بخش ۱
هنگامی که اسکندر بر تخت پادشاهی نشست، چنین گفت: «آرزو میکنم که خرد و دانایی همواره با جان و اندیشه پادشاهان همراه باشد. خداوند تنها پیروزِ حقیقی جهان است و پادشاهی که از خدا نترسد، انسان ظالم و بدی است. روزگارِ خوب و بد هر دو بیگمان میگذرند و هیچکس نمیتواند از چنگال زمان و سرنوشت فرار کند.»سپس اسکندر قوانین و وعدههای عادلانه خود را به مردم اعلام کرد:در دسترس بودن برای دادخواهی: «هر کس برای دادخواهی و شکایت به دربار ما بیاید، چه در زمان رسمیِ دیدارها و چه در نیمهشب، به محض آنکه لب به سخن باز کند، پاسخش را خواهیم داد و به کارش رسیدگی میکنیم.»گسترش عدالت در همهجا: «حالا که خداوندِ پیروز، شکوه و بختِ نیک را به ما هدیه داده است، تمام زیردستان ما در هر کجا که باشند (کوه، بیابان، دریا و شهر) از این لطف و دادگریِ ما سهمی خواهند برد.»بخشایش مالیات: «ما به مدت پنج سال از هیچکس در جهان مالیات (باج و خراج) نمیگیریم؛ مگر از کسی که سرکشی کند و بخواهد با ما ادعای برابری و دشمنی داشته باشد.»حمایت از فقرا: «به نیازمندان و فقرا ثروت فراوانی میبخشیم و از افراد دارا و ثروتمند نیز چیزی طلب نخواهیم کرد.»هنگامی که اسکندر این سخنان نیکو را بر زبان آورد، دلش با عدل و داد پیوند خورد. حاضران در کاخ، همگی یکصدا این پادشاه دادگر را تحسین کردند و بر او آفرین گفتند. پس از پایان این سخنان، مجلس تمام شد، جمعیت پراکنده شدند و پادشاه برای همفکری، با مشاورانِ خود به خلوت نشست.
سکندر چو بر تخت بنشست گفتکه با جان شاهان خرد باد جفت
وقتی اسکندر بر تخت پادشاهی نشست، گفت: آرزو میکنم که روح و جان پادشاهان همواره با خرد و اندیشه همراه باشد.
که پیروزگر در جهان ایزدستجهاندار کز وی نترسد بدست
زیرا تنها خداوند در جهان پیروز و قادر مطلق است، و پادشاهی که از خدا نترسد، انسان بدکار و ستمگری است.
بد و نیک هم بگذرد بیگمانرهایی نباشد ز چنگ زمان
بیشک روزگارِ خوب و بد هر دو میگذرد و هیچکس نمیتواند از چنگال زمانه و سرنوشت (مرگ) فرار کند.
هرانکس که آید بدین بارگاهکه باشد ز ما سوی ما دادخواه
هر کسی که به این دربار بیاید و بخواهد از دستِ خود ما، به ما شکایت کند و حقش را بخواهد...
اگر گاه بار آید ار نیمشببه پاسخ رسد چون گشاید دو لب
فرقی نمیکند زمانِ ملاقاتِ عمومی (بارعام) بیاید یا در نیمهشب؛ به محض اینکه لب به سخن باز کند، به شکایتش رسیدگی میشود.
چو پیروزگر فرهی دادماندر بخت پیروز بگشادمان
از آنجا که خداوندِ پیروز، به ما شکوه و بزرگی بخشیده و درهای بختِ نیک و پیروزی را به روی ما باز کرده است...
همه زیردستان بیابند بهربه کوه و بیابان و دریا و شهر
باید تمام زیردستان و مردم ما، در هر کجا که هستند (کوه، بیابان، دریا یا شهر)، از این نعمت و قدرت سهمی ببرند و در آسایش باشند.
نخواهیم باژ از جهان پنج سالجز آنکس که گوید که هستم همال
به مدت پنج سال از هیچکس در جهان خراج و مالیات نمیگیریم، مگر از کسی که ادعای برابری و همترازی با ما را داشته باشد (و بخواهد سرکشی کند).
به درویش بخشیم بسیار چیزز دارنده چیزی نخواهیم نیز
به نیازمندان و فقیران اموال بسیاری میبخشیم و از ثروتمندان نیز چیزی طلب نخواهیم کرد.
چو اسکندر این نیکویها بگفتدل پادشا گشت با داد جفت
وقتی اسکندر این سخنانِ نیکو را بیان کرد، دلِ پادشاه با عدل و دادگری پیوند خورد (و نیت او بر اجرای عدالت استوار شد).
ز ایوان برآمد یکی آفرینبران دادگر شهریار زمین
از سراسر کاخ، صدای تشویق و برای آن پادشاهِ عادلِ زمین بلند شد.
ازان پس پراگنده شد انجمنجهاندار بنشست با رایزن
پس از آن، مجلس به پایان رسید و حاضران پراکنده شدند، و پادشاه (اسکندر) با مشاوران و خردمندان خود به خلوت و گفتوگو نشست.