بخش ۳
هوش مصنوعی: در این شعر، دلارای، پس از شنیدن سخنان ناراحتکننده، از شدت ناراحتی آهی سرد بر میآورد و از چشمانش خون میریزد. او نامهای را که به او نوشته شده است، پیش میخواند و با اشک، پاسخی خوب و دلنشین با مضامین عمیق و خوشایند مینویسد. او ابتدا به خداوند و پروردگار آفرین میگوید و سپس به کارهای گردان سپهر اشاره میکند و از آن میگوید که آرزویش بزرگ و پیروزی است. دلارای همچنین بر این نکته تأکید میکند که دنیا به خوبی شما میچرخد و هیچگاه بدی به کسی نخواهد رسید. او به یاد روشنک میافتد و دلش شاد میشود و از وفاداری و بندگی خود نسبت به شاه و سرزمینش سخن میگوید. نهایتاً، پاسخی را که به شاه میفرستد، همراستا با دوستی و احترام است و بر آن تأکید میورزد که فرستادهها باید به فرمان شاه احترام بگذارند. در پایان، به سکندر اشاره میشود که از شنیدن این سخنان خوشحال میشود و تاج را بر سر مینهد.
دلارای چون آن سخنها شنیدیکی باد سرد از جگر برکشید
وقتی دلآرای آن سخنان را شنید، از روی غم آهِ سردی از ته دل کشید.
ز دارا ز دیده ببارید خونکه بد ریخته زیر خاک اندرون
به یاد دارا از چشمانش اشکِ خونین بارید، چرا که خونِ او به ناحق در خاک ریخته شده بود.
نویسندهٔ نامه را پیش خواندهمه خون ز مژگان به رخ برفشاند
کاتب و دبیر را به حضور طلبید و در حالی که اشکِ خونین از مژگانش بر چهره میریخت...
مر آن نامه را خوب پاسخ نوشتسخنهای با مغز و فرخ نوشت
پاسخِ نیکو و شایستهای به نامهی اسکندر داد و سخنانی پرمحتوا، سنجیده در آن نوشت.
نخست آفرین کرد بر کردگارجهاندار دادار پروردگار
ابتدا پروردگار را ستایش کرد، خداوندی که صاحب جهان، عادل و روزیدهنده است.
دگر گفت کز کار گردان سپهرکزویست پرخاش و آرام و مهر
سپس گفت که از کارِ روزگار و چرخ گردون که جنگ، صلح و محبت همه به دست اوست (نباید گله کرد).
همی فر دارا همی خواستیمزبان را به نام وی آراستیم
ما پیش از این همواره شکوه و بزرگی دارا را میخواستیم و زبانمان همیشه به نام او مزین بود.
کنون چون زمان وی اندر گذشتسر گاه او چوب تابوت گشت
اما اکنون که عمر او به پایان رسیده و تاج و تختِ او به چوبِ تابوت تبدیل شده است...
ترا خواهم اندر جهان نیکویبزرگی و پیروزی و خسروی
(حالا که او نیست) در این جهان برای تو نیکی، بزرگی، پیروزی و پادشاهی آرزو میکنم.
به کام تو خواهم که باشد جهانبرین آشکارا ندارم نهان
میخواهم که دنیا به کام و مراد تو باشد و این حرف را با صداقتِ تمام و بدون پنهانکاری میگویم.
شنیدم همه هرچ گفتی ز مهرکه از جان تو شاد بادا سپهر
تمام حرفهایی را که از روی محبت گفتی شنیدم؛ روزگار از وجود تو شاد و خرم باشد.
ازان دخمه و دار وز ماهیارمکافات بدخواه جانوشیار
(و شنیدم) از آن آرامگاهی که برای دارا ساختی و به دار آویختنِ «ماهیار» و «جانوشیار» (قاتلان دارا) که مجازاتِ بدخواهان بود.
چو خون خداوند ریزد کسیبه گیتی درنگش نباشد بسی
(که کار درستی کردی) زیرا کسی که خونِ ولینعمت و پادشاه خود را بریزد، در این دنیا عمرِ طولانی نخواهد داشت.
دگر آنک جستی همی آشتیبسی روز با پند بگذاشتی
و دیگر اینکه پیش از جنگ به دنبال صلح بودی و روزهای زیادی را به نصیحت و اندرز دادن گذراندی.
نیاید ز شاهان پرستندگینجوید کس از تاجور بندگی
(اما دارا نپذیرفت چون) از پادشاهان بندگی کردن برنمیآید و کسی از یک پادشاهِ تاجدار انتظار تسلیم شدن ندارد.
به جای شهنشاه ما را تویچو خورشید شد ماه ما را توی
اکنون تو برای ما جانشینِ شاهنشاه (دارا) هستی؛ وقتی خورشیدِ ما غروب کرد، تو ماهِ شبهای مایی.
مبادا به گیتی به جز کام توهمیشه بر ایوانها نام تو
در جهان خواستهای جز خواستهی تو برآورده نشود و نام تو همیشه بر کاخها و ایوانها طنینانداز باشد.
دگر آنک از روشنک یاد کرددل ما بدان آرزو شاد کرد
و دیگر اینکه از روشنک یاد کردی و دل ما را با این آرزو (پیوند و ازدواج) شادمان ساختی.
پرستندهٔ تست ما بندهایمبه فرمان و رایت سرافگندهایم
روشنک کنیز توست و ما بندگانِ تو هستیم و در برابر فرمان و نظر تو سرِ تسلیم فرود آوردهایم.
درودت فرستاد و پاسخ نوشتیکی خوب پاسخ بسان بهشت
(روشنک نیز) به تو درود فرستاد و پاسخی نیکو، زیبا و بهشتگونه برایت نوشت.
چو شاه زمانه ترا برگزیدسر از رای او کس نیارد کشید
حالا که پادشاهِ پیشین (دارا) تو را برای همسری او انتخاب کرده، هیچکس نمیتواند از رأی و نظر او سرپیچی کند.
نوشتیم نامه سوی مهترانبه پهلو نژادان جنگاوران
ما نیز به تمام بزرگان، پهلواننژادان و جنگاورانِ ایران نامه نوشتیم...
که فرمان داراست فرمان تونپیچد کسی سر ز پیمان تو
که فرمانِ تو، در واقع همان فرمانِ داراست و هیچکس نباید از عهد و پیمان با تو سرکشی کند.
فرستاده را جامه و بدره دادز گنجش ز هرگونهای بهره داد
سپس دلآرای به فرستادهی اسکندر، لباسهای فاخر و کیسههای زر بخشید و از هر نوع گنجی به او هدیه داد.
چو رومی به نزد سکندر رسیدهمه یاد کرد آنچ دید و شنید
وقتی سفیرِ رومی نزد اسکندر بازگشت، تمام آنچه را دیده و شنیده بود برای او بازگو کرد.
وزان تخت و آیین و آن بارگاهتو گفتی که زندهست بر گاه شاه
و از عظمتِ تخت، تشریفات و بارگاهِ دلآرای چنان تعریف کرد که گویی هنوز پادشاه (دارا) زنده و بر تخت است.
سکندر ز گفتار او گشت شادبه آرام تاج کیی بر نهاد
اسکندر از شنیدن این سخنان (و همراهی خاندان دارا) شادمان شد و با خیالی آسوده، تاجِ کیانی را بر سر گذاشت.