بخش ۶
پنجاه و سه روز پس از کشته شدن خسروپرویز، شیرویه پیامی گستاخانه و توهینآمیز برای شیرین میفرستد، او را جادوگر میخواند و به دربار احضار میکند تا وی را به همسری خویش درآورد. شیرین که از این بیشرمی و خونریزی شیرویه به خشم آمده، شرط میگذارد که تنها در حضور انجمنی از بزرگان و نامداران با او سخن خواهد گفت. با پذیرش شیرویه و گردآمدن پنجاه تن از سالخوردگان و خردمندان، شیرین با جامهی سوگواری در جایگاه حاضر میشود و با سخنانی کوبنده از پاکدامنی، اصالت، فرزندان و وفاداری خود به خسروپرویز دفاع میکند. او برای اثبات بیگناهی و رد اتهام جادوگری، پرده از چهره برمیگیرد و زیبایی بیمانندش را که تا آن زمان از نامحرمان پوشیده بود، نمایان میکند؛ چنانکه شیرویه و تمامی حاضران خیره و مبهوت میمانند. شیرویه که بیش از پیش شیفتهی او شده، میپذیرد که تمام خواستههای شیرین را برآورده کند. شیرین در گام نخست، سند تمام اموال و داراییهای خود را بازپس میگیرد و همه را صرف آزادی بندگان، کمک به نیازمندان و آبادانی آتشکدهها به نیت شادی روان همسرش میکند. سپس گواهی پاکی و نیکنامی خود را از خادمانش میگیرد و در نهایت، به عنوان آخرین خواسته، اجازه مییابد تا برای وداع به دخمهی (آرامگاه) خسروپرویز برود. شیرین در تاریکی دخمه، چهره بر چهرهی همسرش مینهد، زهر هلاهلی را که با خود پنهان کرده بود مینوشد و با وفاداری جاودانه، تکیه داده بر دیوار در کنار پادشاه جان میسپارد. شیرویه با شنیدن این خبر غرق در اندوه و حسرت میشود و دیری نمیپاید که خود او نیز پس از هفت ماه پادشاهی شوم و سراسر ویرانی، مسموم شده و به کام مرگ فرو میرود.
چو آوردم این روز خسرو ببنز شیروی و شیرین گشایم سخن
اکنون که داستانِ روزگارِ خسروپرویز را به پایان رساندم، سخن را دربارهی شیرویه و شیرین آغاز میکنم.
چو پنجاه و سه روز بگذشت زینکه شد کشته آن شاه با آفرین
هنگامی که پنجاه و سه روز از کشته شدنِ آن پادشاهِ ستوده گذشت...
به شیرین فرستاد شیروی کسکه ای نره جادوی بیدست رس
شیرویه کسی را نزد شیرین فرستاد با این پیام که: «ای جادوگرِ بزرگ (نرهجادو) و دستنیافتنی!
همه جادویی دانی و بدخوییبه ایران گنکار ترکس تویی
تو فقط مکر و جادوگری و بداخلاقی میدانی و گناهکارترین شخص در تمام ایران تو هستی.
به تنبل همیداشتی شاه رابه چاره فرود آوری ماه را
تو پادشاه را با فریب و مکر (تنبل) در چنگِ خود نگه داشته بودی؛ تو با افسونِ خود، ماه را از آسمان پایین میآوری!
بترس ای گنهکار و نزد من آیبه ایوان چنین شاد و ایمن مپای
ای زنِ گناهکار، بترس و پیشِ من بیا و در کاخِ خود اینگونه شاد و با احساسِ امنیت اقامت نکن.»
برآشفت شیرین ز پیغام اووزان پرگنه زشت دشنام او
شیرین از پیامِ او و از آن دشنامِ زشت و پر از گناهش بهشدت خشمگین شد.
چنین گفت کنکس که خون پدربریزد مباداش بالا وبر
با خود گفت: «کسی که خونِ پدرش را میریزد، الهی که هیچگاه قامت و قوتی (عمر طولانی) نداشته باشد.
نبینم من آن بدکنش را ز دورنه هنگام ماتم نه هنگام سور
من آن مردِ بدکار را حتی از دور هم نخواهم دید؛ نه در زمان سوگواری و نه در زمانِ جشن.»
دبیری بیاورد انده بریهمان ساخته پهلوی دفتری
یک دبیر غمخوار و رازدار را آورد و یک دفترِ رسمی به خط پهلوی (برای وصیت) آماده کرد.
بدان مرد داننده اندرز کردهمه خواسته پیش او ارز کرد
به آن مردِ دانا وصیتِ خود را گفت و تمامِ ثروت و اموالش را پیشِ او ارزشگذاری و ثبت کرد.
همیداشت لختی به صندوق زهرکه زهرش نبایست جستن به شهر
مقداری زهر در صندوقِ خود داشت و نیازی نبود که برای پیدا کردنِ زهر در شهر بگردد.
همیداشت آن زهر با خویشتنهمیدوخت سرو چمن را کفن
آن زهر را پیشِ خود نگه داشت؛ گویی داشت برای قامتِ سروگونهی خودش کفن میدوخت.
فرستاد پاسخ به شیروی بازکه ای تاجور شاه گردن فراز
پاسخی برای شیرویه فرستاد که: «ای پادشاهِ تاجدار و مغرور!
سخنها که گفتی تو برگست و باددل و جان آن بدکنش پست باد
حرفهایی که زدی مانند باد و برگ (بیاساس و بیهوده) است؛ جان و دلِ آدمِ بدکار، پَست و نابود باد.
کجا در جهان جادویی جز بنامشنودست و بودست زان شادکام
کجای جهان کسی به جز نامِ جادو چیزی شنیده است؟ و چه کسی با جادوگری به خوشبختی رسیده است؟
وگر شاه ازین رسم و اندازه بودکه رای وی از جادوی تازه بود
اگر پادشاه (خسروپرویز) اهل این کارها بود و عقلش با جادوگری کار میکرد...
که جادو بدی کس به مشکوی شاهبه دیده به دیدی همان روی شاه
و اگر کسی در حرمسرای او جادوگر بود، قطعاً اثرِ آن جادو را در چهرهی پادشاه با چشمت میدیدی (در حالی که او بسیار شاداب و بااقتدار بود).
مرا از پی فرخی داشتیکه شبگیر چون چشم بگماشتی
او مرا به خاطرِ شگون و خوشیمنیام نگه داشته بود، تا جایی که صبحگاهان (شبگیر) وقتی بیدار میشد چشمش اول به من بیفتد.
ز مشکوی زرین مرا خواستیبه دیدار من جان بیاراستی
او مرا از میانِ زنانِ حرمسرایِ زرین انتخاب کرد و با دیدنِ من جانش را صفا میداد.
ز گفتار چونین سخن شرم دارچه بندی سخن کژ بر شهریار
از زدنِ این حرفها خجالت بکش؛ چرا به پادشاه (پدرت) تهمتِ ناروا و دروغ میزنی؟
ز دادار نیکی دهش یاد کنبه پیش کس اندر مگو این سخن
از خداوندِ نیکیبخش یاد کن و این حرف را پیشِ هیچکس به زبان نیاور.»
ببردند پاسخ به نزدیک شاهبر آشفت شیروی زان بیگناه
پاسخِ شیرین را به نزد شاه بردند و شیرویه از دستِ آن زنِ بیگناه خشمگین شد.
چنین گفت کز آمدن چاره نیستچو تو در زمانه سخن خواره نیست
شیرویه پاسخ داد: چارهای جز آمدن نداری؛ چرا که در این روزگار، هیچکس به اندازهی تو حرفِ یاوه نمیزند!
چو بشنید شیرین پراز درد شدبپیچید و رنگ رخش زرد شد
شیرین با شنیدنِ این حرف پر از درد شد؛ به خود پیچید و رنگ از چهرهاش پرید.
چنین داد پاسخ که نزد تو مننیایم مگر با یکی انجمن
پاسخ داد: «من هرگز پیشِ تو نمیآیم مگر اینکه انجمنی...
که باشند پیش تو دانندگانجهاندیده و چیز خوانندگان
از افرادِ دانا، جهاندیده و باسواد در پیشگاهِ تو حضور داشته باشند.»
فرستاد شیروی پنجاه مردبیاورد داننده و سالخورد
شیرویه پنجاه مردِ دانا و سالخورده را فرستاد و آورد.
وزان پس بشیرین فرستاد کسکه برخیز و پیش آی و گفتار بس
سپس کسی را پیشِ شیرین فرستاد که: «بلند شو و بیا و بهانه بس است.»
چو شیرین شنید آن کبود و سیاهبپوشید و آمد به نزدیک شاه
شیرین وقتی این را شنید، لباسِ سوگواری (کبود و سیاه) پوشید و به دربار آمد.
بشد تیز تا گلشن شادگانکه با جای گوینده آزادگان
بهسرعت به «گلشن شادگان» (نام کاخ) رفت، که جایگاهِ بزرگانِ سخنور و آزادگان بود.
نشست از پس پردهای پادشاچناچون بود مردم پارسا
مانندِ زنانِ پاکدامن و پارسا، در پشتِ پردهی جایگاهِ پادشاه نشست.
به نزدیک او کس فرستاد شاهکه از سوک خسرو برآمد دو ماه
شاه (شیرویه) کسی را نزد او فرستاد و پیام داد: «دو ماه از عزاداریِ خسرو گذشته است.
کنون جفت من باش تا برخوریبدان تا سوی کهتری ننگری
اکنون همسرِ من باش تا از زندگی لذت ببری، و دیگر رویِ زیردستی و خواری را نبینی.
بدارم تو را هم بسان پدروزان نیز نامیتر و خوبتر
من هم دقیقاً مثل پدرم تو را نگه میدارم، و حتی محترمتر و بهتر از او با تو رفتار میکنم.»
بدو گفت شیرین که دادم نخستبده وانگهی جان من پیش تست
شیرین به او گفت: «اول حق و خواستهی مرا بده، بعد از آن جانِ من در اختیارِ توست.
وزان پس نیاسایم از پاسختز فرمان و رای و دل فرخت
پس از آن، از پاسخ دادن و اطاعت از فرمان و خواستهی تو دست نخواهم کشید.»
بدان گشت شیروی همداستانکه برگوید آن خوب رخ داستان
شیرویه با این موضوع موافقت کرد تا آن زنِ زیبارو حرفش را بزند.
زن مهتر از پرده آواز دادکه ای شاه پیروز بادی و شاد
زنِ بزرگ از پشتِ پرده صدا زد: «ای پادشاه، پیروز و شاد باشی!
تو گفتی که من بد تن و جادوامز پاکی و از راستی یک سوام
تو گفتی که من زنی بدذات و جادوگر هستم و هیچ بهرهای از پاکی و صداقت ندارم.»
بدو گفت که شیرویه بود این چنینز تیزی جوانان نگیرند کین
شیرویه به او گفت: «بله، همینطور بود (من گفتم)؛ اما نباید از تندی و خشمِ جوانان کینه به دل گرفت!»
چنین گفت شیرین به آزادگانکه بودند در گلشن شادگان
شیرین رو به بزرگان و آزادگانی که در کاخ بودند کرد و گفت:
چه دیدید ازمن شما از بدیز تاری و کژی و نابخردی
«شما چه بدی، پنهانکاری، انحراف یا بیعقلیای از من دیدهاید؟
بسی سال بانوی ایران بدمبهر کار پشت دلیران بدم
من سالهای زیادی بانوی ایران بودم و در هر کاری حامیِ دلاوران و بزرگان بودم.
نجستم همیشه جز از راستیز من دور بد کژی وکاستی
همیشه فقط به دنبالِ راستی بودم و دروغ و کمکاری از من دور بود.
بسی کس به گفتار من شهر یافتز هر گونهای از جهان بهر یافت
افرادِ بسیاری با وساطت و سخنِ من به مقام و شهرت رسیدند و از مالِ دنیا بهرهمند شدند.
به ایران که دید از بنه سایهاموگر سایهٔ تاج و پیرایهام
در تمام ایران اصلاً چه کسی سایهی من یا سایهی تاج و زیورآلات مرا از نزدیک دیده است؟
بگوید هر آنکس که دید و شنیدهمه کار ازین پاسخ آمد پدید
هرکس چیزی (خلاف این) دیده یا شنیده است بگوید؛ چرا که تمامِ حقایق با پاسخِ شما روشن میشود.»
بزرگان که بودند در پیش شاهز شیرین به خوبی نمودند راه
بزرگانی که در حضورِ شاه بودند، همگی به نیکی از شیرین دفاع کردند و شهادت دادند...
که چون او زنی نیست اندر جهانچه در آشکار و چه اندر نهان
...که در تمامِ جهان زنی مانندِ او وجود ندارد؛ چه در ظاهر و چه در رفتارِ پنهان.
چنین گفت شیرین که ای مهترانجهان گشته و کار دیده سران
شیرین گفت: «ای بزرگان و سرورانِ جهاندیده و باتجربه!
بسه چیز باشد زنان رابهیکه باشند زیبای گاه مهی
برتری و ارزشِ زنان به سه چیز است تا شایستهی جایگاهِ بزرگی باشند:
یکی آنک باشرم و باخواستستکه جفتش بدو خانه آراستست
اول اینکه باحیا و مدیرِ دارایی باشند و همسرشان به واسطهی آنها خانهاش آباد باشد.
دگرآنک فرخ پسر زاید اوز شوی خجسته بیفزاید او
دوم اینکه پسرانی شایسته به دنیا بیاورند و نسلِ همسرِ مبارکشان را زیاد کنند.
سه دیگر که بالا و رویش بودبه پوشیدگی نیز مویش بود
سوم اینکه قد و چهرهای زیبا داشته باشند، اما مویِ آنها پوشیده و محفوظ بماند.
بدان گه که من جفت خسرو بدمبه پیوستگی در جهان نو بدم
زمانی که من همسر خسرو شدم، در پیوند و ازدواج تازه و بیتجربه بودم.
چو بیکام و بیدل بیامد ز رومنشستن نبود اندرین مرز و بوم
هنگامی که خسرو از روم بازگشت، هنوز به کام و آرزوی خود نرسیده بود؛ و هنوز در این سرزمین جایِ آرامش و نشستن (بر تختِ پادشاهی) برای او فراهم نبود.
از آن پس بران کامگاری رسیدکه کس در جهان آن ندید و شنید
(با ورودِ من) پس از آن به چنان قدرت و موفقیتی رسید که کسی در جهان مانندِ آن را ندیده و نشنیده است.
وزو نیز فرزند بودم چهاربدیشان چنان شاد بد شهریار
من از او چهار فرزند داشتم که پادشاه بهشدت از داشتنشان خوشحال بود؛
چو نستود و چون شهریار و فرودچو مردان شه آن تاج چرخ کبود
فرزندانی چون نستود، شهریار، فرود، و مردانشاه که مانندِ تاجِ این آسمانِ کبود بودند.
ز جم و فریدون چو ایشان نزادزبانم مباد ار بپیچم ز داد
حتی پادشاهانی چون جمشید و فریدون هم فرزندانی به این شایستگی نداشتند؛ اگر خلافِ حقیقت میگویم، زبانم لال باد!
بگفت این و بگشاد چادر ز رویهمه روی ماه و همه پشت موی
شیرین این را گفت و چادر از چهره برداشت؛ چهرهای مانند ماه نمایان شد و انبوهی از مو تا پشتش ریخت.
سه دیگر چنین است رویم که هستیکی گر دروغست بنمای دست
(سپس گفت:) سومین ویژگی این است؛ چهرهی من همین است که میبینید، اگر در این ادعا دروغی هست دستتان را بالا ببرید و بگویید.
مرا از هنر موی بد در نهانکه آن راندیدی کس اندر جهان
هنر و کمالِ من این موهایم بود که هیچکس در جهان آن را ندیده بود.
نمودم همه پیشت این جادویینه از تنبل و مکر وز بدخویی
تمامِ این جادویی را که میگفتی پیشت نشان دادم! این جادو از مکر، فریب و بدذاتی نبود (بلکه زیباییِ خدادادیام بود).
نه کس موی من پیش ازین دیده بودنه از مهتران نیز بشنیده بود
پیش از این هیچکس مویِ مرا ندیده بود و حتی بزرگان وصفِ آن را هم نشنیده بودند.»
ز دیدار پیران فرو ماندندخیو زیر لبها برافشاندند
پیران و بزرگان از دیدنِ زیباییِ او خیره ماندند و زیرِ لب آب دهان (برای دفعِ چشمزخم) ریختند.
چو شیروی رخسار شیرین بدیدروان نهانش ز تن برپرید
وقتی شیرویه چهرهی شیرین را دید، هوش و روان از بدنش پرید.
ورا گفت جز تو نباید کسمچو تو جفت یابم به ایران بسم
به او گفت: «من جز تو هیچکس را نمیخواهم؛ اگر در ایران همسری مثل تو داشته باشم برایم کافی است.»
زن خوب رخ پاسخش داد بازکه از شاه ایران نیم بینیاز
آن زنِ زیبارو در پاسخ گفت: «من هم از پادشاه ایران بینیاز نیستم (و درخواستت را میپذیرم).
سه حاجت بخواهم چو فرمان دهیکه بر تو بماناد شاهنشهی
اما سه خواسته دارم که اگر فرمانِ انجامشان را بدهی؛ پادشاهیات پایدار باد!»
بدو گفت شیروی جانم توراستدگر آرزو هرچ خواهی رواست
شیرویه گفت: «جانِ من فدای توست؛ هر آرزوی دیگری هم که داری برآورده است.»
بدو گفت شیرین که هر خواستهکه بودم بدین کشور آراسته
شیرین به او گفت: «اولین خواستهام این است که تمامِ اموال و داراییهایی را که در این کشور متعلق به من بود...
ازین پس یکایک سپاری به منهمه پیش این نامور انجمن
از این به بعد در حضورِ همین بزرگان تکبهتک به من پس بدهی.
بدین نامه اندر نهی خط خویشکه بیزارم از چیز او کم و بیش
و در این نامه امضا کنی و بنویسی که هیچ ادعا و دخالتی در کم و زیادِ اموالِ من نداری.»
بکرد آنچ فرمود شیروی زودزن از آرزوها چو پاسخ شنود
شیرویه فوراً خواستهی او را انجام داد؛ زن وقتی پاسخِ مثبتِ آرزویش را شنید...
به راه آمد از گلشن شادگانز پیش بزرگان و آزادگان
...از کاخِ شادگان و از پیشِ بزرگان و آزادگان خارج شد.
به خانه شد و بنده آزاد کردبدان خواسته بنده را شاد کرد
به خانهاش رفت و بردگان را آزاد کرد و با بخشیدنِ اموال، دلِ آنها را شاد کرد.
دگر هرچ بودش به درویش دادبدان کو ورا خویش بد بیش داد
بقیهی اموالش را به فقرا بخشید و به کسانی که با او خویشاوند بودند بیشتر داد.
ببخشید چندی به آتشکدهچه برجای و روز و جشن سده
مقداری از ثروتش را به آتشکدهها و برای برگزاریِ مراسم و جشن سده وقف کرد.
دگر بر کنامی که ویران شدسترباطی که آرام شیران بدست
بخشِ دیگری را برای بازسازیِ مکانهای ویرانشده و کاروانسراهایی (رباط) که پناهگاهِ دلاوران بود اختصاص داد.
به مزد جهاندار خسرو بدادبه نیکی روان ورا کرد شاد
همهی اینها را به عنوان دستمزد و خیرات برای روحِ خسرو بخشید و روانِ او را با این نیکیها شاد کرد.
بیامد بدان باغ و بگشاد روینشست از بر خاک بیرنگ و بوی
سپس به باغ آمد، رویِ خود را باز کرد و بدون هیچ آرایش و عطری بر روی خاک نشست.
همه بندگان را بر خویش خواندمران هر یکی رابه خوبی نشاند
تمام خدمتکاران را پیشِ خود صدا زد و هر یک را با احترام نشاند.
چنین گفت زان پس به بانگ بلندکه هرکس که هست از شما ارجمند
سپس با صدای بلند گفت: «ای افرادِ ارزشمند...
همه گوش دارید گفتار مننبیند کسی نیز دیدار من
همگی به حرفِ من گوش دهید، چرا که دیگر کسی رویِ مرا نخواهد دید.
مگویید یک سر جز از راستینیاید ز دانندگان کاستی
از شما میخواهم که مطلقاً جز حقیقت چیزی نگویید؛ انسانهای دانا هرگز دروغ نمیگویند.
که زان پس که من نزد خسرو شدمبه مشکوی زرین او نوشدم
از زمانی که من همسرِ خسرو شدم و به حرمسرای طلایی او پا گذاشتم...
سر بانوان بودم و فر شاهاز آن پس چو پیدا شد از من گناه
من بانوی اول و مایهی افتخارِ پادشاه بودم؛ آیا از آن زمان تا کنون، گناه و خطایی از من سر زده است؟
نباید سخن هیچ گفتن برویچه روی آید اندر زنی چاره جوی
به خاطرِ رودربایستی حرف نزنید؛ یک زنِ فریبکار و مکار چه جایگاهی میتواند داشته باشد؟»
همه یکسر از جای برخاستندزبانها به پاسخ بیاراستند
همهی خدمتکاران یکصدا از جای برخاستند و به پاسخ دادن مشغول شدند:
که ای نامور بانوی بانوانسخنگوی و دانا و روشن روان
«که ای بانویِ نامدارِ زنان! ای زنی که خوشبیان، دانا و پاکسرشت هستی!
به یزدان که هرگز تو راکس ندیدنه نیز از پس پرده آوا شنید
سوگند به خدا که هرگز کسی (حتی سایهی) تو را ندید و حتی صدای تو را از پشتِ پرده نشنید.
همانا ز هنگام هوشنگ بازچو تو نیز ننشست بر تخت ناز
قطعاً از زمانِ پادشاهیِ هوشنگ تا به امروز، زنی به بزرگی و شایستگیِ تو بر تخت ننشسته است.»
همه خادمان و پرستندگانجهانجوی و بیدار دل بندگان
تمامِ خادمان و خدمتگزارانِ آگاه و دانا...
به آواز گفتند کای سرفرازستوده به چین و به روم و طراز
با صدای بلند گفتند: «ای بانوی سرافراز که در کشورهای چین، روم و طراز مورد ستایش هستی...
که یارد سخن گفتن از تو به بدبدی کردن از روی تو کی سزد
چه کسی جرئت دارد از تو به بدی یاد کند؟ اصلاً انجامِ کارِ بد با ذات و چهرهی تو هیچ تناسبی ندارد.»
چنین گفت شیرین که این بدکنشکه چرخ بلندش کند سرزنش
شیرین گفت: «این مردِ بدکار (شیرویه)، که امیدوارم روزگار او را سرزنش و نفرین کند...
پدر را بکشت از پی تاج و تختکزین پس مبیناد شادی و بخت
...پدرش را برای رسیدن به تاجوتخت کشت؛ امیدوارم که از این به بعد رویِ شادی و خوشبختی را نبیند.
مگر مرگ را پیش دیوار کردکه جان پدر را به تن خوار کرد
گویی او مرگِ خودش را کاملاً از یاد برده و پشتِ گوش انداخته است که اینچنین جانِ پدرش را در بدنش خوار و نابود کرد!
پیامی فرستاد نزدیک منکه تاریک شد جان باریک من
او پیامی برای من فرستاد که از شنیدنش جانِ ضعیفم تاریک و مکدر شد.
بدان گفتم این بد که من زندهامجهان آفرین را پرستندهام
به این دلیل از شما خواستم شهادت دهید که تا وقتی زندهام و خدا را میپرستم...
پدیدار کردم همه راه خویشپراز درد بودم ز بدخواه خویش
...تمامِ مسیر و کارنامهی زندگیام را برای همه روشن کنم؛ چرا که از دستِ این بدخواه (شیرویه) دلم پر از درد بود.
پس از مرگ من بر سر انجمنزبانش مگر بد سراید ز من
تا مبادا پس از مرگِ من، در میانِ جمع و انجمنها پشتِ سر من بدگویی کند و تهمت بزند.»
ز گفتار او ویژه گریان شدندهم از درد پرویز بریان شدند
حاضران از سخنانِ شیرین بهشدت گریه کردند و از به یاد آوردنِ دردِ مرگِ خسروپرویز، دلشان کباب شد.
برفتند گویندگان نزد شاهشنیده به گفتند زان بیگناه
سخنگویان و مأموران به پیشِ شاه رفتند و حرفهایی را که از آن زنِ بیگناه شنیده بودند به او بازگو کردند.
بپرسید شیروی کای نیک خویسه دیگر چه چیز آمدت آرزوی
شیرویه (پیام داد و) پرسید: «ای زنِ خوشرفتار، سومین آرزو و خواستهی تو چیست؟»
فرستاد شیرین به شیروی کسکه اکنون یکی آرزو ماند و بس
شیرین کسی را پیشِ شیرویه فرستاد که: «اکنون فقط یک آرزو برایم باقی مانده است.
گشایم در دخمهٔ شاه بازبه دیدار او آمدستم نیاز
درِ آرامگاهِ (دخمه) پادشاه را باز کنید؛ چرا که من به دیدنِ رویِ او نیازمندم.»
چنین گفت شیروی کاین هم رواستبدیدار آن مهتر او پادشاست
شیرویه گفت: «این خواسته هم مجاز است؛ او برای دیدنِ همسرش مختار و پادشاه است.»
نگهبان در دخمه را باز کردزن پارسا مویه آغاز کرد
نگهبان درِ آرامگاه را باز کرد و آن زنِ پاکدامن شروع به زاری و گریه کرد.
بشد چهر بر چهر خسرو نهادگذشته سخنها برو کرد یاد
جلو رفت و صورتش را روی صورتِ خسرو گذاشت و خاطرات و سخنانِ گذشته را با او مرور کرد.
هم آنگه زهر هلاهل بخوردز شیرین روانش برآورد گرد
در همان لحظه، زهرِ کشندهی «هلاهل» را نوشید و جانِ شیرین از بدنش پر کشید.
نشسته بر شاه پوشیده رویبه تن بریکی جامه کافور بوی
در حالی که صورتش را پوشانده بود و لباسی آغشته به بویِ کافور به تن داشت، در کنار پادشاه نشسته بود.
به دیوار پشتش نهاد و بمردبمرد و ز گیتی نشانش ببرد
پشتش را به دیوار تکیه داد و مُرد؛ مُرد و تمامِ نشانههای خود را از این جهان پاک کرد.
چو بشنید شیروی بیمار گشتز دیدار او پر ز تیمار گشت
وقتی شیرویه این خبر را شنید از شدتِ اندوه بیمار شد؛ و از اینکه نتوانست به شیرین برسد غرق در غصه شد.
بفرمود تا دخمه دیگر کنندز مشک وز کافورش افسر کنند
دستور داد تا آرامگاه را دوباره مرتب کنند و از مُشک و کافور برای شیرین تاجی بسازند (او را با احترام کفن کنند).
در دخمهٔ شاه کرد استواربرین بر نیامد بسی روزگار
درِ آرامگاهِ شاه را محکم بستند؛ و از این ماجرا زمانِ زیادی نگذشت...
که شیروی را زهر دادند نیزجهان را ز شاهان پرآمد قفیز
...که به شیرویه نیز زهر خوراندند و پیمانهی عمرِ پادشاهان در این جهان پر شد.
به شومی بزاد و به شومی بمردهمان تخت شاهی پسر را سپرد
شیرویه با شومی و نامبارکی به دنیا آمد و با شومی هم مُرد و تخت پادشاهی را به پسرش واگذار کرد.
کسی پادشاهی کند هفت ماهبهشتم ز کافور یابد کلاه
(ارزشِ این جنایتها چه بود وقتی) آدمی هفت ماه پادشاهی میکند و در ماهِ هشتم، تاجِ کافور بر سر میگذارد (کفنپوش و راهیِ گور میشود)!
به گیتی بهی بهتر از گاه نیستبدی بتر از عمر کوتاه نیست
در این جهان، هیچچیزی بهتر از نیکی و پاکی نیست؛ و هیچ بدی و مجازاتی بدتر از داشتنِ عمر کوتاه نیست.
کنون پادشاهی شاه اردشیربگویم که پیش آمدم ناگزیر
اکنون ناچارم داستانِ پادشاهیِ «اردشیر» (پسر شیرویه) را که پیشِ روی من است بازگو کنم.