بخش ۳
رستم فرخزاد پس از نوشتن وصیتنامه برای برادر خویش، پیکی تندرو همچون برق و باد به سوی سعد وقاص، فرمانده سپاهیان عرب، روانه میکند. او در نامهای که بر حریر سپید نگاشته شده، پس از ستایش پروردگار و یادآوری شکوه پادشاهی ایران، با لحنی آمیخته به غرور و تحقیر سعد را مورد خطاب قرار میدهد و میپرسد که با کدام پیشینه، پادشاه و آیین به خود جسارت دادهاند که با لشکری برهنه و بیتوشه به چنین جنگی روی آورند؟ رستم با توصیف جلال، بزرگی و ثروت بیکران یزدگرد، به طعنه یادآور میشود که تنها هزینه خوراک دوازده هزار سگ، یوز و بازِ شکاری پادشاه ایران، از تمام دارایی و اندوختهی دشتنشینان بیشتر است. او سعد را سرزنش میکند که چگونه با چنین خوی و تباری سودای تاجوتخت کیانی را در سر میپروراند و به وی پیشنهاد میدهد که نمایندهای خردمند برای مذاکره بفرستد تا خواستههایشان به گوش یزدگرد برسد و نیازشان برآورده گردد؛ تا بدینگونه از جنگ با نوه انوشیروان و نابودی حتمی خویش پرهیز کنند. در پایان، رستم نامه را مهر کرده و به دست پهلوانی نامدار به نام «پیروز شاپور» میسپارد تا به همراه گروهی از بزرگانِ ایرانزمین که سراپا غرق در زره و سیم و زر هستند، به قرارگاه سعد وقاص ببرد.
فرستادهٔ نیز چون برق و رعدفرستاد تازان به نزدیک سعد
رستم فرستادهای را همچون رعد و برق، با شتاب و تاختان به سوی سعد وقاص فرستاد.
یکی نامهای بر حریر سپیدنویسنده بنوشت تابان چو شید
نویسنده، نامهای بر روی پارچه حریر سفید نوشت که همچون خورشید میدرخشید.
به عنوان بر از پور هرمزد شاهجهان پهلوان رستم نیک خواه
بر روی نامه نوشته بود: از طرف رستم، پسرِ هرمزد، جهانپهلوان و نیکخواه،
سوی سعدِ وَقاص جوینده جنگجهان کرده بر خویشتن تار و تنگ
به سوی سعد وقاص که در جستجوی جنگ است و با این کار، جهان را بر خود تاریک و تنگ کرده است.
سرنامه گفت از جهاندار پاکبباید که باشیم با بیم و باک
در آغاز نامه گفت: ما باید همواره از پروردگارِ پاکِ جهان ترس و پروا داشته باشیم؛
کزویست بر پای گردان سپهرهمه پادشاهیش دادست و مهر
زیرا پایداری این چرخ گردون از اوست و تمام فرمانرواییاش بر پایهی عدل و مهربانی است.
ازو باد بر شهریار آفرینکه زیبای تاجست و تخت و نگین
از جانب خداوند بر پادشاهِ ما (یزدگرد) آفرین باد؛ پادشاهی که برازندهی تاج، تخت و انگشترِ فرمانروایی است.
که دارد به فر اهرمن راببندخداوند شمشیر و تاج بلند
پادشاهی که با شکوه و فرّهِ ایزدیاش اهریمن را در بند کشیده است و خداوندگارِ شمشیر و تاجِ بلندمرتبه است.
به پیش آمد این ناپسندیده کاربه بیهوده این رنج و این کارزار
اکنون این جنگ و کارزارِ بیهوده و ناپسند پیش آمده است.
به من بازگوی آنک شاه تو کیستچه مردی و آیین و راه تو چیست
به من بگو که پادشاه شما کیست؟ خودت چه مردی هستی و رسم و آیین شما چیست؟
به نزد که جویی همی دستگاهبرهنه سپهبد برهنه سپاه
با تکیه بر چه کسی جویای مقام و قدرت شدهای؟ ای فرماندهِ برهنه با سپاهی برهنه!
به نانی تو سیری و هم گرسنهنه پیل و نه تخت و نه بار و بنه
شما با یک تکه نان هم سیر هستید و هم گرسنه؛ نه فیلی دارید، نه تختی، و نه توشه و بار و بنهای.
به ایران تو را زندگانی بس استکه تاج و نگین بهر دیگر کس است
برای شما، فقط همین که در ایران زنده بمانید موفقیتِ بزرگی است؛ زیرا تاج و تختِ پادشاهی متعلق به کس دیگری است.
که با پیل و گنجست و با فروجاهپدر بر پدر نامبردار شاه
متعلق به پادشاهی است که فیل، گنج، شکوه و مقام دارد و نسل اندر نسلش، پادشاه و نامدار بودهاند.
به دیدار او بر فلک ماه نیستبه بالای او بر زمین شاه نیست
در آسمان، ماهی به زیبایی چهرهی او نیست و روی زمین، پادشاهی به بلندیِ قامت او وجود ندارد.
هر آن گه که در بزم خندان شودگشاده لب و سیم دندان شود
هرگاه در بزم و مهمانی لب به خنده بگشاید و دندانهای نقرهفامش نمایان شود،
به بخشد بهای سر تازیانکه بر گنج او زان نیاید زیان
ارزشی معادل بهای جانِ تمام اعراب را میبخشد و با این حال، هیچ گزندی به خزانهی او نمیرسد.
سگ و یوز و بازش ده و دو هزارکه با زنگ و زرند و با گوشوار
او دوازده هزار سگ، یوزپلنگ و شاهین شکاری دارد که همگی با زنگولههای طلا و گوشواره آراسته شدهاند.
به سالی همه دشت نیزه وراننیابند خورد از کران تا کران
تمام مردمِ سرزمینهای عربنشین (دشتِ نیزهوران) در طول یک سال، نمیتوانند آنقدر خوراک پیدا کنند...
که او را به باید به یوز و به سگکه در دشت نخچیر گیرد به تگ
...که او فقط برای تغذیهی سگها و یوزپلنگهای شکاریاش نیاز دارد تا در دشت بدوند و شکار کنند!
سگ و یوز او بیشتر زان خوردکه شاه آن به چیزی همینشمرد
غذای سگها و یوزهای او حتی از این هم بیشتر است و پادشاه این هزینه را اصلاً به حساب نمیآورد.
شما را به دیده درون شرم نیستز راه خرد مهر و آزرم نیست
آیا در چشمان شما هیچ شرم و حیایی نیست؟ آیا هیچ بویی از خرد، محبت و احترام نبردهاید؟
بدان چهره و زاد و آن مهر و خویچنین تاج و تخت آمدت آرزوی
با آن چهره، نژاد، رفتار و خوی، چطور آرزوی رسیدن به چنین تاج و تختی را در سر پروراندهای؟
جهان گر بر اندازه جویی همیسخن بر گزافه نگویی همی
اگر در این جهان به اندازه گلیم خودت پا دراز میکردی، هرگز چنین سخنان گزاف و بیهودهای نمیگفتی.
سخن گوی مردی برِ ما فرستجهاندیده و گرد و زیبا فرست
اکنون مردی سخنور، جهاندیده، دلاور و شایسته را نزد ما بفرست؛
بدان تا بگوید که رای تو چیستبه تخت کیان رهنمای تو کیست
تا به ما بگوید که نیت واقعی تو چیست و چه کسی تو را به سمت غصبِ تاج و تخت ایران راهنمایی کرده است.
سواری فرستیم نزدیک شاهبخواهیم ازو هرچ خواهی بخواه
تا ما نیز سواری نزد پادشاه بفرستیم و هرآنچه تو میخواهی را از او برایت طلب کنیم.
تو جنگ چنان پادشاهی مجویکه فرجام کارانده آید بروی
با چنین پادشاهِ بزرگی نجنگ، زیرا عاقبتِ این کار، بدی و تباهی را برایت به همراه خواهد آورد.
نبیره جهاندار نوشین روانکه با داد او پیرگردد جوان
او نبیرهی انوشیروانِ جهانگشا است؛ پادشاهی که از شدت عدالتش، پیران دوباره جوان میشوند.
پدر بر پدر شاه و خود شهریارزمانه ندارد چنو یادگار
او نسل اندر نسل پادشاه بوده است و روزگار هرگز یادگاری مانند او به خود ندیده است.
جهانی مکن پر ز نفرین خویشمشو بد گمان اندر آیین خویش
با این جنگافروزی، جهان را پر از نفرین علیه خودت نکن و در مسیر و آیین خودت دچار توهم و گمراهی نشو.
به تخت کیان تا نباشد نژادنجوید خداوند فرهنگ و داد
انسانی که خردمند و عادل باشد، میداند تا کسی از نژاد پادشاهان نباشد، نباید به دنبال تخت پادشاهی کیانیان برود.
نگه کن بدین نامهٔ پندمندمکن چشم و گوش و خرد را ببند
به این نامهی پر از نصیحت با دقت نگاه کن و چشم و گوش و عقلت را به روی حقیقت نبند.
چو نامه به مهر اندر آمد به دادبه پیروز شاپور فرخ نژاد
وقتی نامه مهر و موم شد، رستم آن را به دست پهلوانی پاکنژاد به نام «پیروز شاپور» سپرد.
بر سعد وقاص شد پهلواناز ایران بزرگان روشن روان
آن پهلوان به همراه جمعی از بزرگان و نامدارانِ روشنضمیر ایرانی، به سوی سعد وقاص به راه افتادند؛
همه غرقه در جوشن و سیم و زرسپرهای زرین و زرین کمر
در حالی که همگی غرق در زره، نقره و طلا بودند و سپرهای زرین و کمربندهای طلایی به همراه داشتند (تا شکوه سپاه ایران را به رخ بکشند).