میکنم.
همه گورشان کام شیران کنمبه کام دلیران ایران کنم
هوش مصنوعی: من آرامش و خوشبختی را بر سرزمین دلیران ایران مینشانم و به نشانه احترام، به تمامی قهرمانان و شیران آنجا ادای احترام میکنم.
سراسر بدوزم جگرشان به تیربیارم زن و کودکانشان اسیر
هوش مصنوعی: تمام وجودم را به تیر بزنم، جگر دشمنان را بدوزم و زن و بچههایشان را به اسیری ببرم.
ترا شاد خوانیم ازین گر دژمبگوی آنچ داری به دل بیش و کم
هوش مصنوعی: ما تو را شاد و خوشحال مینامیم، حتی اگر در درون خود اندوهی داشته باشی. در هر صورت، آنچه را که در دل داری، چه خوب و چه بد، بیان کن.
دل گرگسار اندران تنگ شدروان و زبانش پر آژنگ شد
هوش مصنوعی: دل گرگسار در آنجا تنگ و ناراحت شده و احساسی از نگرانی و اضطراب در او ایجاد شده است. همچنین، زبان او پر از ناله و فریاد شده است.
بدو گفت تا چند گویی چنینکه بر تو مبادا به داد آفرین
هوش مصنوعی: به او گفت تا کی همچنان باید این گونه صحبت کنی که بر تو چیزی نهد که برایت خوشایند نیست.
همه اختر بد به جان تو بادبریده به خنجر میان تو باد
هوش مصنوعی: همه ستارههای شوم بر تو سایه افکندهاند و بدیها به تو آسیب رساندهاند.
به خاک اندر افگنده پر خون تنتزمین بستر و گرد پیراهنت
هوش مصنوعی: بدن زخمی و خونیات به خاک افتاده و زمین چون دیواری برایت شده است، و گرد و غبار پیراهنت بر روی زمین نشسته است.
ز گفتار او تیز شد نامداربرآشفت با تنگدل گرگسار
هوش مصنوعی: از سخنان او، نام و شهرتش بالا گرفت و او از دل تنگ و کینهورز گرگسار خشمگین شد.
یکی تیغ هندی بزد بر سرشز تارک به دو نیم شد تا برش
هوش مصنوعی: کسی با چاقوی هندی به سرش زد و او را از بالای سر به دو نیم کرد.
به دریا فگندش هماندر زمانخور ماهیان شد تن بدگمان
هوش مصنوعی: او را به دریا انداختند و در همان لحظه که ماهیها در حال خوراک گرفتن بودند، او به شدت به وجود خود و سرنوشتش شک کرد.
وزان جایگه باره را بر نشستبه تندی میان یلی را ببست
هوش مصنوعی: او از آن مکان به سرعت بر بالای یلی نشسته و آن را به شدت کنترل کرد.
به بالا برآمد به دژ بنگریدیکی ساده دژ آهنین باره دید
هوش مصنوعی: یک نفر به بالای دژ رفت و به دور و برش نگاه کرد. او یک دژ ساده و محکم از آهن را دید.
سه فرسنگ بالا و پهنا چهلبجایی ندید اندر او آب و گل
هوش مصنوعی: سه فرسنگ بالاتر و چهل فرسنگ پهنا، جایی نیست که در آن آب و خاکی بیابیم.
به پهنای دیوار او بر سواربرفتی برابر بروبر چهار
هوش مصنوعی: بر دیواری وسیع، سوار بر اسب به سوی او حرکت کردی، در حالی که در مقابل و در برابرش قرار داشتی.
چو اسفندیار آن شگفتی بدیدیکی باد سرد از جگر برکشید
هوش مصنوعی: وقتی اسفندیار آن شگفتی را مشاهده کرد، یک نفس سرد و عمیق از دلش بیرون آورد.
چنین گفت کاین را نشاید ستدبد آمد به روی من از راه بد
هوش مصنوعی: او گفت: «این کار را نمیتوان انجام داد. برای من از راهی ناپسند آمد.»
دریغ این همه رنج و پیکار ماپشیمانی آمد همه کار ما
هوش مصنوعی: افسوس که تمام این سختیها و زحمتهایی که کشیدهایم، به پشیمانی انجامیده و همه تلاشهای ما بیفایده بوده است.
به گرد بیابان همه بنگریددو ترک اندران دشت پوینده دید
هوش مصنوعی: در بیابان نگاه کنید، دو جوانی که در این دشت در حال حرکت هستند را مشاهده میکنید.
همی رفت پیش اندرون چار سگسگانی که گیرند آهو به تگ
هوش مصنوعی: او به سمت درون میرفت، جایی که چهار سگ در حال حاضر بودند و به شکار آهو مشغول بودند.
ز بالا فرود آمد اسفندیاربه چنگ اندرون نیزهٔ کارزار
هوش مصنوعی: اسفندیار از بالای کوه پایین آمد و به درون میدان جنگ، جایی که نیزههای نبرد قرار داشتند، رفت.
بپرسید و گفت این دژ نامدارچه جایست و چندست بر وی سوار
هوش مصنوعی: از کسی پرسیدند که این دژ معروف کجاست و چند نفر بر بالای آن هستند؟
ز ارجاسپ چندی سخن راندندهمه دفتر دژ برو خواندند
هوش مصنوعی: مدت زیادی درباره ارجاسپ صحبت کردند و همه آنچه را که در آن دژ بود، خواندند.
که بالا و پهنای دژ را ببیندری سوی ایران دگر سوی چین
هوش مصنوعی: بنگر به عظمت و وسعت دژی که در آن هستیم، به سوی ایران و آن سوی به چین.
بدو اندرون تیغزن سیهزارسواران گردنکش و نامدار
هوش مصنوعی: در درون او، سی هزار سوار شجاع و نامدار وجود دارد که همگی آمادهی نبرد هستند.
همه پیش ارجاسپ چون بندهاندبه فرمان و رایش سرافگندهاند
هوش مصنوعی: همه افراد در پیش ارجاسپ مانند بندگان هستند و به خاطر احترام و عظمت او، سرشان پایین است و خجالتزدهاند.
خورش هست چندانک اندازه نیستبه خوشه درون بار اگر تازه نیست
هوش مصنوعی: خورش به قدری زیاد است که هیچ اندازهای برای آن وجود ندارد، اگرچه درون خوشه بار، اگر تازه نباشد، چیزی باقی نمانده است.
اگر در ببندد به ده سال شاهخورش هست چندانک باید سپاه
هوش مصنوعی: اگر درِ دروازه به مدت ده سال بسته بماند، ارزش خورشید به اندازهای است که نیاز به سپاه بزرگی دارد.
اگر خواهد از چین و ماچین سواربیابد برش نامور صد هزار
هوش مصنوعی: اگر کسی بخواهد از سرزمینهای دور مانند چین و ماچین سوارانی مشهور و شناخته شده پیدا کند، برای او صد هزار سوار نیکو به دست میآید.
نیازش نیابد به چیزی به کسخورش هست و مردان فریادرس
هوش مصنوعی: او به چیزی و به هیچ کس نیازی ندارد؛ او خود دارای قدرت و توانایی است و مردان بر او به یاری نمیآیند.
چو گفتند او تیغ هندی به مشتدو گردنکش سادهدل را بکشت
هوش مصنوعی: وقتی گفتند او با تبر هندی در دست، دو شخص نادان و سادهدل را کشته است.