بخش ۴
هوش مصنوعی: در این متن از داستانی باستانی سخن میرود که به تولد پسر اردشیر و سرنوشت او مربوط میشود. اردشیر پسرش را به نام شاپور به دنیا میآورد و میخواهد او را از خطرات نجات دهد. وزیر به او پیشنهاد میدهد که زمان را برای شادی و خوشی بگذراند، اما اردشیر نگران آینده پسرش است و غم و اندیشههایش را با او در میان میگذارد.
پسری به نام شاپور در هفت سالگی به شاهی میرسد و اردشیر با دل تنگ از خوف دشمنانش، توصیه میکند که او را از هفت کشور اداره کند. در ادامه، تحولی درباره سرنوشت شاپور و ارزشهای او و عشق و رفاقتش به وجود میآید. اردشیر برای شاپور هزاران همسال میگیرد تا او را در میدان بازی و مسابقات همراهی کنند، و بدین ترتیب آغازی بر دوستی و روابط اجتماعی شاپور فراهم میشود.
چو هنگامه زادن آمد فرازازان کار بر باد نگشاد راز
هوش مصنوعی: وقتی وقت تولد فرا میرسد، هر چیزی که پیش از آن انجام شده است، به راحتی میتواند به باد برود و افشا گردد.
پسر زاد پس دختر اردوانیکی خسروآیین و روشنروان
هوش مصنوعی: پس از آنکه پسر اردوان به دنیا آمد، دختری نیز متولد شد که دارای ویژگیهای نیکو و روشنایی روح است.
از ایوان خویش انجمن دور کردورا نام دستور شاپور کرد
هوش مصنوعی: از خانهاش مجلس را دور ساخت و او را به عنوان راهنمای شاپور نام نهاد.
نهانش همی داشت تا هفت سالیکی شاه نو گشت با فر و یال
هوش مصنوعی: او را به مدت هفت سال پنهان نگه داشت تا اینکه یک پادشاه جدید با همهٔ زیبایی و عظمتش به وجود آمد.
چنان بد که روزی بیامد وزیربدید آب در چهرهٔ اردشیر
هوش مصنوعی: روزی وزیر به دیدن اردشیر آمد و متوجه شد که ناراحتی در چهرهاش وجود دارد.
بدو گفت شاها انوشه بدیروان را به اندیشه توشه بدی
هوش مصنوعی: شاه در پاسخ گفت: ای خوشبخت، تو برای روان خود با اندیشهات ذخیرهای اندوختهای.
ز گیتی همه کام دل یافتیسر دشمن از تخت برتافتی
هوش مصنوعی: از دنیا به تمام آرزوهایت رسیدی و دشمن را از مقامش پایین کشیدی.
کنون گاه شادی و می خوردنستنه هنگام اندیشهها کردنست
هوش مصنوعی: الان وقت خوشحالی و نوشیدن شراب است، نه زمان فکر کردن و اندیشیدن.
زمین هفت کشور سراسر تراستجهان یکسر از داد تو گشت راست
هوش مصنوعی: زمین شامل هفت کشور است و تمام عالم در زیر سایه عدالت تو قرار دارد.
چنین داد پاسخ ورا شهریارکه ای پاکدل موبد رازدار
هوش مصنوعی: سخنگوی بزرگ با کمال احترام و پاکدلی به او پاسخ داد و گفت:
زمانه به شمشیر ما راست گشتغم و رنج و ناخوبی اندر گذشت
هوش مصنوعی: دنیا به قدرت و توان ما پاسخ مثبت داد و غم، درد و سختیها از میان رفتند.
مرا سال بر پنجه و یک رسیدز کافور شد مشک و گل ناپدید
هوش مصنوعی: من به سن یکسالگی رسیدم و در این زمان بوی کافور جایگزین بوی مشک و گل شد.
پسر بایدی پیشم اکنون به پایدلارای و نیروده و رهنمای
هوش مصنوعی: پسر باید در نزد من اکنون از حیث زیبایی و قدرت و راهنمایی در مقابل دلربایی و توانمندی او قرار گیرد.
پدر بیپسر چون پسر بیپدرکه بیگانه او را نگیرد به بر
هوش مصنوعی: پدر بدون فرزند مانند پسر بدون پدر است؛ هیچکس او را در آغوش نمیگیرد و به او توجه نمیکند.
پس از من بدشمن رسد تاج و گنجمرا خاک سود آید و درد و رنج
هوش مصنوعی: پس از من، دشمنان به گنج و قدرت من خواهند رسید، اما برای من تنها خاک و رنج باقی میماند.
به دل گفت بیدار مرد کهنکه آمد کنون روزگار سخن
هوش مصنوعی: دل را بیدار کن، ای مرد باتجربه، چرا که اکنون زمان گفت و گو و تبادل نظر فرارسیده است.
بدو گفت کای شاه کهتر نوازجوانمرد روشندل و سرفراز
هوش مصنوعی: به او گفت: ای پادشاه، که جوانمردی نیکوکار و سرافراز را گرامی میداری.
گر ایدونک یابم به جان زینهارمن این رنج بردارم از شهریار
هوش مصنوعی: اگر بتوانم به جانم، از این درد و رنج راحت شوم، من این تحمل را از پادشاه بردارم.
بدو گفت شاه ای خردمند مردچرا بیم جان ترا رنجه کرد
هوش مصنوعی: شاه به مرد خردمند گفت: چرا نگران جان خود هستی و از آن میترسی؟
بگوی آنچ دانی و بفزای نیزز گفت خردمند برتر چه چیز
هوش مصنوعی: بگو آنچه میدانی و همچنین از دانش خردمندان فراتر برو، که چیزهایی وجود دارد که بیشتر از آنچه میدانیم ارزشمند است.
چنین داد پاسخ بدو کدخدایکه ای شاه روشندل و پاکرای
هوش مصنوعی: کدخدا به او پاسخ داد که ای پادشاه با دل روشن و فکر پاک.
یکی حقه بد نزد گنجور شاهسزد گر بخواهد کنون پیش گاه
هوش مصنوعی: اگر کسی دچار فریب و حقه بازی شود، سزاوار است که در حضور پادشاه مجازات شود، اگرچه اکنون در این مقام قرار گرفته است.
به گنجور گفت آنک او زینهارترا داد آمد کنون خواستار
هوش مصنوعی: به گنجور گفت: او در حال حاضر آمده و میخواهد که تو مراقب باشی و احتیاط کنی.
بدو بازده تا ببینم که چیستمگرمان نباید به اندیشه زیست
هوش مصنوعی: بیا که دوباره برگرد و ببینم چه خبر است، مگر ما نباید به فکر و تأمل زندگی کنیم؟
بیاورد آن حقه گنجور اویسپرد آنک بستد ز دستور اوی
هوش مصنوعی: بیا، آن شخصی که گنج و ثروت را به ارمغان آورد، سرباز خود را که از زیر دستانش گرفته شده به او سپرد.
بدو گفت شاه اندرین حقه چیستنهاده برین بند بر مهر کیست
هوش مصنوعی: شاه از او پرسید که این حقه چیست و این بند بر مهر کیست که بر سر داریم.
بدو گفت کان خون گرم منستبریده ز بن پاک شرم منست
هوش مصنوعی: به او گفت که خون گرم من از ریشه پاک شده و موجب شرم من است.
سپردی مرا دختر اردوانکه تا بازخواهی تن بیروان
هوش مصنوعی: تو مرا به دختر اردوان سپردی، و من تا زمانی که بخواهی، بدون روح و زندگی خواهم بود.
نکشتم که فرزند بد در نهانبترسیدم از کردگار جهان
هوش مصنوعی: من او را نکشتم چون از ترس خدا به خاطر کارهای بد او، در دلش ترس وجود داشت.
بجستم ز فرمانت آزرم خویشبریدم هماندر زمان شرم خویش
هوش مصنوعی: در جستجوی آن بودم که از دستورات تو دور شوم و از آن زمان به بعد دیگر هیچ احساس شرمی نداشتم.
بدان تا کسی بد نگوید مرابه دریای تهمت نشوید مرا
هوش مصنوعی: بدان که اگر کسی دربارهام حرف بد بزند، نمیتواند من را به اتهام و تهمت غرق کند.
کنون هفتسالهست شاپور توکه دایم خرد باد دستور تو
هوش مصنوعی: حالا شاپور تو هفت ساله شده و همیشه حکمت و خرد تو را به کار میگیرد.
چنو نیست فرزند یک شاه رانماند مگر بر فلک ماه را
هوش مصنوعی: چون فرزند یک شاه وجود ندارد، پس بر روی آسمان تنها ماه خواهد ماند.
ورا نام شاپور کردم ز مهرکه از بخت تو شاد بادا سپهر
هوش مصنوعی: من نام شاپور را به خاطر محبت تو انتخاب کردم تا آسمان از تو خوشبخت باشد.
همان مادرش نیز با او به جایجهانجوی فرزند را رهنمای
هوش مصنوعی: مادرش نیز او را مانند یک قهرمان بزرگ و هدایتگر راهنمایی میکند.
بدو ماند شاه جهان درشگفتازان کودک اندیشهها برگرفت
هوش مصنوعی: شاه جهانی به شگفتی افتاد که آن کودک، اندیشههای عمیق و با ارزش را در ذهن خود پرورش داده است.
ازان پس چنین گفت با کدخدایکه ای مرد روشندل و پاکرای
هوش مصنوعی: سپس چنین گفت با رییس روستا که ای مرد با خرد و پاکنیت.
بسی رنج برداشتی زین سخننمانم که رنج تو گردد کهن
هوش مصنوعی: تو در این راه سختیهای زیادی کشیدهای و من نمیخواهم با صحبتهایم، آن مشکلات و رنجهای تو را به فراموشی بسپارم.
کنون صد پسر گیر همسال اویبه بالا و دوش و بر و یال اوی
هوش مصنوعی: حال صد پسر همسن او پیدا کن، که بر و دوش و یال او را دارند.
همان جامه پوشیده با او بهمنباید که چیزی بود بیش و کم
هوش مصنوعی: هرچه که هست، باید در همان حالت و اندازهای که هست باشد و نباید هیچ چیز به آن اضافه یا کم شود.
همه کودکان را به میدان فرستبه بازیدن گوی و چوگان فرست
هوش مصنوعی: تمام کودکان را به میدان بفرست تا بازی کنند و با توپ و چوب بازی کنند.
چو یک دشت کودک بود خوبچهربپیچد ز فرزند جانم به مهر
هوش مصنوعی: وقتی کودکی زیبا مانند دشت به وجود میآید، دل و جانم به عشق او میپیچد.
بدان راستی دل گواهی دهدمرا با پسر آشنایی دهد
هوش مصنوعی: بدان! قلبم به من میگوید که با پسر آشنایی داشته باشم و او را بشناسم.