بخش ۵
توطئهگران و بدخواهانی که خسرو پرویز را از تخت به زیر کشیده بودند، نزد شیرویه (قباد) میروند و به او هشدار میدهند که حضور دو پادشاه زنده در یک سرزمین خطری بزرگ است؛ آنان تهدید میکنند که اگر خسرو کشته نشود، دیگر از فرمان شیرویه سرپیچی خواهند کرد. شیرویه که پادشاهی خام، ترسیده و اسیر دست بزرگان است، تسلیم خواسته آنان میشود و میخواهد تا کسی را برای قتل پنهانی پدرش بیابند. از آنجا که هیچکس از نامداران جرأت ریختن خون شاه را ندارد، توطئهگران مردی بسیار زشترو، بینامونشان و گرسنه به نام «مهرهرمزد» را مییابند که در قبال دریافت کیسهای زر، حاضر به انجام این کار شوم میشود. هنگامی که قاتل با خنجری تیز نزد خسرو پرویز میرود، شاه با دیدن چهره کریه او درمییابد که زمان مرگش به دست فرومایهای فرا رسیده است. خسرو پرویز با حفظ وقار پادشاهی، از غلام خود آب، مشک، عبیر و جامهای پاکیزه میطلبد، تن میشوید، با در دست گرفتن برسم و خواندن دعای باژ به درگاه خداوند استغفار میکند و چادری نو بر سر میکشد تا در لحظه مرگ، چهره جانستان خویش را نبیند. مهرهرمزد جگرگاه شاه را میدرد و به زندگی او پایان میدهد. با پخش شدن خبر مرگ خسرو، بدخواهان به زندان حمله کرده و پانزده تن از فرزندان بیگناه شاه را نیز ناجوانمردانه به قتل میرسانند. شیرویه که از این فاجعه اندوهگین و در عین حال ناتوان است، تنها میگرید و نگهبانانی برای محافظت از زنان و کودکان بازمانده میگمارد. در پایان، شاعر با یادآوری نابودی آن همه شکوه، گنج و سپاه بیمانند خسرو پرویز، به آدمی هشدار میدهد که به این جهان فانی و ناپایدار دل نبندد.
هر آنکس که بد کرد با شهریارشب و روز ترسان بد از روزگار
تمام کسانی که به پادشاه (خسروپرویز) بدی و خیانت کرده بودند، شب و روز از چرخشِ روزگار (و بازگشت او به قدرت) در ترس و وحشت بودند.
چو شیروی ترسنده و خام بودهمان تخت پیش اندرش دام بود
از آنجا که شیرویه فردی ترسو و بیتجربه (خام) بود، آن تاجوتختی که پیشِ رویش قرار داشت، مانند دامی برای او بود (و استقلالی نداشت).
بدانست اختر شمر هرک دیدکه روز بزرگان نخواهد رسید
هر ستارهشناس و آیندهنگری که اوضاع را میدید، میدانست که دیگر روزگارِ خوشِ بزرگان و نامداران فرا نخواهد رسید.
برفتند هرکس که بد کرده بودبدان کار تاب اندر آورده بود
تمام کسانی که خیانت کرده و در این کودتا و شورش دست داشتند...
ز درگاه یکسر به نزد قباداز آن کار بیداد کردند یاد
...مستقیماً از درگاهِ کاخ به پیش «قباد» (شیرویه) رفتند و دوباره از آن کار نادرست سخن به میان آوردند.
که یک بار گفتیم و این دیگرستتو را خود جزین داوری درسرست
که ما یک بارِ دیگر هم این موضوع را گفته بودیم؛ انگار تو در سرت قصد و تصمیمِ دیگری داری.
نشسته به یک شهر بی بر دو شاهیکی گاه دارد یکی زیرگاه
دو پادشاه بیکار و بیحاصل در این مملکت نشستهاند؛ یکی روی تختِ شاهی است و آن یکی زیرِ تخت (در جایگاهِ اسارت)!
چو خویشی فزاید پدر با پسرهمه بندگان راببرند سر
اگر مهر و پیوندِ خویشاوندی میان پدر و پسر (تو و خسرو) دوباره جان بگیرد، سرِ همهی ما زیردستان و خدمتگزاران را خواهید برید.
نییم اندرین کار همداستانمزن زین سپس پیش ما داستان
ما با این وضعیت موافق نیستیم؛ از این به بعد دیگر برای ما بهانه نیاور و قصهبافی نکن.
بترسید شیروی و ترسنده بودکه در چنگ ایشان یکی بنده بود
شیرویه به شدت ترسید و ذاتاً هم ترسو بود، چرا که در چنگالِ این شورشیان، تفاوتی با یک برده و اسیر نداشت.
چنین داد پاسخ که سرسوی دامنیارد مگر مردم زشت نام
شیرویه (برای تبرئه خود) پاسخ داد: «هیچکس جز انسانهای بدنام و تبهکار، سر به دام نمیدهد.
شما را سوی خانه باید شدنبران آرزو رای باید زدن
شما باید به خانههایتان بروید و برای رسیدن به این آرزویی که دارید (کشتن خسرو)، چارهای بیندیشید.
به جویید تا کیست اندر جهانکه این رنج بر ما سرآرد نهان
بگردید و ببینید در این جهان چه کسی پیدا میشود که بتواند در خفا، این رنج و مشکل را برای ما تمام کند.»
کشنده همیجست بدخواه شاهبدان تا کنندش نهانی تباه
دشمنانِ پادشاه به دنبال یک قاتل میگشتند تا خسروپرویز را به صورت پنهانی نابود کنند.
کس اندر جهان زهرهٔ آن نداشتزمردی همان بهرهٔ آن نداشت
اما هیچکس در جهان جرئت و زَهرهی چنین کاری را نداشت؛ و کسی آنقدر جسارت نداشت که دست به چنین کاری بزند.
که خون چنان خسروی ریختیهمیکوه در گردن آویختی
چرا که ریختنِ خونِ پادشاهِ بزرگی همچون خسرو، مانند این بود که کوهی از گناه را به گردنِ خود بیاویزی.
ز هر سو همیجست بدخواه شاهچنین تا بدیدند مردی به راه
بدخواهانِ شاه در هر سو جستوجو میکردند، تا اینکه در راه، مردی را دیدند...
دو چشمش کبود و در خساره زردتنی خشک و پر موی و رخ لاژورد
که چشمانش کبود (آبیرنگ، که در آن زمان نماد شومی بود) و چهرهاش زرد بود؛ بدنی لاغر و پرمو داشت و رنگِ صورتش تیره (لاجوردی) بود.
پر از خاک پای و شکم گرسنهتن مرد بیدادگر برهنه
پاهایش پر از خاک، شکمش گرسنه و بدنِ این مردِ تبهکار، لخت و برهنه بود.
ندانست کس نام او در جهانمیان کهان و میان مهان
هیچکس در این جهان نام او را نمیدانست؛ نه در میان مردمِ عادی و نه در میان بزرگان.
بر زاد فرخ شد این مرد زشتکه هرگز مبیناد خرم بهشت
این مردِ زشترو، که امیدوارم هرگز روی بهشتِ سرسبز را نبیند، به پیش «زادفرّخ» (یکی از رهبران شورش) رفت.
بدو گفت کاین رزم کارمنستچو سیرم کنی این شکار منست
به زادفرخ گفت: «این کشتار، تخصصِ من است؛ اگر شکمم را سیر کنی، این پادشاه شکارِ من خواهد بود.»
بدو گفت روگر توانی بکنوزین بیش مگشای لب بر سخن
زادفرخ به او گفت: «برو و اگر میتوانی این کار را انجام بده، و دیگر بیش از این دهانت را برای حرف زدن باز نکن.
یکی کیسه دینار دادم تو راچو فرزند او یار دادم تو را
من یک کیسه سکهی طلا به تو میدهم، و حمایتِ فرزندِ او (شیرویه) را نیز پشتوانهی تو میکنم.»
یکی خنجری تیز دادش چوآببیامد کشنده سبک پرشتاب
زادفرخ خنجری که مانند آبِ زلال صیقلی و برّنده بود به او داد؛ و آن قاتل با سرعت و شتاب به راه افتاد.
چو آن بدکنش رفت نزدیک شاهورا دیده پابند در پیش گاه
وقتی آن مردِ بدکار به نزد پادشاه رسید، شاه را در آن جایگاه با پاهای زنجیرشده دید.
بلرزید خسرو چو او را بدیدسرشکش ز مژگان به رخ برچکید
خسروپرویز با دیدنِ چهرهی او لرزید و قطراتِ اشک از مژگانش بر روی گونههایش چکید.
بدو گفت کای زشت نام تو چیستکه زاینده را بر تو باید گریست
پادشاه به او گفت: «ای مردِ زشترو، نام تو چیست؟ مادری که تو را زاییده است باید به حالِ تو گریه کند!»
مرا مِهرهرمزد خوانند گفتغریبم بدین شهر بییار و جفت
قاتل گفت: «مرا "مِهر هُرمُزد" مینامند؛ من در این شهر غریب هستم و هیچ یار و همدمی ندارم.»
چنین گفت خسرو که آمد زمانبدست فرومایهٔ بدگمان
خسرو گفت: «پایانِ عمرِ من فرا رسیده است، آن هم به دستِ یک انسانِ پست، فرومایه و بدسرشت.
به مردم نماند همیچهراوبه گیتی نجوید کسی مهر او
چهرهی او اصلاً به انسانها شباهتی ندارد و در تمامِ جهان، هیچکس به دنبال دوستی و محبتِ او نیست.»
یکی ریدکی پیش او بد بپایبریدک چنین گفت کای رهنمای
پسرکِ خدمتکاری (ریدَک) در پیشگاه خسرو ایستاده بود؛ خسرو به او گفت: «ای راهنما (خدمتکار)...
بروتشت آب آر و مشک و عبیریکی پاک ترجامهٔ دلپذیر
...برو یک تشت آب، به همراه مُشک و عَبیر و یک دست لباسِ تمیز و پاکیزه بیاور.»
پرستنده بشنید آواز اویندانست کودک همی راز اوی
خدمتکار صدای او را شنید، اما آن کودک از رازِ پادشاه (آماده شدن برای مرگ) بیخبر بود.
ز پیشش بیامد پرستار خردیکی تشت زرین بر شاه برد
آن خدمتکارِ کوچک از پیش او رفت و یک تشتِ طلایی برای پادشاه آورد.
ابا جامه و آبدستان وآبهمیکرد خسرو ببردن شتاب
همراه با لباسِ تمیز، آفتابه (آبدستان) و آب؛ و خسرو او را برای آوردنِ این وسایل عجله میداد.
چو برسم بدید اندر آمد بواژنه گاه سخن بود و گفتار ژاژ
هنگامی که خسرو «بَرسُم» (شاخههای مقدس زرتشتی) را دید، شروع به خواندن «واژ» (دعای زیرلب) کرد؛ دیگر زمانِ حرف زدن و سخنانِ بیهوده نبود.
چو آن جامهها را بپوشید شاهبه زمزم همی توبه کرد از گناه
وقتی پادشاه آن لباسهای تمیز را پوشید، با زمزمهی دعا، از گناهانِ خود به درگاهِ خداوند توبه کرد.
یکی چادر نو به سر در کشیدبدان تا رخ جان ستان راندید
سپس چادری نو بر روی سر و صورتِ خود کشید، تا چهرهی آن قاتلِ جانستان را نبیند.
بشد مهر هرمزد خنجر بدستدر خانهٔ پادشا راببست
مهر هرمزد با خنجری در دست پیش آمد و درِ اتاقِ پادشاه را بست.
سبک رفت و جامه ازو در کشیدجگرگاه شاه جهان بر درید
سریعاً جلو رفت، لباس را از بدن خسرو کنار زد و پهلو و جگرگاهِ پادشاهِ جهان را با خنجر شکافت.
بپیچید و بر زد یکی سرد بادبه زاری بران جامه بر جان بداد
خسرو به خود پیچید، آهی سرد از سینه برآورد و با زاری، بر روی همان لباسهای تمیز جان سپرد.
برین گونه گردد جهان جهانهمی راز خویش از تو دارد نهان
(پند فردوسی): چرخشِ این جهانِ مادی به همین شکل است؛ او همیشه رازها و بازیهایش را از تو پنهان نگه میدارد.
سخن سنج بیرنج گر مرد لافنبیند ز کردار او جز گزاف
چه انسانِ خردمند و سنجیدهگو باشی و چه انسانِ لافزن، از کارهای این جهان چیزی جز بیهودگی و کارهای گزاف نخواهی دید.
اگر گنج داری و گر گُرم و رنجنمانی همی در سرای سپنج
چه صاحب گنج و ثروت باشی، و چه گرفتار اندوه (گُرم) و رنج، در این دنیایِ موقت (سرای سپنج) ماندگار نخواهی بود.
بیآزاری و راستی برگزینچو خواهی که یابی به داد آفرین
پس آزار نرساندن به دیگران و راستگویی را انتخاب کن، اگر میخواهی به خاطرِ عدالت و نیکیات مورد تحسین قرار بگیری.
چو آگاهی آمد به بازار و راهکه خسرو بران گونه برشد تباه
وقتی خبر به کوچهها و بازارهای شهر رسید که خسرو اینگونه ناجوانمردانه کشته شده است...
همه بدگمانان به زندان شدندبه ایوان آن مستمندان شدند
تمامِ توطئهگران و بدخواهان به سوی زندان و به سراغ آن شاهزادگانِ بیگناه و بیچاره رفتند.
گرامی ده و پنج فرزند بودبه ایوان شاه آنک دربند بود
پانزده فرزندِ عزیز و گرامی از خسروپرویز در آن ایوان (زندان) گرفتار و دربند بودند.
به زندان بکشتندشان بیگناهبدانگه که برگشته شد بخت شاه
شورشیان تمام آنها را در زندان بیگناه به قتل رساندند؛ همانطور که بخت و اقبال از پادشاه برگشته بود.
جهاندار چیزی نیارست گفتهمیداشت آن انده اندر نهفت
پادشاه (شیرویه) جرئت نکرد در برابر این جنایت حرفی بزند و فقط اندوهش را در دل پنهان کرد.
چو بشنید شیرویه چندی گریستاز آن پس نگهبان فرستاد بیست
شیرویه وقتی خبر کشته شدن برادرانش را شنید، مدتی گریه کرد و سپس بیست نگهبان فرستاد...
بدان تا زن و کودکانشان نگاهبدارد پس از مرگ آن کشته شاه
...تا از زنان و کودکانِ خردسالِ برادرانش، پس از مرگِ آن پادشاهِ مقتول، محافظت کنند.
شد آن پادشاهی و چندان سپاهبزرگی و مردی و آن دستگاه
آن پادشاهیِ عظیم، آن ارتشِ بیشمار، و آن همه بزرگی، جوانمردی و قدرت نابود شد...
که کس را ز شاهنشهان آن نبودنه از نامداران پیشین شنود
شکوهی که هیچیک از شاهنشاهانِ تاریخ نظیرِ آن را نداشتند و حتی از نامدارانِ گذشته نیز چنین قدرتی شنیده نشده بود.
یکی گشت با آنک نانی فراخنیابد نبیند برو بوم و کاخ
خسروپرویز با آن انسانِ فقیری که یک نانِ راحت برای خوردن پیدا نمیکند و صاحب هیچ زمین و کاخی نیست، کاملاً برابر و یکی شد.
خردمند گوید نیارد بهاهر آنکس که ایمن شد از اژدها
انسانِ خردمند میگوید: هر کس که خود را از گزندِ اژدهای مرگ و روزگار در امان بداند، هیچ قدر و ارزشی ندارد.
جهان رامخوان جز دلاور نهنگبخاید به دندان چو گیرد به چنگ
این جهان را چیزی جز یک نهنگِ (تمساحِ) درنده و بیرحم ندان؛ که وقتی تو را در چنگال خود بگیرد، با دندانهایش خُردت میکند.
سرآمد کنون کار پرویز شاهشد آن نامور تخت و گنج و سپاه
اکنون داستان و کارنامه خسروپرویز به پایان رسید؛ و تمام آن تاجوتخت، گنجینهها و ارتشِ نامدار از بین رفت.