بخش ۴
پس از آگاهی باربد، موسیقیدان بزرگ دربار ساسانی، از گرفتاری و برکناری خسرو پرویز، وی با دلی پر از اندوه از جهرم راهی تیسفون میشود. باربد پس از دیدن چهره زرد و رنجور پادشاه در بند، به بارگاه میرود و مویهای جانسوز سر میدهد. او در این مرثیه، تمام شکوه، جلال، بزمها، دلاوران و داراییهای گذشته خسرو پرویز را یکییکی یادآوری کرده و بر ناپایداری روزگار میگرید. باربد با اشاره به خیانت شیرویه به پدر، ویرانی ایران و نابودی پادشاهی ساسانیان را به دست بیگانگان پیشبینی میکند. در پایان، این هنرمند وفادار از شدت اندوه سوگند یاد میکند که دیگر هرگز برای هیچکس ننوازد؛ از این رو، چهار انگشت دست خویش را میبرد، به خانه میرود و تمامی سازها و آلات موسیقیاش را در آتش میسوزاند تا برای همیشه با هنر خویش وداع کند.
کنون شیون باربد گوش دارسر مهتران را به آغوش دار
اکنون به ناله و شیونِ باربد گوش بسپار، و فرجام و سرنوشتِ (تلخِ) بزرگان را در آغوش بگیر (در خاطر نگه دار و از آن پند بگیر).
چو آگاه شد باربد زانک شاهبپرداخت بیداد و بیکام گاه
هوقتی باربد باخبر شد که پادشاه (خسرو پرویز) به شکلی ظالمانه و برخلاف میلش، از تاجوتخت برکنار شده است...
ز جهرم بیامد سوی طیسفونپر از آب مژگان و دل پر ز خون
از شهر جهرم، با چشمانی پر از اشک و دلی خونین به سوی تیسفون شتافت.
بیامد بدان خانه او را بدیدشده لعل رخسار او شنبلید
به آن خانه (زندان) آمد و خسروپرویز را دید، در حالی که چهرهی سرخ و شادابش مانند گل شنبلیله، زرد و پژمرده شده بود.
زمانی همیبود در پیش شاهخروشان بیامد سوی بارگاه
مدتی در پیشگاه پادشاه ماند و سپس با گریه و فریاد به محوطهی بیرون (بارگاه) آمد.
همی پهلوانی برو مویه کرددو رخساره زرد و دلی پر ز درد
با آوازی حماسی و پهلوانی بر او زاری کرد، با چهرهای زرد و دلی پر از درد.
چنان بد که زاریش بشنید شاههمان کس کجا داشت او را نگاه
صدای زاری و مرثیهی او به قدری بلند و جانسوز بود که هم شاه و هم نگهبانانِ زندان آن را شنیدند.
نگهبان که بودند گریان شدندچو بر آتش مهر بریان شدند
نگهبانان نیز با شنیدن صدای او به گریه افتادند و گویی بر روی آتشِ این عشق و اندوه کباب شدند.
همیگفت الایا، ردا، خسروابزرگا، سترگا، تناور گَوا
فریاد میزد: ای پادشاهِ خردمند! ای خسرو! ای مردِ بزرگ، شکوهمند و پهلوانِ تنومند!
کجات آن بزرگی و آن دستگاهکجات آن همه فر و تخت و کلاه
کجاست آن همه عظمت و قدرتت؟ کجاست آن شکوه، تاج و تختِ پادشاهیات؟
کجات آن همه برز و بالا و تاجکجات آن همه یاره و تخت عاج
کجاست آن قامتِ بلند و تاجِ زرینت؟ کجاست آن دستبندهای شاهانه و تختِ عاجِ تو؟
کجات آن همه مردی و زور و فرجهان را همیداشتی زیر پر
کجاست آن همه جوانمردی، قدرت و شکوهت، که با آن تمام جهان را زیر بال و پر (سیطرهی) خود داشتی؟
کجا آن شبستان و رامشگرانکجا آن بر و بارگاه سران
کجا رفت آن حرمسرا و نوازندگانت؟ کجا رفت آن بارگاهِ پر از سرداران و بزرگان؟
کجا افسر و کاویانی درفشکجا آن همه تیغهای بنفش
تاج و پرچمِ درفش کاویانی کجاست؟ آن شمشیرهای بُرنده و آبدیدهی بنفشرنگ کجا رفتند؟
کجا آن دلیران جنگ آورانکجا آن رد و موبد و مهتران
کجایند آن دلاوران و جنگجویان؟ کجایند آن خردمندان، روحانیون (موبدان) و بزرگانِ دربارت؟
کجا آن همه بزم وساز شکارکجا آن خرامیدن کارزار
کجا رفت آن بزمها و تشریفاتِ شکارت؟ آن تاختنهای باشکوهات در میدان جنگ کجاست؟
کجا آن غلامان زرین کمرکجا آن همه رای وآیین وفر
غلامانی که کمربندهای طلایی داشتند کجایند؟ آن تدبیر، نظم و شکوهِ پادشاهیات کجا رفت؟
کجا آن سرافراز جانوسپارکه با تخت زر بود و با گوشوار
آن نگهبانان و فداییانِ سرافراز که با گوشوارههای شاهانه در کنار تختِ زرین میایستادند کجایند؟
کجا آن همه لشکر و بوم و برکجا آن سرافرازی و تخت زر
آن همه سپاهیان و سرزمینهای پهناورت چه شد؟ آن سرافرازی و تخت طلاییات کجا رفت؟
کجا آن سر خود و زرین زرهز گوهر فگنده گره بر گره
کلاهخود و زرهِ زرینت، که با جواهراتِ گرانبها رجبهرج بافته و گره خورده بود، کجاست؟
کجا اسپ شبدیز و زرین رکیبکه زیر تو اندر بدی ناشکیب
اسبِ «شبدیز» با رکابهای طلاییاش کجاست؟ همان اسبی که از شدت چابکی در زیر پای تو بیقرار بود.
کجا آن سواران زرین ستامکه دشمن بدی تیغشان را نیام
آن سوارانِ دلاور با اسبهای یراقطلایی کجایند؟ همان کسانی که بدنِ دشمنان، غلافِ شمشیرشان بود.
کجا آن همه راز و آن بخردیکجا آن همه فره ایزدی
آن همه رازپوشی و خردورزیات چه شد؟ آن فرّ و تاییدِ الهی کجا رفت؟
کجا آن همه بخشش روز بزمکجا آن همه کوشش روز رزم
بخششها و سخاوتهایت در روزهای جشن کجا رفت؟ آن دلاوریها و جنگاوریات در روز نبرد چه شد؟
کجا آن همه راهوار استرانعماری زرین و فرمانبران
قاطرهای تندرو، کجاوههای طلایی و خدمتکارانِ فرمانبردارت کجایند؟
هیونان و بالا وپیل سپیدهمه گشته از جان تو ناامید
شتران قویهیکل، اسبهای اصیل و فیلهای سفیدت، اکنون همگی از زنده ماندنِ تو ناامید شدهاند.
کجا آن سخنها به شیرین زبانکجا آن دل و رای و روشن روان
آن سخنانِ شیرین و دلنشینت چه شد؟ آن دلِ شجاع، تدبیر و روانِ روشنِ تو کجا رفت؟
ز هر چیز تنها چرا ماندیز دفتر چنین روز کی خواندی
چرا از تمام آن شوکت و عظمت اکنون تنها ماندهای؟ کی در دفترِ سرنوشت، پیشبینیِ چنین روزی را میخواندی و باورت میشد؟
مبادا که گستاخ باشی به دهرکه زهرش فزون آمد از پای زهر
(ای انسان!) هرگز به این روزگار مغرور و مطمئن نباش؛ چرا که زهرِ آن از پادزهرش بسیار بیشتر است.
پسر خواستی تا بود یار و پشتکنون از پسر رنجت آمد به مشت
فرزند پسر آرزو کردی تا یار و حامی تو باشد؛ اما اکنون از همان پسر جز رنج و مرگ چیزی نصیبت نشد.
ز فرزند، شاهان به نیرو شوندز رنج زمانه بی آهو شوند
معمولاً پادشاهان با داشتنِ فرزند بزرگتر و قدرتمندتر میشوند و از رنج زمانه در امان میمانند.
شهنشاه را چونک نیرو بکاستچو بالای فرزند او گشت راست
اما نیروی این شاهنشاه (خسرو پرویز) دقیقاً زمانی نابود شد که قد و قامتِ فرزندش (شیرویه) بلند و رعنا شد.
هر آنکس که او کار خسرو شنودبه گیتی نبایدش گستاخ بود
هر کس که سرنوشت تلخِ خسرو را بشنود، دیگر هرگز نباید به این جهانِ بیوفا مغرور شود.
همه بوم ایران تو ویران شمرکنام پلنگان و شیران شمر
از این پس، تمام سرزمین ایران را ویران و نابودشده بدان؛ آن را همچون لانه و جولانگاهِ پلنگان و درندگان فرض کن.
سر تخم ساسانیان بود شاهکه چون او نبیند دگر تاج و گاه
این پادشاه، سرآمد و تاجِ سرِ دودمان ساسانیان بود و تاجوتختِ ایران دیگر کسی مانند او را به خود نخواهد دید.
شد این تخمه ویران و ایران همانبرآمد همه کامهٔ بدگمان
این خاندانِ پادشاهی نابود شد و ایران نیز همراه آن ویران میگردد؛ و تمام آرزوهای دشمنان برآورده شد.
فزون زین نباشد کسی را سپاهز لشکر که آمدش فریادخواه
سپاهِ هیچ پادشاهی بیشتر و بزرگتر از سپاهِ خسرو نبود؛ اما از آن همه لشکر، چه کسی به یاری و فریادرسیِ او آمد؟
گزند آمد از پاسبان بزرگکنون اندر آید سوی رخنه گرگ
آسیب و خیانت از سوی همان پاسبان و فرماندهان بزرگِ ارتش به او رسید؛ و حالا گرگها (دشمنان بیگانه) از این شکاف و رخنهای که ایجاد شده وارد کشور خواهند شد.
نباشد سپاه تو هم پایدارچو برخیزد از چار سو کارزار
سپاهِ شما خیانتکاران نیز پایدار نخواهد ماند، زمانی که جنگ و آشوب از چهار طرفِ کشور شعلهور شود.
روان تو را دادگر یار بادسر بد سگالان نگونسار باد
(ای خسرو) خداوندِ دادگر یاورِ روح و روانِ تو باشد؛ و سرِ دشمنان و بدخواهانت نگونسار و نابود باد.
به یزدان و نام تو ای شهریاربه نوروز و مهر و به خُرم بهار
سوگند به خداوند و سوگند به نامِ تو ای پادشاه! سوگند به نوروز و مهرگان و بهارِ سرسبز...
که گر دست من زین سپس نیز رودبساید مبادا به من بر درود
...که اگر از این پس دستانِ من به روی ساز رُود برود، هیچ درود و آفرینی بر من مباد!
بسوزم همه آلت خویش رابدان تا نبینم بداندیش را
تمام سازها و ابزارهای موسیقیام را میسوزانم، تا مجبور نباشم در دربارِ این پادشاهان بداندیش و غاصب بنوازم.
ببرید هر چارانگشت خویشبریده همیداشت در مشت خویش
(سپس باربد) هر چهار انگشتِ خود را بُرید و انگشتانِ بریدهاش را در مشت خود نگه داشت.
چو در خانه شد آتشی بر فروختهمه آلت خویش یکسر بسوخت
هنگامی که به خانهی خود رفت، آتشی روشن کرد و تمام سازها و آلات موسیقیاش را یکجا در آتش سوزاند.