بخش ۲
هوش مصنوعی: در این متن، داستان نبرد رستم و چنگش (یا چنگ)، سوار ایرانی و جنگجوی چینی، روایت میشود. چنگش، که به میدان جنگ نزدیک میشود، با تیر و کمان خود به رستم حمله میکند و خود را آماده نبرد میسازد. رستم در پاسخ او، از قدرت خود و نامش میگوید و تهدید میکند که سر او را از بدنش جدا خواهد کرد. چنگش، با دیدن قدرت رستم و ترس از نبرد، تصمیم به فرار میگیرد.
در نهایت، رستم به او میرسد و با ضربتی او را به زمین میزند و سرش را از تن جدا میکند. نامآوران ایرانی پس از پیروزی رستم، او را ستایش میکنند. خاقان چین، پس از شکست چنگش، نگران اوضاع میشود و به هومان میگوید که نباید رستم را دست کم بگیرد، چون در این زمین رزمندهای چون کاموس وجود ندارد و جلال رستم ناگسستنی است. داستان نشاندهنده شجاعت و قدرت رستم در نبرد و پیروزی او بر دشمنان است.
ازان دشت چنگش برانگیخت اسپهمی رفت برسان آذرگشسپ
از آن دشت چنگش اسبش را به حرکت درآورد و مانند آتش تند به سمت سپاه ایران رفت.
چو نزدیک ایرانیان شد بجنگز ترکش برآورد تیر خدنگ
وقتی که به نزدیک لشگر ایران رسید، تیری از جنس خدنگ از ترکشش بیرون آورد
چنین گفت کین جای جنگ منستسر نامداران بچنگ منست
گفت این محل جولانگاه هنرنمایی من است و من سر نامداران را در اینجا از تن جدا می کنم.
کجا رفت آن مرد کاموس گیرکه گاهی کمند افگند گاه تیر
آن مردی که کاموس را اسیر کرد که گاهی کمند می اندازد و گاهی با تیر و کمان به جنگ می آید کجاست؟
کنون گر بیاید به آوردگاهنمانم که ماند بنزد سپاه
اگر اکنون به میدان نبرد بیاید نمیگذارم نزد سپاهش باقی بماند (او را از بین خواهم برد)
بجنبید با گرز رستم ز جایهمانگه برخش اندر آورد پای
رستم با گرز در دستش به حرکت درآمد و بلافاصله پا در رکاب رخش گذاشت
منم گفت شیراوژن و گردگیرکه گاهی کمند افگنم گاه تیر
گفت شیر افکن و پهلوان گیر منم که گاهی با کمند به میدان می روم گاهی با کمان
هم اکنون ترا همچو کاموس گردبدیده همی خاک باید سپرد
اکنون تو هم مثل کاموس پهلوان باید چشمت از خاک گور پر شود (بمیری)
بدو گفت چنگش که نام تو چیستنژادت کدامست و کام تو چیست
چنگش به او گفت: نام تو چیست؟ از کدام نژادی و در دل چه داری؟
بدان تا بدانم که روز نبردکرا ریختم خون چو برخاست گرد
بگو تا بدانم در روز پیکار زمانی که گرد و خاک به پا شد خون چه کسی را ریخته ام؟
بدو گفت رستم که ای شوربختکه هرگز مبادا گل آن درخت
رستم به او گفت ای بد اقبال خدا نکند درختی وجود داشته باشد (باقی در بیت بعد)
کجا چون تو در باغ بار آوردچو تو میوه اندر شمار آورد
که مانند تویی در باغ بارش باشد و میوه ای چون تو داشته باشد
سر نیزه و نام من مرگ تستسرت را بباید ز تن دست شست
سر نیزه و نام من مرگ تو می باشد اکنون باید سرت از تنت دست بشوید (جدا شود)
بیامد همانگاه چنگش چو باددو زاغ کمان را بزه بر نهاد
در این لحظه چنگش به سرعت باد آمد و دو گوشه ی کمان را به هم آورد (با تمام قدرت کمان را کشید)
کمان جفا پیشه چون ابر بودهم آورد با جوشن و گبر بود
کمان لعنتی مثل ابر بود و با زره برابری می کرد
سپر بر سرآورد رستم چو دیدکه تیرش زره را بخواهد برید
رستم وقتی دید که تیرش می تواند زره را پاره کند سپر را به سر کشید
بدو گفت باش ای سوار دلیرکه اکنون سرت گردد از رزم سیر
به او گفت ای سوار شجاع بایست جایی نرو که الان از جنگ سیر می شوی
نگه کرد چنگش بران پیلتنببالای سرو سهی بر چمن
چنگش به او (که هیکلش مانند فیل بود) نگاه کرد انگار که سروی روی چمن ایستاده باشد
بد آن اسپ در زیر یک لخت کوهنیامد همی از کشیدن ستوه
آن اسب انگار زیر یک کوه قرار داشت ولی مشکلی با تحمل این وزن نداشت
بدل گفت چنگش که اکنون گریزبه از با تن خویش کردن ستیز
چنگش در دل گفت که اکنون فرار کردن بهتر از دشمنی با جان خود است
برانگیخت آن بارکش را ز جایسوی لشکر خویشتن کرد رای
اسبش را به حرکت دراورد و به سمت لشکر خود راه افتاد
بکردار آتش دلاور سواربرانگیخت رخش از پس نامدار
رستم مانند آتش رخش را به سمتش هدایت کرد
همانگاه رستم رسید اندرویهمه دشت زیشان پر از گفت و گوی
در همین لحظه رستم به او رسید و همه داشتند راجع به آنها بحث می کردند
دم اسپ ناپاک چنگش گرفتدو لشکر بدو مانده اندر شگفت
رستم دم اسب چنگش را گرفت و هر دو لشگر در حیرت و تعجب ماندند
زمانی همی داشت تا شد غمیز بالا بزد خویشتن بر زمی
رستم برای مدتی او را نگاه داشت تا خسته شد و چنگش خودش را از اسب به زمین انداخت
بیفتاد زو ترگ و زنهار خواستتهمتن ورا کرد با خاک راست
کلاهخود چنگش از سرش افتاد و درخواست تسلیم کرد و رستم او را به خاک انداخت
همانگاه کردش سر از تن جداهمه کام و اندیشه شد بینوا
بلافاصله سر را از تنش جدا کرد و همه ی آرزو و افکار از او رها شد
همه نامداران ایران زمینگرفتند بر پهلوان آفرین
همه ی پهلوانان ایران به ستایش رستم پرداختند
همی بود رستم میان دو صفگرفته یکی خشت رخشان بکف
رستم در بین دو سپاه بود و یک نیزه ی درخشان در دست گرفته بود
وزان روی خاقان غمی گشت سختبرآشفت با گردش چرخ و بخت
از آن طرف خاقان بسیار ناراحت شد و بر چرخ روزگار خشم گرفت
بهومان چنین گفت خاقان چینکه تنگست بر ما زمان و زمین
خاقان چین به هومان گفت که زمان و زمین بر ما تنگ شده
مران نامور پهلوان را تو نامشوی بازجویی فرستی پیام
مگر آنکه تو نام آن پهلوان را بیابی و برایم بفرستی
بدو گفت هومان که سندان نیمبرزم اندرون پیل دندان نیم
هومان به او گفت من سندان آهنگران نیستم و در جنگ مانند فیل قوی نیستم
بگیتی چو کاموس جنگی نبودچنو رزمخواه و درنگی نبود
در دنیا مانند کاموس پهلوانی نبود مانند او مبارزی وجود نداشت
بخم کمندش گرفت این سوارتو این گرد را خوار مایه مدار
این سوار با کمند او را اسیر کرد او را دست کم نگیر
شوم تا چه خواهد جهان آفرینکه پیروز گردد بدین دشت کین
می روم تا ببینم خالق جهان میخواهد در این میدان نبرد چه کسی پیروز شود