غزل شمارهٔ ۳۲۱
هوش مصنوعی: این شعر بیانگر深 عشق و غم شاعر نسبت به معشوقش است. او میگوید که عشق معشوقش در وجودش نشسته و غم او در جانش ریشه دوانده است. تیر نگاه معشوقش به دلش نفوذ میکند و او نمیتواند تحمل درد عشق را داشته باشد. در روز قیامت، او تنها منزلش را نزد معشوق میبیند. شاعر احساس تنهایی و بیکسی میکند و هیچ رفیقی برای облегч کردن بار غمش ندارد. در نهایت، او در آرزوی پیدا کردن راهی برای رهایی از غم و درد خود است. در دل دریا غم عشق غوطهور است و او از لب دریا به دنبال نجات میگردد.
بیخ عشق تو نشاندند بتا! در دل من غم مهر تو فشاندند، در آب و گل من
هوش مصنوعی: در دل من به خاطر عشق تو غم و اندوهی را کاشتند، در حالی که دلدار تو را به ریشهام پیوند زدند.
تیر مژگان تو از جوشن جان میگذرد بر دل من مزن ای جان که تویی در دل من
هوش مصنوعی: مژگان زیبا و جذاب تو به قدری تاثیرگذار و نافذ است که توانایی عبور از سپر جان من را دارد. پس به دل من آسیب نزن، زیرا تو خود در درون من جای داری.
روز دیوان قیامت که منازل بخشند عرصات سر کوی تو بود منزل من
هوش مصنوعی: در روز قیامت که مردم به بخشش و منزلت خود خواهند رسید، من در عرصه و میدان سر کوی تو زندگی میکنم.
هر کسی میکند از یار مرادی حاصل حاصل من غم یارست و خوشا حاصل من!
هوش مصنوعی: هر کسی به دنبال خواستههای خود از محبوبش میگردد، اما من تنها غم و اندوه یار را به دست آوردهام و در واقع، همین غم برای من خوشایند است.
نه رفیقی است که باری ز دلم برگیرد نه شفیقی است که آسان کند این مشکل من
هوش مصنوعی: نه دوستی هست که بار سنگین دلم را بردارد و نه کسی هست که این مشکل مرا راحت کند.
دوش در بحر غمت غوطه زنان میگفتم:چیست تدبیر من و واقعه هایل من؟
هوش مصنوعی: دیروز در دل غمهای تو غرق شده بودم و میگفتم: چه چارهای دارم برای این مشکل بزرگ و سخت؟
میشنیدم ز لب بحر که سلمان مطلب راه بیرون شد ازین ورطه بیساحل من
هوش مصنوعی: من از زبان دریا میشنیدم که سلمان (یک شخصیت معروف) میگوید، که من از این بیکرانگی و عمق بیپایان رنجها به راهی خارج شدم.