تناجی
سلمان ساوجی

غزل شمارهٔ ۸۶

عاشق سرمست را، با دین و دنیا کار نیستکعبه صاحب‌دلان، جز خانه خمار نیست
روی زرد عاشقان، چون می‌شود گلگون به میگر خم خمار را رنگی ز لعل یار نیست
زاهدی گر می‌خرد عقبی، به تقوی، گو، بخرلاابالی را، سر و سودای این بازار نیست
از سر من باز کن ساقی خرد را، کاین زمانبا خیالش خلوتی دارم که جان را بار نیست
طلعتش، آیینه صنع است و در آیینه‌اشجمله حیرانند و کس را زهره گفتار نیست
شمع ما گر پرده بر می‌دارد، از روی یقیندر حق آتش‌پرستان، بعد از آن انکار نیست
حال بی‌خوابی چشم من، چه می‌داند کسیکاو چو اختر هر شبی تا صبحدم بیدار نیست
دامن وصلش به جان از دست دادن مشکل استورنه جان دادن، به دست عاشقان دشوار نیست
دوش با دل، راز عشق دوست گفتم، غیرتشگفت سلمان بس، که هر کس محرم اسرار نیست