بخش ۴
هوش مصنوعی: در این داستان، فرمانروای زرتشت با مادرش، عموریه، صحبت میکند و از او میخواهد که به دلارای، همسرش، بگوید تا هدایا و نذورات باارزشی را آماده کند. او دستور میدهد که طلا و جواهرات، اشیاء گرانبها مانند تاج و گوشوار، و همچنین کنیزکان از رومیان و سایر شرایط مناسب جمعآوری شوند.
مادر شاه با جمعی از فیلسوفان به سمت اصفهان حرکت میکند و در بین راه مورد استقبال بسیاری قرار میگیرد. دلارای، با جهیزیهای بسیار زیاد و ارزشمند که شامل زر و سیم و دیگر تنپوشها میشود، به سوی شاه میآید.
شهر پر از شادی و سرور میشود و مردم به جشن و شادی میپردازند. سکندر، که در مقام شاه نشسته، با مادرش و دیگر بزرگان همنشینی دارد و در این مدت، آفرین و احترام بر جایگاه آنها گرامی داشته میشود. در نهایت، با این جشن و برکت، ایران و سرزمینهای دیگر رو به رونق و آبادانی میآورند.
ز عموریه مادرش را بخواندچو آمد سخنهای دارا براند
اسکندر مادر خود را از شهر عموریه فراخواند و وقتی آمد، وصیت و سخنان دارا را برای او بازگو کرد.
بدو گفت نزد دلارای شوبه خوبی به پیوند گفتار نو
به مادرش گفت: نزد دلآرای برو و با مهربانی و به نیکی، خواستگاری را با او در میان بگذار.
به پرده درون روشنک را ببینچو دیدی ز ما کن برو آفرین
در اندرونی و حرمسرا، روشنک را ملاقات کن و وقتی او را دیدی، از طرف من به او درود و آفرین بفرست.
ببر طوق با یاره و گوشواریکی تاج پر گوهر شاهوار
گردنبند، دستبند، گوشواره و یک تاجِ شاهانه و پر از جواهر برای او ببر.
صد اشتر ز گستردنیها ببرصد اشتر ز هر گونه دیبا به زر
صد شتر بارِ فرش و زیرانداز، و صد شتر از انواع پارچههای ابریشمیِ زربفت همراه خود ببر.
هم از گنج دینار چو سی هزاربه بدره درون کن ز بهر نثار
همچنین حدود سیهزار دینار از خزانه در کیسهها بریز تا به عنوان هدیه و شاباش نثارِ او کنی.
ز رومی کنیزک چو سیصد ببردگر هرچ باید همه سر به سر
حدود سیصد کنیزِ رومی و تمامِ چیزهای دیگری که کاملاً لازم و شایسته است، با خود ببر.
یکی جام زر هر یکی را به دستبر آیین خوبان خسروپرست
در دستِ هر یک از کنیزان یک جامِ زرین باشد؛ درست طبق رسمِ زیبارویانی که در خدمتِ پادشاهان هستند.
ابا خویشتن خادمان بر براهز راه و ز آیین شاهان مکاه
خدمتگزارانِ بسیاری را در این سفر با خود همراه کن و از هیچیک از آداب و تشریفاتِ پادشاهان کم نگذار.
بشد مادر شاه با ترجمانده از فیلسوفان شیرینزبان
مادر اسکندر همراه با مترجمان و ده نفر از دانشمندانِ خوشبیان به راه افتاد.
چو آمد به نزدیکی اصفهانپذیره شدندش فراوان مهان
هنگامی که به نزدیکی شهر اصفهان رسید، بزرگانِ بسیاری به استقبالِ او رفتند.
بیامد ز ایوان دلارای پیشخود و نامداران به آیین خویش
دلآرای نیز به همراه بزرگان و نامداران، طبق رسوم درباریِ خودشان، از کاخ بیرون آمد و به پیشواز او رفت.
به دهلیز کردند چندان نثارکه بر چشم گنج درم گشت خوار
در ورودیِ کاخ آنقدر سکه و جواهر نثار کردند که گنجهای درهم در چشمِ بینندگان بیارزش جلوه کرد.
به ایوان نشستند با رایزنهمه نامداران شدند انجمن
در کاخ همراه با مشاوران نشستند و تمام نامداران و بزرگان دور هم جمع شدند.
دلارای برداشت چندان جهیزکه شد در جهان روی بازار تیز
دلآرای آنقدر جهیزیه برای دخترش آماده کرد که بازارِ تجارت در جهان پررونق شد.
شتر در شتر رفت فرسنگهاز زرین و سیمین وز رنگها
کاروان شترها فرسنگها پشت سر هم به راه افتادند؛ در حالی که حامل اشیای طلایی، نقرهای و رنگارنگ بودند.
ز پوشیدنی و ز گستردنیز افگندنی و پراگندنی
(این بارها شاملِ) انواع لباسها، فرشها، روکشها، و عطریات و جواهراتِ پراکندنی بود.
ز اسپان تازی به زرین ستامز شمشیر هندی به زرین نیام
اسبهای عربی با افسارهای طلاکاریشده، و شمشیرهای هندی با غلافهای زرین.
ز خفتان و از خود و برگستوانز گوپال و ز خنجر هندوان
انواع زره، کلاهخود، پوششِ جنگی اسبها، گرزها و خنجرهای فولادیِ هندی.
چه مایه بریده چه از نابریدکسی در جهان بیشتر زان ندید
مقدار بسیار زیادی پارچههای دوختهشده و دوختهنشده که هیچکس در جهان بیش از آن ندیده بود.
ز ایوان پرستندگان خواستندچهل مهد زرین بیاراستند
خدمتکاران را از کاخ فراخواندند و چهل کجاوهی زرین و مجلل را آماده کردند.
یکی مهد با چتر و با خادماننشست اندرو روشنک شادمان
روشنک با شادمانی در یکی از کجاوهها که دارای سایهبان و خدمتکارانِ مخصوص بود، نشست.
ز کاخ دلارای تا نیم راهدرم بود و دینار و اسپ و سپاه
از کاخ دلآرای تا نیمهی مسیر، پر از سکههای درهم و دینار، و اسب و سپاهیان (جهت همراهی و نثار) بود.
ببستند آذین به شهر اندرونپر از خنده لبها و دل پر ز خون
داخل شهر را چراغانی و تزیین کردند؛ مردم در ظاهر میخندیدند، اما در دل (به خاطر از دست رفتن پادشاهیِ ایران به دست اسکندر) خون میگریستند و غمگین بودند.
بران چتر دیبا درم ریختندز بر مشک سارا همی بیختند
بر روی آن کجاوهی ابریشمی سکه میریختند و از بالا مشکِ خالص میپاشیدند.
چو ماه اندر آمد به مشکوی شاهسکندر بدو کرد چندی نگاه
هنگامی که روشنک (همچون ماه) به قصر اسکندر وارد شد، اسکندر مدتی به او خیره ماند.
بران برز و بالا و آن خوب چهرتو گفتی خرد پروریدش به مهر
به آن قد و قامتِ بلند و چهرهی زیبا نگاه میکرد؛ گویی عقل و خرد او را با عشق و محبت پرورش داده بود.
چو مادرش بر تخت زرین نشاندسکندر بروبر همی جان فشاند
وقتی مادرِ اسکندر، روشنک را بر تخت طلایی نشاند، اسکندر از فرط عشق جانش را فدای او میکرد.
نشستند یک هفته با او به همهمی رای زد شاه بر بیش و کم
یک هفته در کنار هم نشستند (و جشن گرفتند) و پادشاه دربارهی تمام مسائل با او مشورت میکرد.
نبد جز بزرگی و آهستگیخردمندی و شرم و شایستگی
در رفتارِ روشنک چیزی جز وقار، متانت، خردمندی، حیا و شایستگی دیده نمیشد.
ببردند ز ایران فراوان نثارز دینار وز گوهر شاهوار
هدایای بسیاری از جمله دینار و جواهرات شاهانه از طرف ایران (برای اسکندر) بردند.
همه شهر ایران و توران و چینبه شاهی برو خواندند آفرین
تمام مردم در ایران، توران و چین، بر پادشاهیِ او درود فرستادند.
همه روی گیتی پر از داد شدبه هر جای ویرانی آباد شد
سرتاسرِ جهان پر از عدل و داد شد و هرکجا ویرانی بود، دوباره آباد گشت.