تناجی
سلمان ساوجی

غزل شمارهٔ ۲۳

چشمم از پرتو خورشید رخت، گیرد آبرویت از آتش اندیشه دل یابد تاب
چشم مست تو که بر هر طرفی، می‌افتدبر من افتاد، زمستی و مرا کرد خراب
با خیال تو مرا، خواب نیاید در چشمکو خیالت که طلب می‌کندش، دیده در آب
اگر از دیده تو را رغبت خواب است، مگرآب او ریزی وزین بخت، کنی خواهش آب
به تمنای لب لعل تو گردد، بر کفآتشین جان رسانیده به لب، جام شراب
چون ترا شمع صفت، با همه کس رویی هستمن که پروانه‌ام ای شمع! ز من روی متاب
چون نه از آب و گلی، بلکه همه جان و دلیکه گر از ماء و ترابی، پس ازین ما و تراب
دیگران را هوس جنت اگر می‌باشدروضه جنت سلمان در توست، از همه باب