بخش ۱۴
پس از آنکه خبر خاکسپاری یزدگرد به دست راهبان مسیحی به گوش ماهوی سوری میرسد، او با کینه و سنگدلی دستور میدهد تا تمامی سوگواران و سازندگان دخمه را به قتل برسانند و آن دیار را غارت کنند. ماهوی که اکنون تاج و مهر پادشاهی را در دست دارد و بازماندهای از نژاد شاهان نمییابد، سودای خام پادشاهی در سر میپروراند؛ اما از بیمایگی تبار خود و ناخشنودی لشکریان در هراس است. او نگرانیهایش را با مشاور خویش در میان میگذارد و دستورِ بداندیش به او پیشنهاد میدهد که با نیرنگ بزرگان را گرد آورد و ادعا کند که یزدگرد در شب نبرد، تاج و انگشتری را به وی سپرده و او را جانشین و میراثدار خود خوانده است. ماهوی این دروغ را در میان سران لشکر بازگو میکند. با آنکه سپاهیان به کذب بودن این ادعا آگاهند و او را سزاوار مرگ میدانند، اما با بیتفاوتی تن به فرمانروایی او میدهند. بدین ترتیب، ماهویِ شبانزاده بر تخت مینشیند، فرومایگان را برمیکشد و خردمندان را سرکوب میکند. او پس از بخشیدن بلخ و هرات به پسرش و گردآوری سپاهی بزرگ با توزیع درم و دینار، راهی آموی و بخارا میشود تا با این بهانه دروغین که قصد خونخواهی یزدگرد از بیژن را دارد، سمرقند و چاچ را نیز به چنگ آورده و بر دامنه قدرت نامشروع خویش بیفزاید.
کس آمد به ماهوی سوری بگفتکه شاه جهان گشت با خاک جفت
شخصی به نزد ماهوی سوری آمد و خبر داد که: پادشاهِ جهان با خاک جفت شد.
سکوبا و قسیس و رهبان رومهمه سوگواران آن مرز و بوم
اسقفها، کشیشها و راهبانِ مسیحی (رومی)، به همراه تمام عزادارانِ آن منطقه...
برفتند با مویه برنا و پیرتن شاه بردند زان آبگیر
پیر و جوان با گریه و شیون رفتند و جسدِ پادشاه را از آن رودخانه بیرون کشیدند؛
یکی دخمه کردند او را به باغبلند و بزرگیش برتر ز راغ
و برای او در یک باغ آرامگاهی ساختند که بلندی و شکوهش از سبزهزارها و تپهها فراتر میرفت.
چنین گفت ماهوی بدبخت و شومکه ایران نبُد پیش از این خویشِ روم
ماهویِ تیرهبخت و شوم گفت: «ایران که تا پیش از این فامیل و دوستِ مسیحیان (روم) نبود!»
فرستاد تا هر که آن دخمه کردهم آنکس کزان کار تیمار خوَرد
لشکر فرستاد تا تمام کسانی را که آن آرامگاه را ساخته بودند، و هر کسی را که برای مرگِ شاه دلسوزی و عزاداری کرده بود...
بکشتند و تاراج کردند مرزچنین بود ماهوی را کام و ارز
کشتند و تمامِ منطقه را غارت کردند! آرزو و ارزشِ وجودیِ ماهوی دقیقاً در همین حد کثیف بود.
ازان پس بگرد جهان بنگریدز تخم بزرگان کسی را ندید
بعد از آن قتلعام، ماهوی نگاهی به اطرافش انداخت و دید که دیگر کسی از نسلِ اشراف و بزرگان زنده نمانده است.
همان تاج با او بد و مهر شاهشبانزاده را آرزو کرد گاه
تاج و مُهرِ پادشاهی دستِ او بود؛ و همین باعث شد تا آن چوپانزاده، هوسِ نشستن بر تختِ پادشاهی کند.
همه رازدارانش را پیش خواندسخن هرچ بودش به دل در براند
تمامِ مشاورانِ محرمِ خود را احضار کرد و هرچه در دلش سنگینی میکرد را بیرون ریخت.
به دستور گفت ای جهاندیده مردفراز آمد آن روز ننگ و نبرد
به مشاور (وزیر) خود گفت: «ای مردِ باتجربه! روزِ ننگ و جنگ فرا رسیده است.
نه گنجست با من نه نام و نژادهمی داد خواهم سر خود بباد
من نه ثروتی دارم، نه نامِ نیکی و نه اصلونسبی؛ رسماً دارم سرِ خودم را بیدلیل به باد میدهم!
بر انگشتری یزدگردست نامبه شمشیر بر من نگردند رام
نامِ یزدگرد روی این انگشترِ حکومتی است و لشکریانِ ایران فقط با زورِ شمشیر تسلیمِ من نمیشوند.
همه شهر ایران ورا بنده بوداگر خویش بد ار پراگنده بود
تمامِ مردم ایران، چه آنها که فامیلش بودند و چه مردمِ عادی و پراکنده، او را اربابِ خود میدانستند.
نخواند مرا مرد داننده شاهنه بر مهرم آرام گیرد سپاه
هیچ انسانِ عاقلی مرا «پادشاه» صدا نخواهد کرد، و لشکریان با دیدنِ مُهرِ من احساسِ امنیت و فرمانبرداری نمیکنند.
جزین بود چاره مرا در نهانچرا ریختم خون شاه جهان
اگر چاره و راهِ فراری در خفا داشتم (که به این بنبست نرسم)، اصلاً چرا خونِ پادشاهِ جهان را ریختم؟!
همه شب ز اندیشه پر خون بُدمجهاندار داند که من چون بدم
تمامِ دیشب دلم از شدتِ فکر و خیال خون بود؛ فقط خدا میداند که من در چه وضعیتِ روانیِ اسفناکی بودم!»
بدو رایزن گفت که اکنون گذشتازین کار گیتی پرآواز گشت
مشاورش به او گفت: «کار از کار گذشته است! آوازهی این قتل در تمامِ دنیا پیچیده.
کنون بازجویی همی کار خویشکه بگسستی آن رشتهٔ تار خویش
حالا داری کارهای خودت را بازخواست میکنی؟ تویی که با دستِ خودت رشتهی تاروپودِ زندگیات را پاره کردهای؟
کنون او بدخمه درون خاک شدروان ورا زهر تریاک شد
اکنون او درونِ آرامگاه زیر خاک است، و جانِ او در برابرِ زهرِ این دنیا، پادزهر (تریاک) پیدا کرده و راحت شده است.
جهاندیدگان را همه گرد کنزبان تیز گردان به شیرین سخُن
تمامِ بزرگان و سرداران را جمع کن و زبانت را برای حرفهای شیرین و فریبنده آماده کن.
چنین گوی کاین تاج و انگشتریمرا شاه داد از پی مهتری
به آنها بگو: پادشاه این تاج و انگشتر را خودش به من داد تا فرمانروا و جانشینِ او باشم!
چو دانست کامد ز ترکان سپاهچو شب تیرهتر شد مرا خواند شاه
بگو: وقتی شاه فهمید که سپاهِ ترکان نزدیک شده است، در تاریکیِ شب مرا احضار کرد؛
مرا گفت چون خاست باد نبردکه داند به گیتی که بر کیست گرد
و به من گفت: «وقتی طوفانِ جنگ به پا شود، چه کسی در دنیا میداند که گَردِ شکست بر سرِ چه کسی خواهد نشست؟
تو این تاج و انگشتری را بداربود روز کین تاجت آید به کار
تو این تاج و انگشتر را پیشِ خودت نگه دار؛ روزی میرسد که این تاج به دردت خواهد خورد.
مرا نیست چیزی جزین در جهانهمانا که هست این ز تازی نهان
من در دنیا چیزی جز این ندارم و قطعاً این نشانِ پادشاهی باید از دستِ اعراب (تازی) پنهان بماند.
تو زین پس به دشمن مده گاه مننگهدار هم زین نشان راه من
پس از این به بعد، تختِ پادشاهیِ مرا به دشمن نده، و با این نشانِ حکومتی، راه و آرمانِ مرا زنده نگه دار.»
من این تاج میراث دارم ز شاهبه فرمان او برنشینم به گاه
(بگو): من این تاج را از شخصِ شاه ارث بردهام و دقیقاً به دستورِ خودِ اوست که بر تخت مینشینم!
بدین چاره ده بند بد را فروغکه داند که این راستست از دروغ
با این ترفند، به این نقشهی شومِ خودت نورِ مشروعیت بده! در این آشفتهبازار چه کسی میفهمد که این حرفِ تو راست است یا دروغ؟»
چو بشنید ماهوی گفتا که زهتو دستوری و بر تو بر نیست مه
وقتی ماهوی این نقشه را شنید، گفت: «آفرین بر تو! تو واقعاً یک وزیرِ تمامعیاری و هیچکس از تو بزرگتر نیست.»
همه مهتران را ز لشکر بخواندوزین گونه چندین سخنها براند
ماهوی تمامِ فرماندهانِ لشکر را احضار کرد و این داستانهای دروغین را برای آنها تعریف کرد.
بدانست لشکر که این نیست راستبه شوخی ورا سر بریدن سزاست
لشکر بهخوبی میدانستند که این حرفها دروغ است، و به خاطر اینهمه وقاحت، ماهوی سزاوارِ بریده شدن سرش است!
یکی پهلوان گفت کاین کارِ تستسخن گر درستست گر نادرست
(اما چون لشکر پراکنده بود و رهبری نداشت) یکی از فرماندهان گفت: «این مسئله به خودت مربوط است؛ چه حرفت راست باشد و چه دروغ!»
چو بشنید بر تخت شاهی نشستبه افسون خراسانش آمد بدست
ماهوی وقتی این سکوت و رضایتِ اجباری را دید، بر تخت نشست و با جادو و فریبکاری، کلِ خراسان را به دست گرفت.
ببخشید روی زمین بر مهانمنم گفت با مهر شاه جهان
زمینها و ولایات را بین بزرگانِ لشکر تقسیم کرد (تا وفاداریشان را بخرد) و گفت: «حالا منم که مُهرِ پادشاهِ جهان را در دست دارم!»
جهان را سراسر به بخشش گرفتستاره نظاره برو ای شگفت
او کلِ قلمرو را با باج دادن و رشوههای کلان فتح کرد؛ و شگفتا که ستارگانِ آسمان (کائنات) در برابرِ اینهمه بیعدالتی فقط تماشا میکردند!
به مهتر پسر داد بلخ و هریفرستاد بر هر سوی لشکری
حکومتِ بلخ و هرات را به پسرِ بزرگش داد و به هر طرف لشکری روانه کرد.
بداندیشگان را همه برکشیدبدانسان که از گوهر او سزید
تمامِ آدمهای بدذات و شرور را ارتقای مقام داد؛ دقیقاً همانطور که از ذاتِ پلیدِ خودش انتظار میرفت (همجنس با همجنس میجوشد).
بدان را بهَر جای سالار کردخردمند را سرنگونسار کرد
آدمهای بدکار را در همهجا فرمانده کرد، و در عوض افرادِ خردمند و دانا را سرنگون و تحقیر کرد.
چو زیر اندر آمد سر راستیپدید آمد از هر سوی کاستی
وقتی سَرِ «حقیقت و راستی» به زیر کشیده شد، فساد و کاستی از همهجای مملکت سر برآورد.
چو لشکر فراوان شد و خواستهدل مرد بی تن شد آراسته
وقتی لشکر و ثروتش زیاد شد، قلبِ آن مردِ بیوجود، غرق در غرور و تکبر شد.
سپه را درم داد و آباد کردسر دوده خویش پرباد کرد
به سپاهیان پول میداد و آنها را آباد میکرد، و سرِ خاندان و طایفهی خودش را پر از بادِ غرور ساخت.
به آموی شد پهلو پیش روابا لشکری جنگسازان نو
با لشکری تازهنفس و آمادهی جنگ به سوی رود آموی (جیحون) حرکت کرد.
طلایه به پیش سپاه اندرونجهاندیدهای نام او گرستون
در جلوی سپاه، یک یگانِ پیشاهنگ (طلایه) به فرماندهیِ مردی باتجربه به نام «گرستون» حرکت میکرد.
به شهر بخارا نهادند رویچنان ساخته لشکری جنگجوی
آنها با چنین لشکرِ مجهز و جنگطلبی، به سمتِ شهر بخارا حرکت کردند.
بدو گفت ما را سمرقند و چاچبباید گرفتن بدین مهر و تاج
ماهوی به فرماندهاش گفت: «باید با اعتبارِ همین مُهر و تاج، شهرهای سمرقند و چاچ را فتح کنیم.
به فرمان شاه جهان یزدگردکه سالار بُد او بر این هفت گرد
به فرمانِ یزدگرد، پادشاه جهان، که اربابِ تمام این هفت اقلیم بود!
ز بیژن بخواهم به شمشیر کینکزو تیره شد بخت ایرانزمین
من میخواهم با شمشیرِ انتقام، خونِ شاه را از بیژن طرخانی طلب کنم؛ زیرا بختِ ایرانزمین به خاطرِ او تیره و تار شد!»