تناجی
سلمان ساوجی

بخش ۴۳ - از خمار باز آمدن جمشید

ملک در خواب صوت چنگ بشنیدچو باد صبحدم بر خود بخندید
خمار آلوده سر برداشت از خوابشراب و آب و مطرب دید و مهتاب
چو مه بیدار شد خورشید برجستخرامان شد به برج خویش بنشست
صبا می‌داد بویی از بهارشسمن را بود رنگی از نگارش
مهی خورشید رویش دید بی جانروان این مطلعش سر بَرزَد از جان