تناجی
سلمان ساوجی

غزل شمارهٔ ۲۸۰

به سر کوی تو سوگند، که تا سر دارمنیست ممکن که من از حکم توسر بردارم
حلقه شد پشت من از بار و من آهن دلهمچنان در هوست روی بدین در دارم
ای که در خواب غروری خبرت نیست که من؟هر شب از خاک درت بالش و بستر دارم
ساغرم پر می و می در سر و سر بر کف دستتو چه دانی که من امروز چه در سر دارم
می‌رود در لب چون آب حیاتت سخنمچه عجب باشد اگر من سخنی‌تر دارم؟
گفته‌ای در قدم من گهر انداز به چشماینک از بهر قدمهای تو گوهر دارم
کرد سلمان به فدای تو سر و زر بر سرمن غم سر چو ندارم چه غم زر دارم؟