تناجی
سلمان ساوجی

بخش ۱۲ - قطعه

بجز از آتش دراز زبانبجز از خامه زبان کوتاه
کس نیارست کرد در عالمدو زبانی و سرکشی با شاه
لاجرم خاکسار و سرگردانآن به تون رفت و این به آب سیاه
در آن اندیشه مه بگداخت تن راکه بندد بر سمندش خویشتن را
خیالی چند کج باشد کزین عارتوان بستن بر اسب او به مسمار
عقابش را چو شد زاغ کمان جفتبه وصف الحال نیز این شعر می‌گفت