بخش ۵
با به صدا درآمدن شیپورهای جنگ، نبرد سهمگین قادسیه آغاز میشود و دو سپاه همچون دریایی خروشان به یکدیگر میتازند. این کارزار پرالتهاب سه روز به درازا میکشد؛ نبردی که در آن گردوغبار غلیظ، چکاچک شمشیرها و تشنگی کشنده، امان از سواران و اسبها میگیرد، تا جایی که رستم فرخزاد و سپاهیانش از شدت تشنگی ناچار به خوردن گلولای مرطوب میشوند. در اوج این جنگ نفسگیر، رستم و سعد وقاص از قلب سپاه بیرون آمده و برای نبردی تنبهتن در برابر یکدیگر قرار میگیرند. رستم دلاورانه با ضربهای مهلک اسب سعد را از پای درمیآورد و قصد بریدن سر او را دارد، اما در همین هنگام برخاستن طوفانی از گردوخاک، چشمان پهلوان ایران را میپوشاند. فرمانده تازی از این مجال بهره برده و با شمشیر ضربهای بر کلاهخود رستم فرود میآورد. با سرازیر شدن خون بر چهره و تاریک شدن چشمان رستم، سعد بر او چیره شده و با ضربهای دیگر، پیکر دلاورترین سردار ساسانی را به خاک میافکند. هنگامی که سپاهیان ایران پیکر چاکچاک و غرق در خون فرمانده خویش را مییابند، امید خود را از دست داده و روی به هزیمت مینهند؛ بازماندگان سپاه نیز با خستگی و اندوه فراوان شبانهروز میتازند تا خبر این شکست سنگین را به پادشاه، یزدگرد، که در آن زمان در بغداد مستقر است، برسانند.
بفرمود تابرکشیدند نایسپاه اندر آمد چو دریا ز جای
رستم فرمان داد تا شیپورهای جنگ را بنوازند؛ و سپاه همچون دریایی خروشان به حرکت درآمد.
برآمد یکی ابر و برشد خروشهمی کر شد مردم تیزگوش
ابری از گرد و غبار به هوا برخاست و فریاد و خروشی به پا شد که حتی گوشهای تیز و شنوا را نیز کر میکرد.
سنانهای الماس در تیره گردچو آتش پس پردهٔ لاژورد
سرنیزههای درخشان و الماسگونه در میان آن گرد و غبارِ تیره، مانند آتشی بودند که از پشت یک پردهی تاریک و کبود شعله میکشیدند.
همی نیزه بر مغفر آبدارنیامد به زخم اندرون پایدار
نیزههایی که بر کلاهخودهای صیقلی فرود میآمدند، تابِ این ضربات سهمگین را نیاورده و در هم میشکستند.
سه روز اندر آن جایگه جنگ بودسر آدمی سم اسپان به سود
سه روزِ تمام در آن میدان جنگ برپا بود و سرهای آدمیان زیر سم اسبها ساییده و له میشد.
شد ازتشنگی دست گردان ز کارهم اسپ گرانمایه از کارزار
از شدت تشنگی، دستِ جنگاوران از کار افتاد و توانِ جنگیدن را از دست دادند، و اسبهای نجیب نیز از نبرد بازماندند.
لب رستم از تشنگی شد چو خاکدهن خشک و گویا زبان چاک چاک
لبهای رستم از فرط تشنگی مانند خاکِ خشک شده بود؛ دهانش خشک و زبانِ سخنگویش چاکچاک شده بود.
چو بریان و گریان شدند از نبردگل تر به خوردن گرفت اسپ و مرد
وقتی سپاهیان از شدت نبرد و گرما کباب شدند و به گریه و استیصال افتادند، اسب و انسان برای زنده ماندن به خوردنِ گِلِ خیس روی آوردند.
خروشی بر آمد به کردار رعدازین روی رستم وزان روی سعد
در این میان، غریو و فریادی همچون رعد به هوا برخاست؛ از یک سو رستم و از سوی دیگر سعد وقاص.
برفتند هر دو ز قلب سپاهبیکسو کشیدند ز آوردگاه
هر دو فرمانده از مرکز سپاه خود بیرون آمدند و به گوشهای خلوت از میدان جنگ رفتند.
چو از لشکر آن هر دو تنها شدندبه زیر یکی سرو بالا شدند
وقتی آن دو نفر از لشکریان فاصله گرفتند و تنها شدند، به زیرِ سایهی یک درخت سروِ بلند رسیدند.
همیتاختند اندر آوردگاهدو سالار هر دو به دل کینه خواه
آن دو فرمانده که دلهایشان پر از کینهی یکدیگر بود، در میدان نبرد به سوی هم تاختند.
خروشی برآمد ز رستم چو رعدیکی تیغ زد بر سر اسپ سعد
رستم غُرشی همچون رعد سر داد و با شمشیر، ضربهای سهمگین بر سرِ اسبِ سعد زد.
چواسپ نبرد اندرآمد به سرجدا شد ازو سعد پرخاشخر
همینکه اسبِ جنگی با سر به زمین خورد، سعدِ جنگجو نیز از روی آن به زمین افتاد.
بر آهیخت رستم یکی تیغ تیزبدان تا نماید به دو رستخیز
رستم شمشیرِ تیزش را بیرون کشید تا روز رستاخیز را به او نشان دهد (تا کارش را تمام کند).
همیخواست از تن سرش رابریدز گرد سپه این مران را ندید
میخواست سرِ سعد را از تنش جدا کند، اما به خاطر گرد و غبارِ غلیظِ میدان، نتوانست او را روی زمین پیدا کند.
فرود آمد از پشت زین پلنگبه زد بر کمر بر سر پالهنگ
آن پلنگِ دلاور (رستم) از اسب پیاده شد و افسارِ اسب را به کمربند خود گره زد (تا اسب فرار نکند).
بپوشید دیدار رستم ز گردبشد سعد پویان به جای نبرد
گرد و خاک غلیظ، دیدِ رستم را کاملاً کور کرد؛ در همین حال، سعد به سرعت از جا برخاست و برای جنگ پیشدستی کرد.
یکی تیغ زد بر سر ترگ اویکه خون اندر آمد ز تارک بروی
سعد با شمشیر ضربهای بر کلاهخودِ رستم زد، چنانکه خون از فرقِ سر روی صورتِ رستم سرازیر شد.
چو دیدار رستم ز خون تیره شدجهانجوی تازی بدو چیره شد
وقتی چشمانِ رستم با خون پوشیده و تاریک شد، مردِ جهانجوی عرب بر او چیره گشت.
دگر تیغ زد بربر و گردنشبه خاک اندر افگند جنگی تنش
سعد ضربهی شمشیرِ دیگری بر سینه و گردنِ رستم زد و پیکر آن جنگاورِ بزرگ را به خاک انداخت.
سپاه از دو رویه خودآگاه نهکسی را سوی پهلوان راه نه
سپاهیان هر دو طرف از این ماجرا بیخبر بودند و هیچکس راهی به سوی جایگاهِ آن پهلوان نداشت.
همیجست مر پهلوان را سپاهبرفتند تا پیش آوردگاه
سپاهِ ایران به دنبالِ فرماندهشان میگشتند و تا خطِ مقدمِ میدان جنگ پیش رفتند.
بدیدندش از دور پر خون و خاکسرا پای کردن به شمشیر چاک
از دور او را دیدند که غرق در خون و خاک افتاده و پیکرش از سر تا پا با ضربات شمشیر چاکچاک شده است.
هزیمت گرفتند ایرانیانبسی نامور کشته شد در میان
(با دیدن کشته شدن رستم) سپاه ایران در هم شکست و پا به فرار گذاشت، و در این میان نامدارانِ بسیاری کشته شدند.
بسی تشنه بر زین بمردند نیزپر آمد ز شاهان جهان را قفیز
جنگاورانِ بسیاری از شدت تشنگی روی زینِ اسب جان دادند؛ و اینگونه، پیمانهی روزگارِ پادشاهان ایران پر شد و به پایان رسید.
سوی شاه ایران بیامد سپاهشب تیره و روز تازان به راه
سپاهیانِ شکستخورده روزها و شبهای تاریک بدون توقف تاختند تا خود را به پادشاه ایران برسانند.
به بغداد بود آن زمان یزدگردکه او را سپاه اندآورد گرد
در آن زمان یزدگرد در بغداد حضور داشت که سپاهِ شکستخورده به دورِ او جمع شدند.