بخش ۴۶
هوش مصنوعی: در این بخش از داستان، "خراد برزین" تصمیم میگیرد به مرو برود و پیامهایی از خاقان چین به بهرام انتقال دهد. او تلاش میکند تا لشکری فراهم کند و به بهرام خبر دهد که به زودی کسی به ایران خواهد آمد. خراد برزین نگران وضعیت بهرام است و وی را به مراقبت از خود و آمادهسازی برای جنگ تحریک میکند. او همچنین به بهرام میگوید که برای موفقیت در نبرد باید از دقت و راز نگهداشتن خود استفاده کند و در صورت پیروزی، پاداشهایی بزرگ از سوی شاه پرویز دریافت خواهد کرد. خراد برزین در جستجوی مهر از خاقان، با خاتونی روبرو میشود و به او درخواست کمک میکند. خاتون نیز در پاسخ میگوید که باید به درخواست او عمل شود. این بخش نشاندهنده تنش و کشمکش در داستان است که به جنگ و نبردهای آینده اشاره دارد.
وزان روی بهرام شد تا به مروبیاراست لشکر چو پر تذرو
هوش مصنوعی: و از آن طرف، بهرام به سمت مرو حرکت کرد و لشکرش را مانند غبار بر افراشت.
کس آمد به خاقان که از ترک و چینممانتا کس آید به ایران زمین
هوش مصنوعی: کسی به پادشاه نرسیده که بگوید از ترکها و چینیها به ایران زمین هجوم نیاورند.
که آگاهی ما به خسرو برندورا زان سخن هدیهٔ نو برند
هوش مصنوعی: آگاهی ما دربارهٔ خسرو را به او منتقل میکنند و از آن گفتگو، هدیهای تازه بهدست میآورند.
منادیگری کرد خاقان چینکه بیمهر ماکس به ایران زمین
هوش مصنوعی: فرستادهای از جانب امپراتور چین اعلام کرد که با نبود محبت ما، ایران در وضعیت بدی قرار دارد.
شود تامیانش کنم بدو نیمبه یزدان که نفروشم او را به سیم
هوش مصنوعی: اگر به او نیمهای از خود را بدهم، به خدا قسم که او را به هیچ چیز حتی به طلا نمیفروشم.
همیبود خراد برزین سه ماههمیداشت این رازها را نگاه
هوش مصنوعی: خراد برزین به مدت سه ماه این رازها را حفظ کرده بود.
به تنگی دل اندر قلون را بخواندبران نامور جایگاهش نشاند
هوش مصنوعی: دل تنگ را به یاد آن نامآور میخواند و او را در جایگاهی رفیع قرار میدهد.
بدو گفت روزی که کس در جهانندارد دلی کش نباشد نهان
هوش مصنوعی: روزی به او گفتند که هیچکس در این دنیا دلی ندارد که رازهایی را در خود پنهان کند.
تو نان جو و ارزن و پوستینفراوان به جستی ز هردر به چین
هوش مصنوعی: تو به دنبال نان جو، ارزن و پشمینه هستی و از هر جا برای پیدا کردن آنها تلاش میکنی.
کنون خوردنیهات نان و برههمان پوششت جامههای سره
هوش مصنوعی: حالا خوراکیهای تو نان و گوشت بره است و پوشش تو همان لباسهای زیباست.
چنان بود یک چند و اکنون چنینچه نفرین شنیدی و چه آفرین
هوش مصنوعی: مدتی به این شکل بود و اکنون اینطور است. تو چه ناپسندهایی را شنیدهای و چه خوبیهایی را ستایش کردهای؟
کنون روزگار تو بر سرگذشتبسی روز و شب دیدی و کوه و دشت
هوش مصنوعی: اکنون وقت آن است که تو تجربههای زیادی از روزها و شبها، کوهها و دشتها به دست آوردهای.
یکی کار دارم تو را بیمناکاگرتخت یابی اگر تیره خاک
هوش مصنوعی: من کاری با تو دارم که اگر به خواب راحت بروی، ممکن است دلتنگی و اندوهی در انتظارت باشد.
ستانم یکی مهر خاقان چینچنان رو که اندر نوردی زمین
هوش مصنوعی: من یک نشان از امپراتور چین میگیرم، مانند نشانی که در میدان نبرد زمین را مینوازد.
به نزدیک بهرام باید شدنبه مروت فراوان بباید بدن
هوش مصنوعی: برای نزدیک شدن به بهرام، باید به نوعی رفتار و مروت فراوانی را از خود نشان دهی.
بپوشی همان پوستین سیاهیکی کارد بستان و بنورد راه
هوش مصنوعی: اگر پوستین سیاهی بپوشی، باید چاقویی برداری و در مسیر خود حرکت کنی.
نگه دار از آن ماه بهرام روزبرو تا در مرو گیتی فروز
هوش مصنوعی: مراقب آن ماه خوش فرم باش و به روشنی او در روز به مرو برو، تا جایی که روشنایی در جهان پخش شود.
وی آن روز را شوم دارد به فالنگه داشتیم بسیار سال
هوش مصنوعی: وی آن روز را ناگوار میبیند که سالها پیش به فال نگاه کردیم.
نخواهد که انبوه باشد برشبه دیبای چینی بپوشد سرش
هوش مصنوعی: او نمیخواهد که سرش زیر پوشش زیبا و گرانقیمت چینی پنهان شود، بلکه به دنبال چیز دیگری است.
چنین گوی کز دخت خاقان پیامرسانم برین مهتر شادکام
هوش مصنوعی: من به تو میگویم که از دختر خاقان پیامی دارم برای این بزرگوار خوشبخت.
همان کارد در آستین برهنههمیدار تا خواندت یک تنه
هوش مصنوعی: در آستین خود، کاردی پنهان کردهای که ممکن است روزی از آن استفاده کنی، پس باید آمادهباشی که به تنهایی با چالشها روبرو شوی.
چو نزدیک چوبینه آیی فرازچنین گوی کان دختر سرفراز
هوش مصنوعی: وقتی به چوبینه نزدیک میشوی، بالا بیا، و بگو که این دختر با افتخار است.
مرا گفت چون راز گویی بگوشسخنها ز بیگانه مردم بپوش
هوش مصنوعی: به من گفت وقتی که رازی را نقل میکنی، حواست باشد که صحبتهایت را از دیگران پنهان کنی و به بیگانگان اطلاعاتی ندهی.
چو گوید چه رازست با من بگویتو بشتاب و نزدیک بهرام پوی
هوش مصنوعی: وقتی که او میگوید چه رازی با من داری، تو هم زود بگو و نزدیک به بهرام برو.
بزن کارد و نافش سراسر بدروزان پس بجه گر بیابی گذر
هوش مصنوعی: بزن چاقو و نافش را به طور کامل برش بزن، سپس اگر فرصتی پیدا کردی، به راه خود ادامه بده.
هر آنکس که آواز او بشنودز پیش سهبد به آخر دود
هوش مصنوعی: هر کسی که صدای او را بشنود، از جلو فرمانده یا مقام بالا به عقب برمیگردد.
یکی سوی فرش و یکی سوی گنجنیاید ز کشتن بروی تو رنج
هوش مصنوعی: یکی به سمت فرش و دیگری به سمت گنج میرود؛ اما نمیتوان با کشتن دیگری، زحمتی برای تو به وجود آورد.
وگر خود کشندت جهاندیدهایهمه نیک و بدها پسندیدهای
هوش مصنوعی: اگر آدمی با دید باز و تجربهدار تو را به قتل برساند، بدان که تو همه خوبیها و بدیها را پذیرفتهای.
همانا بتو کس نپردازدیکه با تو بدانگه بدی سازدی
هوش مصنوعی: هیچکس با تو در آن زمان به خوبی رفتار نکرد، چون تو در آن لحظه بدی کردی.
گر ایدون که یابی زکشتن رهاجهان را خریدی و دادی بها
هوش مصنوعی: اگر میخواهی از کشتن رهایی یابی، باید جهان را با ارزش خود خریداری کنی و بهایی برای آن بپردازی.
تو را شاه پرویز شهری دهدهمان از جهان نیز بهری دهد
هوش مصنوعی: تو را مانند شاه پرویز، شهری میدهد و از جهان نیز بهرهای به تو عطا میکند.
چنین گفت با مرد دانا قلونکه اکنون بباید یکی رهنمون
هوش مصنوعی: او به مردی دانا گفت که حالا نیاز به یک راهنما داریم.
همانا مرا سال بر صد رسیدبه بیچارگی چند خواهم کشید
هوش مصنوعی: من به حقیقت به سن بالایی رسیدهام و بارهای زیادی از مشکلات و سختیها را خواهم تحمل کرد.
فدای تو بادا تن و جان منبه بیچارگی بر جهانبان من
هوش مصنوعی: به خاطر تو، جان و بدنم فدای تو باشد، در حالی که من برای جهان، بیچاره و ناتوان هستم.
چو بشنید خراد برزین دویدازان خانه تا پیش خاتون رسید
هوش مصنوعی: وقتی خراد برزین صدای خر و پویایی را شنید، از آن خانه بیرون دوید و به سوی خاتون رفت.
بدو گفت کامد گه آرزویبگویم تو را ای زن نیک خوی
هوش مصنوعی: به او گفتم: زمان آن رسیده است که آرزوهایم را به تو بگویم، ای زن با اخلاق نیکو.
ببند اندرند این دو کسهای منسزد گرگشاده کنی پای من
هوش مصنوعی: ببند این دو کس را که به من مربوطند، اگر پای من را باز کنی، مشکلی نخواهد بود.
یکی مهر بستان ز خاقان مراچنان دان که بخشیدهای جان مرا
هوش مصنوعی: یکی از خاقان (امپراتور) برای من هدیهای فرستاده است که مانند جان من عزیز و باارزش است.
بدو گفت خاتون که خفتست مستمگر گل نهم از نگینش بدست
هوش مصنوعی: خانم به او گفت که در حال خواب است، اما آیا نمیتوانم گل را از نگین او بگیرم؟
ز خراد برزین گل مهر خواستبه بالین مست آمد از حجره راست
هوش مصنوعی: از دوران جوانی، گل عشق را در کنار سرم خواستم و حالا مست از شادی، از اتاقم خارج شدم.
گل اندر زمان برنگینش نهادبیامد بران مرد جوینده داد
هوش مصنوعی: گل به رنگ خود شکفته شد و بر آن مرد جوینده، اثر زیبایی و شادابی را برساند.
بدو آفرین کرد مرد دبیربیامد سپرد آن بدین مرد پیر
هوش مصنوعی: نویسنده تواناییهای یک مرد دانا و بزرگ را ستایش میکند و میگوید که او به مردی که تجربه بیشتری دارد، دانش و مهارتهایش را عرضه میکند.