بخش ۱ - آغاز داستان
در این شعر شاعر به وصف زیباییهای بهار و نسیم و باران بهاری پرداختهاست که ابرهای بهاری در شبانگاهان همچون رستم میخروشند و در روزها عطر گلها از جویبار و رود به مشام میرسد و بلبل در زیر بوتههای گل آواز و ناله سر داده است. شاعر چنین فصلی را مناسب میگساری دانسته و از غمی که در چشمان یار است شکایت میکند؛ در فصلی که بلبل حتی در شبها آواز میخواند و در سحرگاه به پهلوی میسراید. این شعر به زیباییهای طبیعت در بهار پرداخته و همچنین در آن اشارهای به غم و سوگ مرگ اسفندیار شده است.
کنون خورد باید می خوشگُوارکه می بویِ مشک آید از جویبار
در این فصل بهار که بوی طراوت و عطر گلها از جویبار میرسد باید می خوشگوار نوشید.
هوا پر خروش و زمین پر ز جوشخنُک آنک دل، شاد دارد به نوش
هوا پر از خروش پرندگان شده و زمین پر از جنب و جوش آهوان، خوش به حال کسی که در این فصل دل را به شادخواری خوش میدارد.
دِرَم دارد و نُقل و جامِ نبیدسر گوسفندی تواند برید
آنکه دارا است و جام شراب و نقل و امکان تفریح دارد و در آن بزم از کباب گوسفندی لذت ببرد.
مرا نیست، فرخ مر آن را که هستببخشایْ بر مردم تنگدست
مرا فرخ و بهروزی نیست از آنچه مراست، پس تو ببخشای بر مردم تنگدست.
همه بوستان زیر برگ گلستهمه کوه پرلاله و سنبلست
همه بوستان از برگ گلهای تازه پوشیده شده و همه کوه از لاله و سنبل.
به پالیز بلبل بنالد همیگل از نالهٔ او ببالد همی
در کشتزار بلبل به خواندن آواز پرداخته و گل از آواز او شاد گشته و قامت کشیده است.
چو از ابر بینم همی باد و نمندانم که نرگس چرا شد دُژَم؟
در این میان که فصل نسیم و باران بهاری است نمیدانم چرا گل نرگس دژم و ناراحت است؟
شب تیره بلبل نخسپد همیگل از باد و باران بجنبد همی
حتی شبها نیز بلبل به آواز خواندن است و گلها پیوسته از نسیم و باران در رقص و جنبش هستند.
بخندد همی بلبل از هر دوانچو بر گل نشیند گشاید زبان
و بلبل از هر دوان (هر دو) نسیم و باران شاد است و وقتی که بر گل مینشیند شعر میسراید.
ندانم که عاشق گل آمد گر ابرچو از ابر بینم خروش هژبر
نمیدانم کدامیک بیشتر عاشق دیگری است! گل یا ابر، آنگاه که خروش تندر را میشنوم.
بَدَرَّد همی باد، پیراهنش دِرَفشان شود آتش اندر تنش
باد پیراهن گل را چاک کرده و سرخی آتش تن او میدرخشد. (دَرفشان: درخشنده)
به عشق هوا بر زمین شد گوابه نزدیک خورشید فرمانروا
خورشید فرمانروا برای عشق و هوس (و لذت بردن از این همه زیبایی) بر زمین آشکار شد و نزدیک آمد.
که داند که بلبل چه گوید همی؟به زیر گلاندر، چه موید همی؟
چه کسی راز بلبل را میداند وقتی که در زیر بوته گل موید و به غم آواز سر میدهد.
نگه کن سحرگاه تا بشنویز بلبل سخن گفتنی پهلوی
سحرگاه بیدار شو تا بشنوی که بلبل به پهلوی آواز سر میدهد.
همی نالد از مرگِ اسفندیارندارد به جز ناله زو یادگار
از مرگ اسفندیار نالان است و از او جز ناله و غم چیزی نمیگوید.
چو آوازِ رستم، شبِ تیره، ابربِدَرَّد دل و گوشِ غرانهژبر
و شبهای تیره، ابر بهاری همچون رستم میخروشد و نعره شیر، دل و گوش آدمی را پاره میکند.