بخش ۳۴
هوش مصنوعی: در این متن، بهرام و لشکر او در جنگی سخت قرار دارند. وقتی آفتاب برمیخیزد، پیامآور شاه به خیمه آنان میآید و به خاطر نبردs سختی که در راه است، بهرام سه هزار جنگجو را انتخاب میکند. همگی با دل پر از درد و نگرانی به سوی میدان نبرد میشتابند.
در حین راه، به خاطر تشنگی و گرسنگی، به خانهای میرسند که یک پیرزن در آنجا زندگی میکند. او برای آنها غذا و آب آماده میکند و بهرام با دل شاد، از او تشکر میکند. پیرزن به او میگوید که خبرهایی از جنگ در شهر است و لشکر شاه در حال گریختن است.
بهرام با نگرانی به او میگوید که این جنگ از خرد او ناشی است و از آنجا که او خود را فرزند بزرگ هرمز میداند، هرگز میدان نبرد را ترک نخواهد کرد. بهرام سپس به جنگ میرود و به نزدیکی نیستان میرسد، جایی که لشکر در آن مستقر شده است.
او با دلیری به زین آورده میشود و با دشمنان مواجه میشود. در آنجا، با نستود، سوار دیگری روبرو میشود. نستود از او درخواست کمک میکند و بهرام نیز از کشتن او خودداری میکند، چرا که نمیخواهد به ننگ جنگ بیفتد. در انتها، بهرام و یارانش به پیروزی نزدیک میشوند و به سوی خاقان به حرکت درمیآیند.
چو خورشید روشن بیاراست گاهطلایه بیامد ز نزدیک شاه
هوش مصنوعی: زمانی که خورشید با نور و روشنی خود، مکان را زیبا و درخشان کرد، پیشوای فخرآور از نزد سلطان نمایان شد.
به پرده سرای اندرون کس ندیدهمان خیمه بر پای بر بس ندید
هوش مصنوعی: در درون پرده خانه، کسی همانند آن خیمه را ندید و بر کسی مانند آن پا نهاد.
طلایه بیامد بگفت این به شاهدل شاه شد تنگ زان رزمخواه
هوش مصنوعی: طلایهدار (پیشرو) آمد و گفت: این خبر به شاه رسید و دل شاه به خاطر آن جنگجو دلتنگ شد.
گزین کرد زان جنگیان سه هزارزره دار و برگستوان ور سوار
هوش مصنوعی: از میان جنگجویان، سه هزار تن را که زره پوش و سوار بودند، انتخاب کرد.
به نستود فرمود تا برنشستمیان یلی تاختن را ببست
هوش مصنوعی: به نیکی فرمان داد تا بر قله کوه بنشیند؛ در میان هیکل بزرگ جنگجویی، توانایی تاخت و تاز را محدود کرد.
همیراند نستود دل پر ز دردنبد مرد بهرام روز نبرد
هوش مصنوعی: دل پر از درد نمیتواند تحمل کند و نمیتواند مبارزه کند، پس با شجاعت و قوت به میدان نمیرود.
همان نیز بهرام با لشکرشنبود ایمن از راه وز کشورش
هوش مصنوعی: بهرام که با لشکرش به میدان آمده بود، حتی او هم از حمله و خطر در امان نبود و نمیتوانست به کشورش اطمینان کند.
همیراند بیراه دل پر ز بیمهمیبرد با خویشتن زر و سیم
هوش مصنوعی: دل پر از ترس و ناامیدی به راهی نامعلوم رفته و نگران است. با خود گنجهای باارزشی چون طلا و نقره را نیز حمل میکند.
یلان سینه و گرد ایزد گشسپز یک سوی لشکر همیراند اسپ
هوش مصنوعی: شجاعان میدان نبرد مانند یلان هستند و همچون ایزد گشسپ که از یک طرف لشکر را تحت فرمان خود قرار داده و اسب میرانَد.
به بیراه لشکر همیراندندسخنهای شاهان همیخواندند
هوش مصنوعی: در دل بیراهه، سربازان به راه خود میرفتند و همزمان داستانهای پادشاهان را نقل میکردند.
پدید آمد از دور یک پاره دهکجا ده نبود از در مرد مه
هوش مصنوعی: از دور سر و شکل یک دهی پیدا شد، اما آن ده به خاطر دوری از نظرها، از حضور مردی با عظمت خالی بود.
همیراند بهرام پیش اندرونپشیمان شده دل پر از درد و خون
هوش مصنوعی: بهرام در حال حرکت است و در دلش احساس پشیمانی و درد و رنج زیادی دارد.
چو از تشنگی خشک شدشان دهنبیامد به خان یکی پیرزن
هوش مصنوعی: وقتی که آنها از تشنگی لبهایشان خشک شد، به خانه یک پیرزن رفتند.
زبان را به چربی بیاراستندوزان پیرزن آب و نان خواستند
هوش مصنوعی: زبان را با چربی آراسته و زیبا کردند و از آن پیرزن خواستند که به آنها آب و نان بدهد.
زن پیر گفتار ایشان شنیدیکی کهنه غربیل پیش آورید
هوش مصنوعی: زن سالخورده سخنان آنها را شنید و گفت یکی از غربیلهای قدیمی را بیاورید.
برو بر به گسترده یک پاره مشکنهاده به غربیل بر نان کشک
هوش مصنوعی: به جایی برو که تکهای از مشک روی غربال گذاشته شده است و آنجا نان و کشک دریافت کن.
یلان سینه برسم به بهرام دادنیامد همی در غم از واژ یاد
هوش مصنوعی: جوانان دلیر، وقتی به میدان نبرد میرسند، مشتاقانه به یاد بهرام، قهرمان ایرانی، رفتار میکنند و این یادآوری، غم و اندوهی برایشان به دنبال ندارد.
گرفتند واژ و بخوردند ناننظاره بدان نامداران زنان
هوش مصنوعی: زنان نامآوری که در نظر بودند، نان را گرفتند و خوردند.
چو کشکین بخوردند می خواستندزبانها به زمزم بیاراستند
هوش مصنوعی: وقتی که کشکینی خورده شد، میل داشتند زبانها را با زمزمهای شیرین و دلنشین بیارایند.
زن پیر گفت ار میت آرزوستمیست و یکی نیز کهنه کدوست
هوش مصنوعی: زن سالخورده گفت: اگر آرزوی مرگ داری، بهتر است که از می نوشی و همچنین دوستی قدیمی هم باید داشته باشی.
بریدم کدو را که نوبد سرشیکی جام کردم نهادم برش
هوش مصنوعی: من کدو را از هم جدا کردم تا برش یک دست شود و سپس آن را در یک ظرف گذاشتم.
بدو گفت بهرام چون می بودازان خوبتر جامها کی بود
هوش مصنوعی: بهرام به او گفت: وقتی که می در دست است، از آن بهتر چه چیزی میتواند وجود داشته باشد؟
زن پیر رفت و بیاورد جامازان جام بهرام شد شادکام
هوش مصنوعی: زن سالخورده رفت و جامی از شراب بهرام را آورد و او را شاد و خوشحال کرد.
یکی جام پر بر کفش برنهادبدان تا شود پیرزن نیز شاد
هوش مصنوعی: کسی یک جام پر از نوشیدنی را به دست پیرزنی داد تا او هم خوشحال شود.
بدو گفت کای مام با فرهیز کار جهان چیستت آگهی
هوش مصنوعی: او به مادرش گفت: ای مادر، با دانش و آگاهی خود به من بگو که واقعاً در این دنیای پر از مسائل چه چیزی را میدانید و از چه چیزهایی مطلع هستید.
بدو پیرزن گفت چندان سخنشنیدم کزان گشت مغزم کهن
هوش مصنوعی: پیرزن به او گفت: من آنقدر صحبت کردم که مغزم از این همه حرف کهنه شد.
ز شهر آمد امروز بسیار کسهمی جنگ چوبینه گویند و بس
هوش مصنوعی: امروز در شهر افرادی زیادی آمدهاند و فقط از جنگ چوبین صحبت میکنند.
که شد لشکر او به نزدیک شاهسپهبد گریزان بشد بیسپاه
هوش مصنوعی: لشکر او به سمت شاه به شدت فرار کرد و بدون هیچ نیروی کمکی، سپهبد به شدت نگران و مضطرب شد.
بدو گفت بهرام کای پاک زنمرا اندرین داستانی بزن
هوش مصنوعی: بهرام به زن پاکش گفت: در این ماجرا یک داستان زیبا برای من بگو.
که این از خرد بود بهرام راوگر برگزید از هوا کام را
هوش مصنوعی: این از دانش و خرد بهرام بوده است، و اگر به خواستههای نفسانی خود توجه میکرد، انتخاب دیگری میکرد.
بدو پیرزن گفت کای شهره مردچرا دیو چشم تو را تیره کرد
هوش مصنوعی: پیرزن به او گفت: ای شهرت در شهر، چرا شیطانی چشمان تو را تاریک کرده است؟
ندانی که بهرام پور گشسپچوبا پور هرمز بر انگیزد اسپ
هوش مصنوعی: نمیدانی که بهرام، پسر گشسپ، از خانواده هرمز چطور اسب را تحریک میکند.
بخندد برو هرک دارد خردکس اورا ز گردنکشان نشمرد
هوش مصنوعی: هرکسی که دانا و با فهم است، باید به دیگران لبخند بزند و آنانی که مغرور و گردنکش هستند، او را حساب نکنند.
بدو گفت بهرام گر آرزویچنین کرد گو میخوران در کدوی
هوش مصنوعی: بهرام به او گفت: اگر چنین خواستهای داری، خوب است که نوشیدنی بخوری و از آن لذت ببری.
برین گونه غربیل بر نان جوهمیدار در پیش تا جو درو
هوش مصنوعی: بر این اساس، نان جودار را در مقابل خود قرار بده تا دانههای جو از آن عبور کنند.
بران هم خورش یک شب آرام یافتهمی کام دل جست و ناکام یافت
هوش مصنوعی: در یک شب آرام، بران، خوشی و لذت را تجربه کرد، اما در نهایت نتوانست به تمام خواستههای دلش برسد.
چو خورشید برچرخ بگشاد رازسپهدار جنگی بزد طبل باز
هوش مصنوعی: وقتی خورشید به آسمان تابید و راز فرمانده جنگ را فاش کرد، او نیز طبل جنگ را به صدا درآورد.
بیاورد چندانک بودش سپاهگرانمایگان برگرفتند راه
هوش مصنوعی: او با لشکری بزرگ و قدرتمند به میدان آمد و راه را بر ما بستند.
بره بر یکی نیستان بود نوبسی اندرو مردم نیدرو
هوش مصنوعی: برهای در کنار نیستانی تازه به دنیا آمده است و در آنجا مردم زیادی وجود دارند که در نیها و درختان زندگی میکنند.
چو از دور دیدند بهرام راچنان لشکرگشن و خودکام را
هوش مصنوعی: وقتی لشکر بهرام را از دور دیدند که همچون یک فرمانروای قدرتمند و سرکش است.
به بهرام گفتند انوشه بدیز راه نیستان چرا آمدی
هوش مصنوعی: به بهرام گفتند: چرا انوشهبدی به دشت نیستان آمده است؟
که بیمر سپاهست پیش اندرونهمه جنگ را دست شسته به خون
هوش مصنوعی: در اینجا به جنگی اشاره شده است که درون آن، مبارزانی بدون نگرانی و ترس از نتیجه، خود را آماده میکنند. آنها تمام تلاش و همت خود را معطوف کرده و در این نبرد، با شجاعت و قدرت پیش میروند. خون و عواقب این جنگ برایشان اهمیتی ندارد و صرفاً به هدف خود میاندیشند.
چنین گفت بهرام کایدر سوارنباشد جز از لشکر شهریار
هوش مصنوعی: بهرام گفت که هیچکس جز از سپاه شاه نمیتواند سواری کند.
فرود آمدند اندران نیستانهمه جنگ را تنگ بسته میان
هوش مصنوعی: در آن باغ نی، همه به هم جنگیدند و فضا را پر از تنش و درگیری کردند.
شنیدم که چون ما ز پرده سرایبسی چیدن راه کردیم رای
هوش مصنوعی: من شنیدهام که وقتی ما از پردهنشینی بیرون آمدیم و راهی به جلو اختیار کردیم.
جهاندار بگزید نستود راجهان جوی بیتار و بیپود را
هوش مصنوعی: جهاندار کسی را که در نظرش شایسته و نستود به شمار بیاید، انتخاب کرد؛ جهانی که نه تار و پودی دارد و بیاساس است.
ابا سه هزار از سواران مردکجا پای دارند روز نبرد
هوش مصنوعی: با سه هزار سوار مرد، چگونه میتوانند در روز جنگ پای در میدان بگذارند؟
بدان تا بیاید پس ما دمانچو بینم مر او را سرآرم زمان
هوش مصنوعی: بدان که وقتی او بیاید، من زمان را متوقف میکنم تا او را ببینم.
همه اسپ را تنگها برکشیدهمه گرد این بیشه لشکر کشید
هوش مصنوعی: همه سواران بر پشت اسبهایشان اقبال کردند و دور این جنگل جمع شدند.
سواران سبک برکشیدند تنگگرفتند شمشیر هندی به چنگ
هوش مصنوعی: سواران سریع و چابک آماده شدند و شمشیرهای هندی را در دست گرفتند.
همه نیستان آتش اندر زدندسپه را یکایک بهم بر زدند
هوش مصنوعی: همه نیها را آتش سوزاندند و سپاه را یکییکی بهم زدند.
نیستان سراسر شد افروختهیکی کشته و دیگری سوخته
هوش مصنوعی: در نیستان، همه جا آتش افروخته شده است. یکی در آتش کشته شده و دیگری سوخته است.
چونستود را دید بهرام گردعنان بارهٔ تیزتگ را سپرد
هوش مصنوعی: وقتی بهرام آن شخص را دید، افسار اسب تندرو را به او سپرد.
ز زین برگرفتش به خم کمندبیاورد و کردش هم آنگه ببند
هوش مصنوعی: او از زین سوار را به دقت گرفت و او را به چنگ آورد و سپس به دقت بستهاش کرد.
همیخواست نستود زو زینهارهمیگفت کای نامور شهریار
هوش مصنوعی: او میخواست که او را نکو ندانند و بهعنوان هشدار میگفت: ای پادشاه معروف.
چرا ریخت خواهی همی خون منببخشای بر بخت وارون من
هوش مصنوعی: چرا میخواهی خون من را بریزی؟ لطفاً بر قسمت بدبخت من رحم کن.
مکش مر مرا تا دوان پیش توبیایم بوم زار درویش تو
هوش مصنوعی: مرا از جلو خودت دور نکن تا بتوانم به سوی تو بیایم، مانند یک درویش که در حسرت توست.
بدو گفت بهرام من چون تو مردنخواهم که باشد به دشت نبرد
هوش مصنوعی: بهرام به او گفت: من مانند تو، مردی نیستم که در میدان جنگ بمانم.
نبرم سرت را که ننگ آیدمکه چون تو سواری به جنگ آیدم
هوش مصنوعی: نمیخواهم سرت را ببرم چون این کار باعث میشود که خودم شرمنده شوم، در حالی که من هم به جنگ آمدهام مثل تو.
چو یابی رهایی ز دستم بپویز من هرچ دیدی به خسرو بگوی
هوش مصنوعی: وقتی که به آزادی دست پیدا کردی، هر چیزی که از من دیدی را به خسرو بگو.
چو بشنید نستود روی زمینببوسید و بسیار کرد آفرین
هوش مصنوعی: به محض اینکه او صدای سخن را شنید، بر زمین افتاد و آنجا را بوسید و بسیار او را ستایش کرد.
وزان بیشه بهرام شد تابریابا او دلیران فرخنده پی
هوش مصنوعی: در اینجا اشاره شده است که از جنگل بهرام، تابری (یعنی تبر یا اسلحه) به دست میآید که دلیران شاد و خوشبخت از آن استفاده میکنند. در واقع، این عبارت نشاندهندهی شجاعت و پیروزی دلیران است که با ابزار جنگی خود بر مشکلات غلبه میکنند و به موفقیت میرسند.
ببود و برآسود و ز آنجا برفتبه نزدیک خاقان خرامید تفت
هوش مصنوعی: او در آرامش و خوشی به سر میبرد و پس از مدتی از آنجا رفت و به نزد خاقان با شکوه و محکم وارد شد.