بخش ۵
هوش مصنوعی: در این متن، یک شاه هندی به نام کید، از خوابهای عجیبی که در طول شب میبیند، نگران میشود. او تصمیم میگیرد که مشاوران و افراد دانا را جمع کند تا این خوابها را تعبیر کنند. مشاوران خوابها را یکی پس از دیگری بیان میکنند و همه نگران آینده و اوضاع جامعهاند. خوابها شامل تصاویری از بینظمی، درد مردم و نشانههایی از سوءاستفاده و نیاز به همبستگی هستند.
در خوابها تصاویری از شهرهایی که مردمشان از همدیگر بیخبرند، وجود دارد و در نهایت به خوابهایی از حیوانات و طبیعت میرسد که نشاندهنده فقدان منابع و مشکلات معیشتی جامعه است. بهترین تعبیرها نشاندهنده وضعیت ناپایدار و نیاز به توجه به مشکلات اجتماعی و انسانی است. کید باید از این خوابها عبرت بگیرد و برای بهبود وضعیت جامعهاش اقدام کند.
چنین گفت گویندهٔ پهلویشگفت آیدت کاین سخن بشنوی
راویِ داستانهای کهنِ پهلوی اینگونه روایت کرده است که از شنیدن این ماجرا شگفتزده خواهی شد.
یکی شاه بد هند را نام کیدنکردی جز از دانش و رای صید
در هندوستان پادشاهی به نام «کید» بود که شکار و هدف او در زندگی، فقط جستجوی دانش و خردورزی بود.
دل بخردان داشت و مغز رداننشست کیان افسر موبدان
او دلی پر از خرد و اندیشهای همچون پهلوانان و بزرگان داشت؛ بر تخت پادشاهی مینشست، اما تاجی از دانایی و دینداری (موبدان) بر سر داشت.
دمادم به ده شب پس یکدگرهمی خواب دید این شگفتی نگر
شگفتانگیز این بود که او ده شبِ پیاپی، رویاهایی عجیب و پیدرپی به خواب دید.
به هندوستان هرک دانا بدندبه گفتار و دانش توانا بدند
تمام دانشمندان و خردمندانِ هندوستان را که در سخنوری و علم توانمند بودند...
بفرمود تا ساختند انجمنهرانکس که دانا بد و رایزن
دستور داد تا در انجمنی جمع شوند؛ هر کسی که عالم و مشاور و اندیشمند بود به آنجا آمد.
همه خوابها پیش ایشان بگفتنهفته پدید آورید از نهفت
پادشاه تمام خوابهایش را برای آنها تعریف کرد و رازهای پنهانِ درونش را آشکار ساخت.
کس آن را گزارش ندانست کردپراندیشه شدشان دل و روی زرد
هیچکس نتوانست آن خوابها را تعبیر کند؛ همه نگران شدند و از ترس و ناتوانی رنگ از رخسارشان پرید.
یکی گفت با کید کای شهریارخردمند وز مهتران یادگار
یکی از حاضران به کید گفت: ای فرمانروای خردمند که یادگار پادشاهانِ بزرگی!
یکی نامدارست مهران به نامز گیتی به دانش رسیده به کام
مردی سرشناس به نام «مهران» وجود دارد که در این دنیا از طریق دانش به کمال رسیده است.
به شهر اندرش خواب و آرام نیستنشستش به جز با دد و دام نیست
او در شهر زندگی نمیکند و همنشینانِ او تنها حیوانات وحشی و جانورانِ کوهستان هستند.
ز تخم گیاهای کوهی خوردچو ما را به مردم همی نشمرد
غذای او فقط بذرِ گیاهان کوهی است و انسانهای معمولی مانند ما را اصلاً آدم حساب نمیکند (و از مردم دوری میگزیند).
نشستنش با غرم و آهو بودز آزار مردم به یکسو بود
همنشینِ او قوچهای کوهی و آهوها هستند و خود را از شر و آزارِ آدمیان دور نگه داشته است.
ز چیزی به گیتی نیابد گزندپرستنده مردی و بختی بلند
هیچ چیزی در این دنیا نمیتواند به او آسیب برساند؛ او مردی خداپرست است و بخت و اقبالِ بلندی دارد.
مرین خوابها را به جز پیش اویمگو و ز نادان گزارش مجوی
این خوابها را فقط برای او تعریف کن و از افراد نادان انتظار تعبیرِ آنها را نداشته باش.
چنین گفت با دانشی کید شاهکزین پرهنر بگذری نیست راه
پادشاهِ خردمند گفت: چارهای نیست جز اینکه به سراغ این مردِ دانشمند برویم.
همانگه باسپ اندر آورد پایبه آواز مهران بیامد ز جای
همان لحظه سوار بر اسب شد و با توجه به آوازه و نشانیِ مهران، به سوی او حرکت کرد.
حکیمان برفتند با او به همبدان تا سپهبد نباشد دژم
دانشمندان نیز همراه پادشاه رفتند تا او در این مسیر تنها و غمگین نباشد.
جهاندار چون نزد مهران رسیدبپرسید داننده را چون سزید
هنگامی که پادشاه نزد مهران رسید، با احترام و آنگونه که شایستهی آن دانشمند بود با او احوالپرسی کرد.
بدو گفت کای مرد یزدانپرستکه در کوه با غرم داری نشست
و به او گفت: ای مرد خداپرست که در کوهستان با قوچها همنشین شدهای!
به ژرفی بدین خواب من گوش دارگزارش کن و یک به یک هوش دار
با دقتِ تمام به خوابهای من گوش بسپار؛ آنها را به خاطر بسپار و یکبهیک تعبیرشان کن.
چنان دان که یک شب خردمند و پاکبخفتم بارام بیترس و باک
بدان که یک شب با روانی پاک و خردمندانه، بدون هیچ ترس و نگرانی در آرامش خوابیده بودم...
یکی خانه دیدم چو کاخی بزرگبدو اندرون ژنده پیلی سترگ
(خواب اول): خانهای دیدم که مانند کاخی بزرگ بود و درونِ آن یک فیلِ جنگی و غولپیکر قرار داشت.
در خانه پیداتر از کاخ بودبه پیش اندرون تنگ سوراخ بود
درِ آن خانه بسیار نمایانتر از کاخ بود، اما در جلوی آن تنها سوراخی بسیار تنگ وجود داشت.
گذشتی ز سوراخ پیل ژیانتنش را ز تنگی نکردی زیان
آن فیلِ خشمگین و عظیمالجثه از آن سوراخِ کوچک عبور کرد و با وجود تنگیِ مسیر، هیچ آسیبی به تنش نرسید!
ز روزن گذشتی تن و بوم اویبماندی بدان خانه خرطوم اوی
تمامِ بدنِ بزرگ فیل از آن روزنه عبور کرد، اما تنها خرطومش در خانه گیر کرد و جا ماند!
دگر شب بدان گونه دیدم که تختتهی ماندی از من ای نیکبخت
(خواب دوم): شب بعد در خواب دیدم ای مرد نیکبخت، که تخت پادشاهیام از وجود من خالی شده است.
کیی برنشستی بران تخت عاجبه سر بر نهادی دلافروز تاج
و پادشاهِ دیگری بر آن تختِ عاج نشسته و تاجِ درخشانِ پادشاهی را بر سر گذاشته است.
سه دیگر شب از خوابم آمد شتابیکی نغز کرپاس دیدم به خواب
(خواب سوم): شب سوم به سرعت خواب مرا دربرگرفت و در رویا یک پارچهی کتانِ بسیار لطیف و زیبا دیدم.
بدو اندر آویخته چار مردرخان از کشیدن شده لاژورد
چهار مرد از چهار طرفِ این پارچه آویزان شده بودند و آن را میکشیدند؛ آنقدر که از شدت فشار چهرهشان کبود شده بود.
نه کرپاس جایی درید آن گروهنه مردم شدی از کشیدن ستوه
اما نه آن پارچه به دست آنها پاره میشد و نه آن مردان از کشیدنِ آن خسته و درمانده میشدند.
چهارم چنان دیدم ای نامدارکه مردی شدی تشنه بر جویبار
(خواب چهارم): ای مردِ نامدار، شب چهارم در خواب دیدم که مردِ تشنهای بر لبِ جویباری قرار دارد.
همی آب ماهی برو ریختیسر تشنه از آب بگریختی
و ماهیِ درون آب، مدام روی آن مردِ تشنه آب میپاشید، اما مرد سر خود را میدزدید و از آب فرار میکرد!
جهان مرد و آب از پس او دوانچه گوید بدین خواب نیکی گمان
مرد میدوید و آب به دنبال او روان بود؛ بگو خردمندی مانند تو چه تعبیری برای این خواب دارد؟
به پنجم چنان دید جانم به خوابکه شهری بدی هم به نزدیک آب
(خواب پنجم): شب پنجم در خواب دیدم که شهری در کنار آب قرار دارد.
همه مردمش کور بودی به چشمیکی را ز کوری ندیدم به خشم
تمام مردم آن شهر نابینا بودند، اما ندیدم که هیچکدامشان از این نابینایی ناراحت یا خشمگین باشند.
ز داد و دهش وز خرید و فروختتو گفتی همی شارستان برفروخت
برعکس، آن شهر از فرطِ عدالت، بخشش و رونقِ دادوستدِ همان نابینایان، بسیار پرجنبوجوش و درخشان بود.
ششم دیدم ای مهتر ارجمندکه شهری بدندی همه دردمند
(خواب ششم): ای بزرگوار، شب ششم دیدم شهری است که تمام مردمش بیمار و دردمند هستند.
شدندی بپرسیدن تن درستهمی دردمند آب ایشان بجست
اما همین بیماران به عیادت افراد سالم میرفتند! و افراد بیمار به دنبال کمک کردن و آبروداریِ سالمها بودند.
همی گفت چونی به درد اندرونتنی دردمند و دلی پر ز خون
فرد بیمار با تنی رنجور و دلی پرخون، به فرد سالم میگفت: «حالت در میان این درد و رنج چگونه است؟!»
رسیده به لب جان ناتندرستهمه چارهٔ تندرستان بجست
جانِ آن بیمار به لب رسیده بود، اما با این حال به دنبال چارهجویی و درمان برای افرادِ سالم بود.
چو نیمی ز هفتم شب اندر گذشتجهنده یکی باره دیدم به دشت
(خواب هفتم): وقتی نیمی از شبِ هفتم گذشت، اسبی تیزرو را در دشتی دیدم.
دو پا و دو دست و دو سر داشتیبه دندان گیا نیز بگذاشتی
که دو پا، دو دست و دو سر داشت و علفها را با دندانش میخورد.
چران داشتی از دو رویه دهننبد بر تنش جای بیرون شدن
با هر دو دهانش در حالِ چریدن بود، اما در بدنش هیچ راهی برای دفعِ این غذاها وجود نداشت!
بهشتم سه خم دیدم ای پاکدینبرابر نهاده بروی زمین
ای مرد پاکدین، شب هشتم سه خُم (ظرف بزرگ) دیدم که در کنار هم روی زمین قرار داشتند.
دو پرآب و خمی تهی در میانگذشته به خشکی برو سالیان
دو خُمِ کناری پر از آب بودند و خُمِ میانی خالی بود و سالها از خشک بودنِ آن میگذشت.
ز دو خم پر آب دو نیک مردهمی ریختند اندرو آب سرد
دو مردِ نیکوکار، از آن دو خُمِ پرآب، به درونِ خُمِ خالیِ وسط، آبِ خنک میریختند.
نه از ریختن زین کران کم شدینه آن خشک را دل پر از نم شدی
شگفت آنکه با وجود ریختن آب، نه از آبِ آن دو خُمِ کناری کم میشد و نه درون آن خُمِ خشک، ذرهای مرطوب میشد!
نهم شب یکی گاو دیدم به خواببر آب و گیا خفته بر آفتاب
(خواب نهم): شب نهم ماده گاوی را در خواب دیدم که در میان آب و علفزار زیر نور آفتاب خوابیده بود.
یکی خوب گوساله در پیش اویتنش لاغر و خشک و بیآب روی
گوسالهای در مقابل او بود که بدنی بسیار لاغر، ضعیف و بیطراوت داشت.
همی شیر خوردی ازو ماده گاوکلان گاو گوساله بی زور و تاو
اما عجیب آن بود که آن مادهگاوِ بزرگ، داشت از پستانِ این گوسالهی ضعیف و بیجان شیر میخورد!
اگر گوش داری به خواب دهمنرنجی همی تا بدین سر دهم
(خواب دهم): اگر خسته نمیشوی به خواب دهم من هم گوش بسپار تا حرفم را به پایان برسانم...
یکی چشمه دیدم به دشتی فراخوزو بر زبر برده ایوان و کاخ
چشمهای را در دشتی وسیع دیدم که بر روی آن کاخها و ایوانهای بلندی ساخته بودند.
همه دشت یکسر پر از آب و نمز خشکی لب چشمه گشته دژم
سرتاسر آن دشت پر از آب و طراوت بود، اما لبِ خودِ آن چشمه از شدتِ خشکی پژمرده و بیآب مانده بود!
سزد گر تو پاسخ بگویی نهانکزین پس چه خواهد بدن در جهان
اکنون شایسته است که تو رازِ این رویاها را بگویی؛ تا بدانم از این پس چه اتفاقاتی در جهان رخ خواهد داد.