بخش ۴
سعد وقاص پس از پذیرفتن پیک ایران و آگاهی از پیام رستم فرخزاد، نامهای به زبان تازی در پاسخ مینویسد. او در این نامه با اشاره به پیامبر، قرآن و وعدههای بهشت و دوزخ، یزدگرد را به پذیرش دین نو فرامیخواند و وعده میدهد که در صورت پذیرش اسلام، پادشاهی هر دو جهان از آنِ شاه ایران خواهد بود و در غیر این صورت، سرانجامی جز جنگ و تباهی نخواهند داشت. سعد این پیام را به دست فرستادهای سادهپوش و سالخورده به نام «شعبه مغیره» میسپارد. رستم فرخزاد برای به رخ کشیدن شکوه و جلال سپاه ایران، سراپردهای فاخر با فرشهای زربفت میآراید، اما فرستادهی عرب با بیاعتنایی به آن همه تجمل، بر روی خاک مینشیند و تنها شرط خرسندی خود را پذیرش دین جدید میخواند. رستم که از این سخنان و خواندن نامهی سعد به خشم آمده، با یادآوری کینهتوزی چرخ گردون و شوم بودن بخت ساسانیان در این رویارویی، پاسخ میدهد که سعد همتراز او و سزاوار دستیافتن به تاجوتخت کیانی نیست. پهلوان ایران در نهایت با رد این پیشنهاد، فرستاده را بازمیگرداند و با صلابت تأکید میکند که دیگر زمان سخنگفتن به سر آمده و کشته شدن با نام و افتخار در میدان نبرد، از زنده ماندن و شاد کردن کام دشمن بسیار برتر است.
چو بشنید سعد آن گرانمایه مردپذیره شدش با سپاهی چو گرد
وقتی سعد خبر آمدن آن مرد باارزش (پیروز، فرستادهی رستم) را شنید، با سپاهی انبوه مانند گرد و غبار به استقبال او رفت.
فرود آوریدندش اندر زمانبپرسید سعد از تن پهلوان
بیدرنگ پیروز را از اسب پیاده کردند و سعد احوالش را پرسید.
هم از شاه و دستور و ز لشکرشز سالار بیدار و ز کشورش
همچنین از پادشاه، وزیر، لشکریان، فرماندهِ هشیار و وضعیت کشورش پرسید.
ردا زیر پیروز بفگند و گفتکه ما نیزه و تیغ داریم جفت
سعد عبای خود را زیر پای پیروز انداخت تا بنشیند و گفت: ما فقط با نیزه و شمشیر همدم و همراهیم.
ز دیبا نگویند مردان مردز رز و ز سیم و ز خواب و ز خورد
مردانِ جنگاور و واقعی، از حریر، طلا، نقره، و خواب و خوراک حرفی نمیزنند.
گرانمایه پیروز نامه بدادسخنهای رستم همیکرد یاد
پیروزِ گرانقدر نامه را به سعد داد و حرفهای رستم را برایش بازگو کرد.
سخنهاش بشنید و نامه بخوانددران گفتن نامه خیره بماند
سعد حرفهای او را شنید و نامه را خواند، و از مطالبِ آن نامه بهت زده شد.
بتازی یکی نامه پاسخ نوشتپدیدار کرد اندرو خوب و زشت
پاسخی به زبان عربی نوشت و در آن نیک و بدِ کار را آشکار کرد.
ز جنی سخن گفت وز آدمیز گفتار پیغمبر هاشمی
از جن و انسان سخن گفت و از فرمودههای پیامبر هاشمی نوشت.
ز توحید و قرآن و وعد و وعیدز تأیید و ز رسمهای جدید
از یگانگی خدا، قرآن، وعده (بهشت) و وعید (جهنم)، و از یاری خداوند و دین جدید گفت.
ز قطران و ز آتش و زمهریرز فردوس وز حور وز جوی شیر
از مس گداخته، آتش و سرمای سوزان جهنم نوشت، و از بهشت، حوریان و جویبارهای شیر سخن گفت.
ز کافور منشور و ماء معیندرخت بهشت و می و انگبین
از کافور پراکنده، آب زلال و گوارا، درختان بهشتی، شراب پاک و عسل نوشت.
اگر شاه بپذیرد این دین راستدو عالم به شاهی و شادی وراست
نوشت که: اگر پادشاه این دین برحق را بپذیرد، پادشاهی و شادمانی هر دو جهان از آنِ او خواهد بود.
همان تاج دارد همان گوشوارهمه ساله با بوی و رنگ و نگار
همان تاج و گوشواره را حفظ خواهد کرد و در تمام سال با عطر، رنگ و شکوه زندگی خواهد کرد.
شفیع از گناهش محمد بودتنش چون گلاب مصعد بود
محمد شفیع گناهان او میشود و تنش مانند گلابِ ناب و تقطیرشده پاکیزه میگردد.
بکاری که پاداش یابی بهشتنباید به باغ بلا کینه کشت
عاقلانه نیست که انسان در برابرِ باغ بهشت، باغِ بلا را برای خودش آباد کند!
تن یزدگرد و جهان فراخچنین باغ و میدان و ایوان وکاخ
شخص یزدگرد، این دنیای پهناور، و تمام این باغها، میدانها، ایوانها و کاخها...
همه تخت گاه و همه جشن و سورنخَرَّم به دیدار یک موی حور
و تمام تاج و تختها و بزم و شادیها را، با دیدنِ یک تار موی حوریان بهشتی عوض نمیکنم.
دو چشم تو اندر سرای سپنجچنین خیره شد از پی تاج و گنج
چشمان تو در این دنیای فانی، به خاطر حرصِ تاج و ثروت اینگونه خیره و کور شده است.
بس ایمن شدستی برین تخت عاجبدین یوز و باز و بدین مهر و تاج
تو به این تخت عاج، یوزپلنگ، شاهین شکاری، و نگین و تاج پادشاهی بیش از حد دلخوش شدهای.
جهانی کجا شربتی آب سردنیرزد دلت را چه داری به درد
دنیایی که به اندازهی یک جرعه آب خنک ارزش ندارد، چرا دلت را برای آن به درد و رنج میاندازی؟
هرآنکس که پیش من آید به جنگنبیند به جز دوزخ و گور تنگ
هرکس که برای جنگ با من بیاید، چیزی جز آتش دوزخ و گورِ تنگ نصیبش نمیشود.
بهشتست اگر بگروی جای تونگر تا چه باشد کنون رای تو
اما اگر ایمان بیاوری جایگاهت بهشت است؛ حالا خودت ببین تصمیمت چیست.
به قرطاس مهر عرب برنهاددرود محمد همیکرد یاد
بر روی آن کاغذ مُهر عربی زد و بر محمد درود فرستاد.
چو شعبه مغیره بگفت آن زمانکه آید بر رستم پهلوان
سپس به «شُعبه مغیره» دستور داد تا به عنوان فرستاده نزد رستم پهلوان برود.
ز ایران یکی نامداری ز راهبیامد بر پهلوان سپاه
یکی از نامداران ایرانی از راه رسید و پیش فرمانده سپاه (رستم) آمد.
که آمد فرستادهای پیر و سستنه اسپ و سلیح و نه چشمی درست
گفت: فرستادهای پیر و ناتوان آمده است که نه اسب و سلاحی دارد و نه حتی چشمی سالم.
یکی تیغ باریک بر گردنشپدید آمده چاک پیراهنش
شمشیر باریکی به گردنش آویخته است و پارگیهای پیراهنش پیداست.
چورستم به گفتار او بنگریدز دیبا سراپردهٔ برکشید
وقتی رستم حرفهای او را شنید، دستور داد خیمهای از حریر برپا کنند.
ز زربفت چینی کشیدند نخسپاه اندر آمد چو مور و ملخ
طنابهای خیمه را از نخهای زربافت چینی کشیدند و سپاهیان مانند مور و ملخ به انبوهی گرد آمدند.
نهادند زرین یکی زیرگاهنشست از برش پهلوان سپاه
تخت و جایگاهی زرین قرار دادند و رستم، فرمانده سپاه، روی آن نشست.
بر او از ایرانیان شست مردسواران و مردان روز نبرد
در برابر او شصت مرد ایرانی ایستادند؛ سواران و جنگاورانِ روزهای نبرد.
به زر بافته جامههای بنفشبپا اندرون کرده زرینه کفش
جامههای بنفشِ زربافت بر تن کرده بودند و کفشهای زرین به پا داشتند.
همه طوق داران با گوشوارسرا پرده آراسته شاهوار
همگی گردنبند و گوشواره داشتند و خیمه کاملاً به سبک پادشاهان آراسته شده بود.
چو شعبه به بالای پرده سرایبیامد بران جامه ننهاد پای
وقتی شعبه به نزدیک خیمه رسید، پای خود را روی آن فرشها و جامههای گرانبها نگذاشت.
همیرفت برخاک برخوار خوارز شمشیر کرده یکی دستوار
با بیاعتنایی روی خاک راه میرفت و شمشیرش را مانند عصا به دست گرفته بود.
نشست از بر خاک و کس را ندیدسوی پهلوان سپه ننگرید
روی خاک نشست، به هیچکس اعتنا نکرد و حتی به رستم نگاه هم نینداخت.
بدو گفت رستم که جان شادداربدانش روان و تن آباد دار
رستم به او گفت: جانت شادمان باشد و روح و تنت را با دانش آباد نگه دار.
بدو گفت شعبه که ای نیک ناماگر دین پذیری شوم شادکام
شعبه در پاسخ گفت: ای مرد نیکنام، من تنها زمانی شاد میشوم که تو دین ما را بپذیری.
بپیچید رستم ز گفتار اویبروهاش پرچین شد و زرد روی
رستم از این حرف به هم پیچید و خشمگین شد، ابروهایش در هم رفت و رنگ چهرهاش زرد شد.
ازو نامه بستد بخواننده دادسخنها برو کرد خواننده یاد
نامه را از او گرفت و به نامهخوان داد، و نامهخوان حرفهای نامه را برایش بازگو کرد.
چنین داد پاسخ که او رابگویکه نه شهریاری نه دیهیم جوی
رستم چنین پاسخ داد: به سعد بگو که تو نه پادشاهی و نه شایستگیِ به دست آوردن تاج و تخت را داری.
ندیده سرنیزهات بخت رادلت آرزو کرد مر تخت را
سرنیزهات هنوز روی پیروزی را ندیده است، اما دلت آرزوی رسیدن به تخت پادشاهی دارد!
سخن نزد دانندگان خوارنیستتو را اندرین کار دیدار نیست
انسانِ خردمند حرفِ حساب را بیارزش نمیداند، اما تو اصلاً شایستگی، درک و گنجایشِ فهمیدنِ این مسائل را نداری (پس بحث با تو بیفایده است).
اگر سعد با تاج ساسان بدیمرا رزم او کردن آسان بدی
اگر سعد وقاص پادشاه و همشأن ساسانیان بود، جنگیدن با او برای غرورِ من راحت و پذیرفتنی بود (اما شمشیر کشیدن به روی مردی بیاصلونسب برای یک پهلوان ننگ و دشوار است).
ولیکن بدان کاخترت بیوفاستچه گوییم کامروز روز بلاست
اما بدان که ستارهی بختت بیاعتبار است؛ چه بگویم که امروز روز بلاست.
تو را گر محمد بود پیش روبدین کهن گویم از دین نو
اگر راهنما و پیشوای تو محمد است، من از جایگاه آیین کهنِ خودمان پاسخِ دین جدید تو را میدهم.
همان کژ پرگار این گوژپشتبخواهد همیبود با ما درشت
این آسمان خمیده و چرخ کجرفتار، سر آن دارد که با ما سختگیری و درشتی کند (اشاره به جبر روزگار).
تو اکنون بدین خرمی بازگردکه جای سخن نیست روز نبرد
تو اکنون به سلامت و خرمی برگرد، چرا که در روز جنگ، دیگر جای حرف و سخن نیست.
بگویش که در جنگ مردن به نامبه از زنده دشمن بدو شادکام
به سعد بگو: با نام نیک در میدان جنگ مردن، بهتر از آن است که زنده بمانی و دشمنِ مسلط به تو بخندد.